استاد حسین مسرت، پژوهش گر خوشنام یزد: اگر پژوهش گر نمی شدم،گل فروش می شدم

بخش سوم و پایانی گفت وگو با استاد حسین مسرت، پژوهش گر و نسخه پژوه خوشنام یزد و کشور

علیرضا خورشیدنام

در دو هفته گذشته، 2 بخش از گفت و گو با استاد حسین مسرت، پژوهش گر و نسخه پژوه نامی استان و کشور، پیشکش شما خوانندگان گرامی شد. اینک سومین و آخرین بخش از این گفت و گوی جذاب، پیش روی  شماست.

 

* آیا هر پژوهش گری روش و سبکی ویژه خود دارد یا این که همه پژوهش گران از یک روش پیروی می کنند؟
- پژوهش در زمینه "علوم انسانی" هیچ سبک واحدی ندارد بر خلاف علومی مانند فیزیک، ریاضیات و ... که آغاز و میانه و پایان پژوهش، دارای فرمول و الگوی مشخصی است و البته بخش عمده ای از آن هم به "نبوغ" پژوهش گر بر می گردد؛ برای  همین است که ما در دنیا تنها یک نیوتن، یک پاستور و یک انشتین داریم. بنابراین می توانم بگویم که در حوزه علوم انسانی – به دلیل گستردگی که دارد- هر کسی سبک و سیاق خود را دارد.

من زمانی که کار پژوهشی شروع می کردم دیپلمه بودم و زمانی که دانشجو شدم کتاب من چاپ شده بود، آن هم در زمانی که هم هیچ موسسه پژوهشی در یزد نبود و من از خودم چیزی یاد گرفتم. البته پس از آن به متون پژوهشی که بدستم می رسید نگاه می کردم و از آنها الگو می گرفتم و بر دانسته ها و تجربیاتم می افزودم ولی همچنان شیوه خاص خودم را دارم و تجربیاتم را در اختیار دوستان هم می گذارم.

* گویا در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 در زمینه آب "انبارهای یزد" پژوهش می کردید؛ آن کار به کجا رسید؟ 
- سال 64 که در میراث بودم کار پژوهش درباره آب انبارهای یزد را آغاز کردم ولی به من گفته شد که چون کارمند دولت هستم نمی توانم کار پژوهشی انجام دهم! این درحالی بود که من 2 سال با دوچرخه به  بیشتر آب انبارهای یزد سرزده بودم و نکاتی مانند این که منبع آب از کجا می آید و یا چگونه ساخته شده را گردآوری کرده بودم.

پس از میراث به کتاب خانه وزیری رفتم و کار روی آب انبارها را پی گرفتم و هرجا یادداشت و مطلبی درباره آب انبار می دیدم در جعبه ای نگه می داشتم! 
تا اینکه اوایل دهه 80 آقای مهندس "فرهمند" رییس پایگاه میراث فرهنگی شدند و چون از کار من با خبر بودند از من خواستند که آن کار را برای ایشان/ میراث ادامه دهم و کامل کنم.

دوستان میراث گمان کرده بودند که نتیجه این پژوهش، یک کتابچه 150 تا 200 صفحه ای می شود ولی چون من دوست دارم همیشه کارهایم کامل و جامع باشد، این پژوهش را همین گونه تحویل دادم که دوستان گفتند:  
همچون کار پرحجمی خواست ما نبوده و ما توان پرداخت هزینه را نداریم!

 این ماجرا هم گذشت تا این که سال 89 "انتشارات یزدا" پژوهش کامل و جامع من را با نام "آب انبارهای شهر یزد" چاپ کرد و تلخیصی از آن را با نام "پژوهشی در آب  انبارهای شهر یزد" به پایگاه میراث فرهنگی دادم که آن هم چاپ شد که خوشبختانه هردو کتاب الان موجود است.

* هر چند بارها گفته اید و خیلی ها شنیده اند، ولی دوباره شنیدن و این بار خواندنش خالی از لطف نیست (دست کم در اسناد نوشتاری یزد بجا می ماند) می خواهم ماجرای نخستین دیدارتان با زنده یاد استاد "ایرج افشار" را دوباره بگویید.


- هنگام که کارهای پژوهشی ام در حوزه یزد را آغاز کردم، نمی د انم چه شد که در زمینه تاریخ به ماجرای مشروطیت علاقمند شدم!

در این راه سراغ بسیاری از آدم ها و نوشته ها و کتاب های گوناگونی رفتم ولی بیشترین پاسخی که شنیدم این بود که بهتر است بروم تهران، سراغ "ایرج افشار". از سوی دیگر در آن سال ها نوشته ای پژوهشی من در "هفته نامه ندای یزد" هم چاپ می شد. به هر حال سال 64 راهی تهران شدم و پرس و جو کنان دفتر "مجله آینده" -محل کار زنده یاد استاد ایرج افشار- را پیدا کردم و برای نخستین بار پا به دفتر ایشان گذاشتم. خوب یادم هست که استاد سرگرم تصحیح مجله بودند و استاد "کریم اصفهانیان" هم کنارشان سرگرم کار بود. در زدم و سلام کردم؛ استاد افشار سرشان را بلند کردند و گفتند: بفرمایید جوان.

گفتم: «جناب افشار من از یزد آمده ام، در زمینه تاریخ مشروطه پژوهش می کنم، به من گفته اند برای راهنمایی بیایم سراغ شما.» 
استاد همچنان که سرگرم کارشان بودند، گفتند: «جوان برای چه این همه راه آمدی؟ من در یزد یکی را می شناسم که کارهای پژوهشی خوبی انجام داده و می تواند به تو کمک کند.»

بعد کمی فکر کردند و گفتند: «اگر ذهنم یاری کند برو یزد سراغ آقای...آهان؛ برو یزد سراغ آقای حسین مسرت، ایشان می تواند خیلی به تو کمک کند!»

چهره من همیشه -بویژه آن سال ها- نزدیک به  5 تا 10 سال سنم را کمتر نشان می داد.

من لبخندی زدم و گفتم: «استاد؛ حسین مسرت خود من هستم!»

استاد، قلم شان را گذاشتند کنار و گفتند: «جدا حسین مسرت، تو هستی؟!... من همیشه فکر می کردم حسین مسرت، پیرمردی است با یک عینک ته استکانی و یال و کوپال! نمی دانستم حسین مسرت این قدر جوان است!» بعد رو کردند به استاد اصفهانیان و گفتند: « باورت می شود حسین مسرت این آقا باشد؟!» 
آن روز فهمیدم که استاد، مقالات من در "ندای یزد" را می خوانند.

 
در همان نشست کتاب "محیط ادب" که درباره زندگی "استاد محیط طباطبایی" بود و استاد افشار به کمک دوستانشان، به تازگی چاپ کرده بودند را به من هدیه دادند و پشت کتاب نوشتند: «به حسین مسرت، که آینده ای درخشان در تاریخ یزد دارد، تقدیم می شود.»
بعد هم سفارش چای دادند و گفتند: «من با وجود تو بسیار به تاریخ یزد امیدوار شدم.»

این نخستین برخورد و دیدار من با زنده یاد استاد ایرج افشار بود که بعدها نقش بزرگی افشاردر رشد و بالندگی من داشتند و در مقاله ای با نام "لطف های پنهانی ایرج افشار" هم به آن اشاره کرده ام.

* فقط برای همین کار به تهران رفته بودید؟

- بله؛ و پس از آن دیدار و نشست هم با اتوبوس برگشتم یزد.

* توی اتوبوس چند بار آن یادداشت استاد را خواندید؟

- خیلی...چون این نخستین کتابی بود که یک نویسنده و پژوهشگر به من هدیه می داد.  
بعدها خیلی کتاب به من اهدا شد ولی این کتاب، چیز دیگری بود و هست که همچنان آن را دارم.

* از نقش استاد ایرج افشار در زندگی بگویید.

 - نقشی که استاد افشار در رشد و بالندگی من و دیگر پژوهشگران جوان هم نسل من داشتند، بسیار مهم و ارزشمند است. برای نمونه، زمانی که من دیپلم داشتم سرگرم تصحیح کتاب "تذکره میکده" بودم. در آن دوره کار تصحیح بیشتر بدست اساتید پژوهش و دکترهای ادبیات  انجام می شد ولی زنده یاد افشار با د لگرمی و اعتماد به نفسی که به من دادند کمک زیادی در این راه به من کردند و حتی خودشان با بزرگواری و لطف بسیار غلط گیری کتاب را انجام دادند تا من مجبور نباشم برای این کار به تهران بروم.

* یکی دیگر از آدم های بزرگ زندگی شما که علاقه بسیاری هم به ایشان دارید، آقای 
دکتر "محمدعلی اسلامی ندوشن" هستند؛ با ایشان چگونه آشنا شدید؟


- شادروان استاد "مهدی آذر یزدی" را هم به این 2 بزرگوار اضافه کنید.

سلسله گفتارهایی که من در هفته نامه "ندای یزد" داشتم، زمینه ساز این آشنایی شد. در این گفتارها من هر هفته به معرفی کتاب هایی می پرداختم که دباره یزد بود. یک شماره نوبت رسید به معرفی کتاب "روزها" که البته همراه با معرفی کتاب، چند مطلب نقد گونه برای این کتاب نوشتم. من نمی دانستم که استاد اسلامی هفته نامه "ندای یزد" را می خوانند! خب این شماره را هم خوانده بودند؛ کمی بعد نامه ای از استاد به دستم رسید که ضمن تشکر، نوشته بودند: «دوست نادیده گرامی، حسین مسرت! نقدت را خواندم» و در پایان هم از من خواسته بودند که هروقت تهران رفتم به دیدنشان بروم!

 یک سال بعد که برای انجام کاری راهی تهران شدم، به سراغ استاد رفتم. این گونه شد که زمینه دیدارهای بعدی من با استاد اسلامی ندوشن شکل گرفت. کم کم پژوهش درباره شخصیت، زندگی و کارهای دکتر را آغاز کردم و در این راه، شیفته شخصیت مستقل این بزرگوار شدم؛ و امروزبه خودم می بالم  که در زمینه معرفی کتاب ها و آثارشان تاکنون20 مقاله و 5 یا 6 جلد کتاب  مانند "روشن تر از روشن" و "دیباچه ها" را گردآوری و تالیف کرده ام. هم چنین از اَمرداد ماه سال 99 با افتخارعضو شورای نظارت بر نشر آثار دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن و سرکار خانم دکتر "شیرین بیانی"  هستم که ریاست آن آقای دکتر "اصغر دادبه" برعهده دارند.

* به عنوان یک نسخه پژوه و کسی که اهمیت کاربرد واژگان را می داند، دیدگاهتان درباره بی ارزش شدن و بی هویت شدن واژگانی مانند هنرمند- پهلوان - دکتر -استاد و ... چیست؟

- درباره واژه "دکتر" می توانم بگویم که متاسفانه امروزه با خالی شدن دانشگاه های ما از استادان نامی و باسواد -مثلا در یک دوره در دانشگاه های دولتی بسیاری از استادان فرهیخته را با ترفند های گوناگون بازنشسته کردند- دانشگاه های ما از نیروهای مجرب و کاری، خالی شده و جایشان را افراد بی مطالعه و بدون پشتوانه علمی گرفتند؛ در نتیجه کسانی که زیر دست این ها بیرون می آیند، کم سواد هستند! بنابراین امرزوه وقتی شخصی بعنوان "دکتر" معرفی می شود، بی درنگ این پرسش پیش می آید که مدرکش را از کدام دانشگاه و  چگونه گرفته؟! و بعد که پیگیری می کنی می فهمی که آن آقا یا خانم دکتر در هیچ دانشگاهی شرکت نکرده! بلکه با فلان رییس دانشگاهی دوست بوده و به صورت غیرحضوری آزمون داده و گواهی دکترا گرفته. خیلی ها از روبروی دانشگاه تهران پایان نامه دکترا، لیسانس و ... خریداری می کنند و با یک بار مرور کردنِ آن پایان نامه، در نشست دفاعیه حاضر می شوند و مدرک می گیرند در حالی که اساتیدی که در نشست های دفاعیه هستند، سواد این کار را ندارند!
بنابراین یکی از کلماتی که بسیار لوث و خنده دار شده، همین واژه "دکتر" است.
البته در حوزه علوم انسانی به غیر از کسانی که از لحاظ دانشگاهی "استاد" هستند، این پیشوند برای دیگران کمتر به کار برده می شود و به هر کسی "استاد" گفته نمی شود.

مثلا تازه یکی دو سالی است که من را با پیشوند "استاد" صدا می زنند هرچند هنوز خودم را در این زمینه دانشجو می دانم.
 

* این از بزرگواری و فروتنی شماست. حال که گفت وگو به اینجا رسید از چگونگی دریافت مدرک دکترای خودتان هم برای ما بگویید.

- سال 78 آقای دکتر کمال الدین عینی از تاجیکستان به یزد آمدند و ما با هم آشنا شدیم. من در آن زمان درخواست تحصیل در تاجیکستان را داشتم؛ از طرفی به خاطر شرایط کاری ام در کتابخانه وزیری نمی توانستم درهیچ دانشگاه تحصیل کنم. سال 82  آقای دکترعینی به من خبر دادند که مجموعه آثار من به عنوان "کارشناسی ارشد" پذیرفته شده و پیشنهاد دادند که به تاجیکستان بروم تا در کلاس های دکترا شرکت کنم. من به همراه آقای " غلامرضا محمدی" در این کلاس ها حضور پیدا کردیم وبیشتر مراحل دوره دکترا را پشت سرگذاشتیم. در آخرین مرحله که می خواستند مدارک ما را برای تایید نهایی به روسیه بفرستند، گفتند قانون عوض شده و شما باید حتما مدرک "کارشناسی ارشد" هم داشته باشی ولی آزمون های دوره دکترای شما نزد ما محفوظ است به شرط آن که گواهینامه کارشناسی ارشد را بیاوری. من سال 83 به ایران آمدم تا در دوره ارشد شرکت کنم و برگردم که سومین مرحله ازمون دکترا را هم  سپری کنم ولی بازهم همان شرایط کاری پیش از رفتن به تاجیکستان پابرجا بود و من حتی نتوانستم در دانشگاه آزاد هم شرکت کنم. سرانجام در سال 96 کارشناسی ارشد را گرفتم ولی  دیگر رغبتی برای رفتن به تاجیکستان و سپری کردن آخرین مرحله آزمون و گرفتن مدرک دکترا نداشتم!

* کتاب «تذکره میکده» شما در سال 81 نامزد جایزه بهترین کتاب سال ایران شد؛
موضوع این کتاب چیست و پژوهش و تالیف آن چقدر زمان برد؟


- نخستین ویرایش این کتاب سال 71  پس ازنزدیک به 5 سال کار بیرون آمد. پس از آن، بنا به عادت و شیوه کاری ام که هیچ کاری را تعطیل نمی کنم، پرونده ای برایش درست کردم و  هرازگاهی مطلبی به آن اضافه می کردم. برای همین حجم مطالب کتاب در ویرایش دوم 2 برابر شد که همان کتاب جدید، نامزد کتاب سال شد آن هم در سالی که نویسندگان شاخص و برجسته ای مانند دکتر «زرین پور» حضور داشتند و طبیعی بود که کتاب من نتواند در برابر آثار این بزرگان عرض اندام کند.

کتاب «تذکره میکده» شرح حال 62 شاعر دوران قاجار است که یا یزدی بودند یا در یزد زندگی می کردند. من نسخه خطی و چاپ سنگی این کتاب را سال 64 یا 65 در کتابخانه وزیری دیدم و به آن علاقمند شدم. کمی پس از آن هم نسخه قدیمی تر که بصورت چاپ عکسی بود را در کتابخانه دانشگاه تهران دیدم و 3 نسخه را مقابله کردم که نتیجه اش سال 81 به چاپ رسید.

* درباره کتاب پیشوای آزادی هم که در سال 84 نامزد کتاب سال شد، بفرمایید.
 

- پیشینه پژوهش این کتاب که درباره زندگی و سروده های «فرخی یزدی» است به سال 1357 برمی گردد. این کتاب سال 78 با عنوان «شاعر لب دوخته» چاپ شد که پس از آن بنا به همان عادتی که گفتم اطلاعات جدیدی را بدست آوردم و به کتاب افزودم وعنوان آن یعنی «پیشوای آزادی» از غزل «آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی» گرفتم، و کتاب را به چاپ رساندم.

 
* گویا جدید ترین کار شما پژوهش درباره زنده یاد رسولیان است.

- بله؛ ولی همراه با این کار، سرگرم چاپ «سفرنامه تاجیکستان» هستم که سال 83 آن را نوشتم. امسال (1399) آن را بازخوانی و تایپ کردم و برای 2 نفر از تاجیک شناسان ایرانی فرستادم تا پس از اعلام نظر آنها به چاپ برسد.
درباره زندگی و خدمات «حاج تقی رسولیان» یکی از کارآفرینان و نیکوکارن خوشنام یزدی شناخته می شوند، در حال پژوهش و نگارش هستم که امیدوارم سال 1400 با عنوان «پیوسته در تکاپو» برای چاپ آماده شود.

 
* همان گونه که فرمودید زنده یاد رسولیان چهره شناخته شده ای در یزد هستند؛ بفرمایید چه شد که پس ازاین همه سال فعالیت، چندسال پیش به فکر پژوهش درباره ایشان افتادید؟

- معمولا این گونه کتاب ها به 2 صورت کار می شود. یکی از آن ها این است که گاهی بعضی کارها به ما «پیشنهاد» می شود که البته این پیشنهاد با «سفارش» فرق می کند. این کارهم به من پیشنهاد شد. البته خودم هم از سال ها پیش – هنگامی که نوجوان بودم- و بنا به ماجرایی که پدر برایم تعریف کرده بودند که زنده یاد رسولیان به یک یزدی که در تهران جیبش را زده بودند کمک کرده بود، ذهنیت خوبی نسبت به ایشان داشتم. چند سال پیش یکی از دوستان پیشنهاد کرد که به دلیل خدمات ارزنده ای که زنده یاد رسولیان به رشد صنعت یزد کرده، کتابی درباره ایشان نوشته شود و من پذیرفتم. در آغاز کار، تنها یک مقاله دو صفحه ای درباره ایشان داشتم ولی امروز250 صفحه مطلب درباره ایشان گردآوری کرده ام که احتمالا با تصاویر و عکس هایی که بدست آورده ام یک کتاب 300 صفحه ای می شود. 

* اگر اشتباه نکنم شما گاهی نقد تئاتر هم می نوشتید؛ مثلا سال 72 یاداشتی درباره نمایش "چشم ها را باز کنید" نوشتید. این ها را از روی علاقه به تئاتر می نوشتید یا یک نوع فعالیت رسانه ای بود.

- من بیشتر به عنوان یک آدم عادی به مقوله هایی مانند موسیقی و تئاتر نگاه می کنم. چند سال پیش هم برای یک اثر "موسیقایی نمایشی" کار آقای "مهدی آرایی" یاداشتی نوشتم. چند سال قبل از آن یادداشتی هم که شما گفتید، یادداشتی برای نمایش "شهر اسباب بازی ها" کار آقای "سید حسین پیغمبری" نوشتم. آن سال (70 یا 71) می خواستم به همه بگویم که در یزد هم می شود نمایش ویژه کودکان روی صحنه برد. در کل هدفم از این یادداشت ها جنبه تشویقی، دلگرم کنندگی برای صاحبان اثر و خبررسانی دارد وگرنه از نظر فنی شاید چندان اصولی نباشد؛ ولی در حوزه نقد کتاب، نزدیک به 100 نقد نوشته ام که کاملا نقادانه و فنی است.

* آیا تاکنون به فکر نوشتن نمایش نامه یا فیلم نامه درباره جاها، آدم ها و ماجراهایی که در هنگام پژوهش با آنها آشنا می شوید افتاده اید؟ بی گمان چنین اثری می تواند برای انسان امروزی جذاب باشد.

  - خیلی دوست دارم ولی به دلیل اینکه نمی خواهم همه کاره هیچ کاره بشوم در این حوزه وارد نشدم! وگرنه من چند داستان کوتاه دارم که در نشریات چاپ شده و کسانی که خوانده اند استقبال کردند. در حال حاضر هم الان سفرنامه ای که نوشته ام که نخستین تجربه سفرنامه نویسی بلند من بشمار می رود، کوشش من این بوده که جنبه های داستانی سفرنامه غنی باشد هرچند من داستان نویس نیستم. البته به تازگی هم کتابی درباره پدرم نوشته ام بنام "کارگشای مردم" که شامل 140 خاطره از پدرم است که به صورت داستانی روایی نوشته ام، چون همان طوری که گفتم پدرم دفترخانه داشت و در حل مشکلات مردم به آنها کمک می کرده.

بد نیست بگویم که من تعدادی شعر هم دارم. زمانی درباره برطرف کردن نقص سروده هایم با یکی از دوستان شاعر صحبت می کردم و ایشان گفتند: «اگر زمانی که در راه پژوهش گذاشتی در زمینه شعر گفتن گذاشته بودی، ما الان به پایت نمی رسیدیم!»

 * حال که صحبت به اینجا رسید می خواستم بدانم نظر شما درباره نمایش نامه "ابر زمانه و ابر زلف" نوشته دکتر اسلامی ندوشن، چیست؟ چون گویا خیلی با استقبال هنرمندان نمایش روبرو نشد!

- در ایران، بله ولی این نمایش نامه به زبان های عربی و آلمانی ترجمه شده که ترجمه عربی آن توسط دکتر "شتا" انجام شده. دکتر اسلامی در این نمایش نامه به یک رویداد تاریخی پرداخته که درباره جاسوسه ای است که در جنگ جهانی دوم فعالیت داشته.

شاید یکی از دلایلی که در ایران کمتر سراغ این اثر رفته اند این باشد که بسیاری از ماجراهایش قابل اجرا روی صحنه نیست؛ یعنی مجوز اجرا نمی گیرد.

ولی داستان "افسانه و افسون" ایشان که یک اثر عاشقانه، بسیار قوی و هدفمند است که با نام مستعار "م. دیده ور" در دهه 40 نوشته شده است.

* آیا به دوستان فیلم ساز و نمایشی یزدی پیشنهادی برای بهره گیری از پژوهش هایتان دارید که آن ها را به فیلم یا نمایش تبدیل کنند؟

- بله، برای نمونه کتاب "پیشوای آزادی" قابلیت بسیاری برای تبدیل به این گونه آثار دارد و بارها به چند نفر از دوستان پیشنهاد داده ام که حاضرم هر کاری در این زمینه از دستم برآید انجام بدهم. خوشبختانه تاکنون 2 اثر مستند از این کتاب ساخته شده؛ یکی را آقای "راسخ راد" با همکاری خانمی بعنوان یک تجربه دانشگاهی ساختند و دیگری را آقای "هومن ظریفیان" ساخت که سال 96 در سینما دانش آموز نمایش داده شد.

نمایش نامه ای بود نوشته "جنتی عطایی" درباره فرخی یزدی، که سال های ابتدایی دهه

 60 در لندن اجرا شده بود؛ این متن پیدا نمی شد تا این که بالاخره متن را بدست آوردم و 2 سال پیش آن را به آقای "احمد ندافی" سپردم، قرار شد دوستان تئاتری را برای اجرای آن جمع کند که تا به امروز خبری نشده! مورد دیگری که پیشنهاد می کنم پرداختن به زندگی "استاد محمد بنا" است که فردی لوطی صفت بوده که در دوره مشروطه به تحریک مشیرالممالک و چند نفر دیگر به دارالحکومه حمله می کند.

زندگی بسیاری از بزرگان و گذشتگان ما در یزد دست مایه خوبی برای فیلم، نمایش وداستان است، مانند زندگی آقای "جعفر شکیب" صاحب و بنیان گذار اصلی "ایران رادیاتور" که بسیار ساده و فروتن است ولی متاسفانه بسیاری ازدوستان دنبال کارهای آسان، آماده و در دسترس هستند.

* شاید خیلی از خوانندگان کتاب ها و دوستداران شما ندانند که شما علاقمند به ورزش و هوادار یکی از 2 تیم سرخابی هستید؛ در این باره هم کمی صحبت کنید.

 - یکی از دلایل علاقه من به یکی از دو تیم پایتخت، ریشه در رنگ شناسی و علاقه من به رنگ "آبی" دارد. دلیل دیگرش هم این بود که من در دوران جوانی بازیکنان این تیم – که آن دوره "تاج" بود- را دوست می داشتم بازیکنانی مانند ایرج دانایی فر، حسن روشن، حسن نظری، آندرانیک اسکندریان، ناصر حجازی و.... در دوران جوانی خانه ما کنار کلوپ حنا –شهید پاکنژاد- بود و بازی همه تیم های یزدی را می دیدم و حتی سال 55 – 56 هم مدتی هم در تمرینات تیم جوانان "تاج یزد" که در ورزشگاه "مجیدیه" -شهید نصیری کنونی- برگزار می شد شرکت و پست هم "مهاجم" بود. ولی به دلیل یکسری مشکلات تمرینات فوتبال را کنار گذاشتم. سال 65 هم در رشته "پینگ پنگ" فعال بودم که این رشته را هم به دلیل همان دست مشکلات کنار گذاشتم. چند سالی هم به رشته "بدمینتون" پرداختم که مربی ام شادروان "جمال مسعودی" بود ولی به دلیل آسیب دیدگی آرنج، پزشک معالجم به من گفت که آن را کنار بگذارم.

* بعنوان یک چهره مطبوعاتی و کارشناس، ارزیابی شما از گفت و گوهایی که در "پیمان یزد" به چاپ می رسد، چیست؟

- من در طول سی و اندی سالی که کار کرده ام، وقتی در مورد ارزیابی کارهای فرهنگی دوستان از من پرسیده اند، پاسخ من این بوده که: «بسیار خوب است» چون من آن کار را در با کارهای نشده مقایسه می کنم، چون آن شخص می توانست این کار را نکند؛ می توانست برود روزمرگی خودش یا پی درآمدی باشد تا زندگیش را لوکس کند. خود شما می توانستید اکروز اینجا نباشید و مانند بسیاری دیگر از همکاران خودتان در بنگاه یا فروشگاهی به فکر تامین هزینه ای زندگی تان باشید.
این گونه فعالیت شما و دیگرانی مانند شما، که ضرورت کارفرهنگی را حس کرده اند برای من ارزشمند است، پس اگر این کارها ناقص و پراشتباه هم باشد می گویم بهترین کار است! البته در جای خودش هم تذکر می دهم و راهنمایی می کنم.

 * خب پس بفرمایید پیشنهاد شما برای بهتر شدن این گفت و گوها چیست؟

- بروید سراغ کسانی که در سطح یزد در اوج هستند، همان گونه که انتخاب افراد هدفمند است پرسش ها نیز هدفمند باشد تا بیشترین تاثیرگذاری را بر خواننده داشته باشد. این کار برای نسل جدید و بسیاری دیگر که امروزه روزنامه خوان نیستند. نسل امروز اینستاگرامی شدند و نوشته هایی که بیشتر از 10 سطر باشد را نمی خوانند ولی برای آن هایی که اهل خواندن هستند این گفتگو ها را پس از چاپ در روزنامه، در فضای مجازی مانند وبلاگ درج کنید هرچند توجه به وبلاگ نیز کم شده است.

* از میان هنرهای 7 گانه، فعالیت در کدام شان را دوست دارید؟

 - یکی از آرزوهایی که داشتم و این است که نوازندگی "سنتور" را یاد بگیرم و در این راه 3 بار نزد 3 استاد رفتم که هر بار به خاطر مشکلات زندگی ادامه ندادم! ولی هنوز سنتوری که خریده بودم را دارم. یک روز اخرش می روم و یاد می گیرم حتی بعد از 60 سالگی؛ آخرش سنتور می زنم.(لبخند می زند)

* ضمن قدردانی از بزرگواری شما اگر حرف ناگفته ای مانده، بفرمایید.

- من هم از شما سپاس گزارم. البته حرف وسخن که بسیار است، ولی نکته ای که می خواهم بگویم این است که تنها حسرتی که به دلم مانده این است که زمانی می خواستم داستان زندگی مادرم را بنویسم ولی هیچ گاه نتوانستم چون آن قدر در زندگی رنج کشیده بود که تحمل نوشتنش را نداشتم؛ نام داستانم هم قراربود "بی بی" باشد چون مادرم را "بی بی" صدا می زدیم. چند بار هم اقدام کردم که نتوانستم یعنی احساساتم نمی گذاشت! البته یک کارتن دست نویس هم برای نوشتم زندگی پسرم، نیما گرآوری کرده ام که نوشتن آن هم برایم دشوار و دردآور است.

جمله پایانی هم این که اگر "پژوهش گر" نمی شدم، "گل فروش" می شدم.

 

بخش دوم گفت و گو با استاد "حسین مسرت" پژوهش گر و نسخه پژوه  خوش نام یزد و کشور

بخش دوم گفت و گو با استاد "حسین مسرت" پژوهش گر، نسخه پژوه و نویسنده کوشا و خوش نام یزد و کشور

علیرضا خورشیدنام

بی گمان نام استاد "حسین مسرت" همچون خورشیدی فرزوان بر سردر تالار افتخارات فرهنگ و ادب نه تنها یزد، که کشور، آن چنان درخشان است که نیازی به معرفی ندارد.

این گفت وگو در روزنامه پیمان یزد - تاریخ 19 تیرماه 1400 به چاپ رسید.

هفته گذشته در همین صفحه، بمناسبت "روز قلم" بخش نخست گفت و گو با این شخصیت فرهیخته فرهنگی استان، پیشکش شما خوانندگان شد و امروز بخش دوم این گفت و گوی 2 ساعته و متفاوت – به گفته خود استاد مسرت- پیش روی شماست.

* چرا و چگونه به سمت پژوهش کشیده شدید؟


- پیش از پاسخ به این پرسش، بد نیست بگویم که از همان دوران دبستان، یک موهبت خدادادی در من بود که انشاهای خوبی می نوشتم. یادم هست در پایه چهارم یا پنجم بودم؛ یک روز آموزگارمان گفت که هفته آینده سروده "چشمه  سنگ" زنده یاد "ملک الشعرای بهار"

–جداشد یکی چشمه از کوهسار / به ره گشت ناگه به سنگی دچار- را به نثر بنویسیم و ببریم.
هفته بعد، وقتی انشا را خواندم برخورد تندی با من کرد و نمره 5 به من داد! به این دلیل که خیال کرد شخص دیگری انشا را برایم نوشته؛ هر چه گفتم که خودم نوشتم، باور نکرد و گفت: «دروغ نگو!»
در آن دوران هیچ وقت بابام برایم انشا نگفت و ننوشت والبته خودم هم نخواستم!
یادم هست که بچه ها همیشه سراغ من می آمدند تا برایشان انشا بنویسم و و من هم برای هرکدام انشایی، متفاوت از دیگری می نوشتم!
در دوره راهنمایی هم آقای "فروتن" – که خیلی هم خوب بودند- از انشاهای من خیلی خوششان می آمد. اما دوره دبیرستان، اوج انشاهای من بود. ساعت انشا همه می گفتند که اول مسرت انشا بخواند! در آن دوره با چند نفر از بچه ها مجادله قلمی داشتیم و انشاهای خوبی می نوشتیم؛ مانند یک جور"مناظره مطبوعاتی" الان!
سال های دوم و چهارم دبیرستان و در مدرسه علی دیهیمی، در گروه روزنامه نگاری بودم که البته تهیه همه مطالب به عهده من بود! می توانم بگویم که این ماجرا به نوعی آغاز کار من در زمینه نویسندگی بود اما دلبستگی من به پژوهش و گردآوری، سال 55 و هنگامی آغاز شد که پی گردآوری سروده هایی رفتم – ابتدا اشعار و سپس ابیات- که در آن نامی از خدا برده شده بود یا درباره خدا بود! مانند: "خدایا چنان کن سرانجام کار" بارالها یکی یکتای بی همتا ذات لایزال"

دستاورد این گردآوری، 3 جلد دفتر 900  صفحه ای با نام های "بارالها" – "یکتای بی همتا" و "ذات لایزال" شد که سال 67 به کتابخانه وزیری هدیه کردم و هم اکنون در گنجینه این کتابخانه است.

 در این سال ها تنها مشوق من پدرم بود که ایشان هم آبان ماه سال 59 از دنیا رفتند؛ برای گردآوری سروده های خدایی بابا خیلی خوشحال بودند و من را تشویق می کردند و یادم هست هنگامی که سراغ "مثنوی" که رفتم، بابا به من گفتند:

«حواست باشد چون که اگر متوجه نشوی گمراه می شوی» دلیل هشدار پدر این بود که "مثتوی" دارای دیدگاه های عرفانی و فلسفی است.

* پس از درگذشت پدر چه کردید؟

 - پس از درگذشت پدر، برای گذران زندگی، سراغ کارهای گوناگونی رفتم که یکی از آن ها "شرکت یزد پیچ" بود. من حتی در این دوره هم کار گردآوری را پی گیری می کردم. کار من به این صورت بود که یک هفته روزکار بودم و یک هفته، شیفت شب. هنگامی که شیفت شب بودم، موضوعات دلخواهم برای پژوهش را روی برگه هایی یادداشت می کردم – که هنوز آن کاغذها را دارم- و مثلا می نوشتم: «کارهایی که باید انجام شود: یزد در سفرنامه ها، یزد در شعر شاعران، تاریخ یزد، مطبوعات یزد.»

در زمان بیکاری به گردآوری مطلب درباره این موضوعات می پرداختم؛ اما نقطه عطف زندگی کاری من، با بیرون آمدن از شرکت یزد پیچ  و رفتن به "سازمان میراث فرهنگی" - به پیشنهاد آقای دکتراولیا- رقم خود. این نقطه آغازین کارهای پژوهشی من بود که زمینه ساز تغییر مسیر زندگی من هم شد!
 

* در نشریات و روزنامه دیواری هایی که در "دبیرستان علی دیهیمی" آماده می کردید، "موضوعات طنز" هم بود؟


- بله؛ یک بخش از کارهای من طنز است. برایم جالب است؛ شما از چیزهایی می پرسید که باعث می شود برای نخستین بار مطالبی را بگویم، چون تاکنون کسی از من نپرسیده است! راستش در دوران پیش و پس از انقلاب، به مطالعه کتاب های "عزیز نسین" -طنز نویس نامی ترک- با ترجمه "رضا همراه" علاقه زیادی داشتم به گونه ای که همه کتاب های "عزیز نسین" را داشتم یا مجموعه کارهایی که شادروان "مهدی سهیلی" –شاعر- گردآوری کرده بود، مانند "نمک پاش" و "خوشمزگی ها" ی 1 و 2 را داشتم و هنوز هم دارم.
از دیگر کتاب هایی که در زمینه طنز می خواندم و هنوزدارم، کتاب "عُبید زاکانی" و "گنجینه لطایف" محمد نَجَند بود. در اثر همین علاقمندی مطالبی انشا گونه نوشتم با پیش "عنوان اندر فواید..." که در همین "روزنامه پیمان" چاپ شد، مانند: "اندر فواید کجاوه نارنجی" که منظورم تاکسی بود یا "اندر فواید کیوسک های نیم تنه" که در
نشریه "ارتباط" روابط عمومی مخابرات هم به چاپ رسید. البته سروده ها و متن هایی هم به زبان طنز دارم که امیدوارم روزی چاپ شود. هم چنین نوشته طنزآمیزی دارم درباره استاد "عبدالعظیم پویا" در کنار این یادداشت های پراکنده طنز، نوشته های طنز دیگری دارم به شیوه نثر قدیم، به نام "تذکره مقامات" که مانند نثر تذکره مقاماتی است که آقای "مرتضی فلاح" و دوستانش در هفته نامه "گل آقا" می نوشتند. گاهی هم برای دوستان نوشته طنزآمیزی می نویسم؛ برای نمون یک بار شعر طنزی دروصف آقای دکتر "محمدحسن میرحسینی" استاد پیشین تاریخ دانشگاه یزد، - که از دوستانم هستند- نوشتم که در "بشارت یزد" چاپ شد.

* چون کمتر کسی از این روحیه طناز شما با خبر است، گمان کنم اگر آثار طنز شما چاپ شود با پذیرش خوب اهل کتاب و خواننده های آثار شما روبرو شود. ولی نگفتید دنیای پژوهش چه گیرایی و جذابیتی برای شما داشته و دارد که هنوز در این عرصه کار می کنید؟


- عرصه پژوهش جنبه های گوناگونی دارد: تحقیق - تصحیح – بدست آوردن

مثلا کتاب "تذکره میکده" دستاورد "تصحیح" من است. در زمینه "به دست آوردن" می توانم بگویم که مثلا یک نفر می آید براساس یک بیت یا کلمه ای که در یک بیت است ثابت می کند در فلان قرنی، این "کلمه" هم وجود داشته؛ همچنان که در "لغت نامه دهخدا" مثلا کلمه "پژمان" را می آورد، 10 بیت از سروده های یک دوره را می آورد که کلمه "پژمان" در آنها هست و ثابت می کند که این کلمه در آن دوره هم کاربرد داشته است.
خوشبختانه من در همه زمینه های پژوهش کار کرده ام؛ چه زمینه کاربردی و چه تصحیح متون و ...

کار پژوهشی برایندی دارد که گاهی بر اساس آن به آگاهی های تازه ای درباره ی یک شخص، یک رویداد یا یک بنای تاریخی می رسی و چیزهای جدیدی را کشف می کنی. برای نمونه، رسیدن به پاسخ این پرسش که مرگ فرخی یزدی چگونه رقم خورده؟ آیا او را خفه کرده اند یا  به  او سم خورانده اند؟ در بین یک کار پژوهشی، گاهی اشتباهاتی را درست می کنی. برای من، این یکی از ویژگی های دوست داشتنی کار پژوهش است. برای نمونه سنگ تاریخ مصلی عتیق، آن را به قرن 8 نسبت می دهد؛ ولی هنگامی که کتاب "جامع الخیرات" که در سال 725 هجری نوشته شده را بخوانیم و ببینیم در آن نامی از مصلی عتیق برده شده، می فهمیم که پیشینه ساخت این بنا، دست کم 200 سال بیشتر از آن چیزی است که در سنگ تاریخش نوشته شده است. این پژوهش، یک کشف تاریخی بشمار می آید.  

* تا کنون چند اثر پژوهشی از شما به چاپ رسیده؟

- در زمینه پژوهش این خوش بختی را داشته ام که تاکنون 75 عنوان کتاب پژوهشی از من چاپ شده که درباره کسانی است که هیچ نام و نشانی از آن ها نبوده؛ مانند کار روی زندگی نامه "آقا رضا سعیدی" از بنیان گذاران "چاپ خانه گلبهار یزد" شناخته می شود.

هنگامی که پیشنهاد پژوهش درباره ناشرین قدیم یزد، به من داده شد تنها 2 سطر درباره ایشان در کتاب "دانش نامه مشاهیر یزد" نوشته شده بود، ولی پژوهش من به 50 صفحه رسید. با این پژوهش این شخصیت "زنده" شد! این "یافتن ها" از  شیرینی های کار پژوهش است.

در هر حال پژوهش برای من لذت دارد؛ گاهی آن قدر سرگرم کار می شوم که وقتی به خودم می آیم می بینم ساعت 2 نیمه شب است ولی اصلا متوجه نشده ام.

* از سختی های پژوهش هم بگویید.

- هرکاری سختی های ویژه خودش را دارد؛ پشت سر هر کار پژوهشی -که شیرینی هایش را گفتم- سختی هایی هم هست که شاید دیده نشود! برای نمونه بارها پیش آمده که به من برای یک کار پژوهشی مبلغ ناچیزی را داده اند در حالی که شخص دیگری برای کاری همانند کار من، 1000 برابر آن را گرفته است! ولی من به همین حقوق اندکی که می گیرم دل خوش و راضی هستم.

نکته دیگری که می توانم بگویم این است که من برای چندین کتابی که به تازگی به چاپ رسانده ام، حق تالیف که هیچ، هزینه حروفچینی اش هم به من داده نشده!
برای نمونه در سال 93 برای تالیف کتاب "رباعیات مومن یزدی" نزدیک به 4 میلیون برای گردآوری و چاپ نسخه های عکسی، مقابله متون - سوای وقتی که گذاشتم- هزینه کردم و به "نشر میراث مکتوب" دادم که پس از چاپ کتاب درسال 95 تنها 500 هزار تومان به همراه 5 جلد از کتاب بعنوان حق تالیف به من پرداخت شد. با همه این برخوردها، من راضی هستم. اگر خودستایی نباشد می توانم بگویم که تفاوت من با بقیه در این است که من راضی هستم ولی بیشتر آن هایی که در این زمینه کار می کنند، راضی نیستند؛ و برای کارهای نه چندان ارزشمندی که انجام می دهند -به دلیل روابطی که دارند- پول های کلانی می گیرند.

من حتی از ناشری که چندین کتاب من را چاپ کرده، تشکر می کنم که کتاب هایم را چاپ کرده -حق تالیف و زحمتی که برای کتاب کشیدم هم بماند- همین که نتیجه پژوهش من نشر پیدا می کند، دل خوشم.
حال که صحبت به این جا رسید بد نیست بگویم که نزدیک به 2000 مقاله چاپ شده دارم که شاید تنها برای 30 نسخه از آن ها حق تالیف به من داده شده است! 
نوشته های من، هم زمان در نشریاتی مانند ندای یزد، بشارت یزد، پیمان یزد، یزد امروز جهان کتاب، حکیم یزد، مهرطلبان و چند نشریه دیگر بصورت رایگان چاپ می شود در حالی که هزینه حروف چینی و تایپ همه مطالب را خودم پرداخته ام. البته این ها را از باب گلایه و شکایت نمی گویم.

جالب تر این است که بدانید بعضی از این نشریات حتی یک نسخه از شماره ای که نوشته ام در آن چاپ شده را به من نمی دهند! برای نمونه 5 مقاله از من در "دایره المعارف آستان قدس" چاپ شده ولی حتی یک نسخه از این اثر را به من نمی دهند و می گویند: «بروید بخرید»

با همه این کاستی ها بازهم این کار را دوست دارم و هم اکنون نیز روی زندگی نامه شادروان "حاج محمدتقی رسولیان" کار می کنم.

* در صحبت هایتان از آقای "دکتر محمدحسن میرحسینی" نام بردید، گویا ایشان هم پژوهش گر هستند.
- بله آقای دکتر میرحسینی استاد پیشین تاریخ دانشگاه یزد هستند که در زمینه پژوهش کتاب "آل مظفر" را بعنوان پایان نامه دوره کارشناسی ارشد و کتاب "تاریخ تجارت در یزد" را بعنوان رساله دکترای خود نوشته اند، کتاب "خاطرات سعیدی" کار دیگر ایشان است و هم اکنون نیز پژوهش درباره "تاریخ 6 قرن اول یزد" را آماده چاپ دارند.

* آیا با سایر پژوهش گران استان -مثلا استاد عبدالعظیم پویا- ارتباط کاری دارید؟
 

- بله؛ خوشبختانه من از زمانی که کار پژوهشی را آغاز کردم تقریبا با بیشتر پژوهش گران یزد ارتباط داشته و دارم. روابط ما در زمینه تبادل اطلاعات است و پرسش در زمینه هایی است که به مشکل بر می خوریم. 
خوشبختانه چون من در حوزه کتاب و کتاب شناسی یزد کار می کنم به غیر از پژوهش گران تازه کار، تمام پژوهشگران حوزه های گوناگون علوم انسانی یزد را می شناسم و با آنها  تعامل و رابطه خوبی دارم.
البته نخستین آشنایی من و "استاد پویا" به سال های 64 - 65 برمی گردد، هنگامی که ایشان کارشناس اداره کل فرهنگ و ارشاد بودند. پس از آشنایی، نخستین کاری که انجام دادیم گردآوری آمار کتاب خانه های یزد بود. پس از آن من در کار "کتاب شناسی قنات یزد" با ایشان همکاری داشتم.

سال 95 هم که آیین بزرگداشت ایشان برگزار شد، افتخار داشتم که "جشن نامه" این برنامه را گردآوری کردم که با نام "پویای فرهنگ" چاپ شد.


* پس خوشبختانه در زمینه پژوهش و بین پژوهش گران استان، نسبت به سایر رشته های هنری، تعامل، دوستی و رفاقت بیشتری وجود دارد.


- بله؛ البته آدم های ناهمگون با پژوهش گران واقعی هم هستند ولی در "جامعه آماری" درصد بسیار ناچیزی هستند. خوشبختانه این گونه آدم ها خیلی زود با کارهایشان شناخته می شوند و درباره شان گفته می شود که فلان پژوهش گر، کتاب ساز است یا سارق! یعنی نوشته های دیگران را گردآوری و به نام خود چاپ می کند! این گونه افراد خیلی زود شناخته می شوند.

در همین باره -اگر تعریف از خود برداشت نشود- بد نیست بگویم که از همان سال های نخستینی که در این کاربوده ام تا به امروز هیچ تلفنی را بی پاسخ نگذاشته ام؛ جوری که گاهی در یک روز نزدیک به 20 یا 30 تلفن ناشناس را پاسخ می دهم. مثلا از اردبیل زنگ می زنند و درباره "حشی بافقی" می پرسند. کار دیگری که بارها انجام داده ام کمک به دانشجویان بوده؛ جالب است بدانید که من در نزدیک به 200 پایان نامه به دانشجویان کمک کرده ام هرچند نام من بعنوان استاد راهنما در پایان نامه نیامده ولی رسما کارهای پایان نامه را از پیشنهاد موضوع تا ارائه در کنار دانشجویان بوده ام. 

بخش دوم گفت و گو با استاد "حسین مسرت" پژوهش گر و نسخه پژوه  خوش نام یزد و کشور

بخش دوم گفت و گو با استاد "حسین مسرت" پژوهش گر، نسخه پژوه و نویسنده کوشا و خوش نام یزد و کشور

علیرضا خورشیدنام

بی گمان نام استاد "حسین مسرت" همچون خورشیدی فرزوان بر سردر تالار افتخارات فرهنگ و ادب نه تنها یزد، که کشور، آن چنان درخشان است که نیازی به معرفی ندارد.

این گفت وگو در روزنامه پیمان یزد - تاریخ 19 تیرماه 1400 به چاپ رسید.

هفته گذشته در همین صفحه، بمناسبت "روز قلم" بخش نخست گفت و گو با این شخصیت فرهیخته فرهنگی استان، پیشکش شما خوانندگان شد و امروز بخش دوم این گفت و گوی 2 ساعته و متفاوت – به گفته خود استاد مسرت- پیش روی شماست.

* چرا و چگونه به سمت پژوهش کشیده شدید؟


- پیش از پاسخ به این پرسش، بد نیست بگویم که از همان دوران دبستان، یک موهبت خدادادی در من بود که انشاهای خوبی می نوشتم. یادم هست در پایه چهارم یا پنجم بودم؛ یک روز آموزگارمان گفت که هفته آینده سروده "چشمه  سنگ" زنده یاد "ملک الشعرای بهار"

–جداشد یکی چشمه از کوهسار / به ره گشت ناگه به سنگی دچار- را به نثر بنویسیم و ببریم.
هفته بعد، وقتی انشا را خواندم برخورد تندی با من کرد و نمره 5 به من داد! به این دلیل که خیال کرد شخص دیگری انشا را برایم نوشته؛ هر چه گفتم که خودم نوشتم، باور نکرد و گفت: «دروغ نگو!»
در آن دوران هیچ وقت بابام برایم انشا نگفت و ننوشت والبته خودم هم نخواستم!
یادم هست که بچه ها همیشه سراغ من می آمدند تا برایشان انشا بنویسم و و من هم برای هرکدام انشایی، متفاوت از دیگری می نوشتم!
در دوره راهنمایی هم آقای "فروتن" – که خیلی هم خوب بودند- از انشاهای من خیلی خوششان می آمد. اما دوره دبیرستان، اوج انشاهای من بود. ساعت انشا همه می گفتند که اول مسرت انشا بخواند! در آن دوره با چند نفر از بچه ها مجادله قلمی داشتیم و انشاهای خوبی می نوشتیم؛ مانند یک جور"مناظره مطبوعاتی" الان!
سال های دوم و چهارم دبیرستان و در مدرسه علی دیهیمی، در گروه روزنامه نگاری بودم که البته تهیه همه مطالب به عهده من بود! می توانم بگویم که این ماجرا به نوعی آغاز کار من در زمینه نویسندگی بود اما دلبستگی من به پژوهش و گردآوری، سال 55 و هنگامی آغاز شد که پی گردآوری سروده هایی رفتم – ابتدا اشعار و سپس ابیات- که در آن نامی از خدا برده شده بود یا درباره خدا بود! مانند: "خدایا چنان کن سرانجام کار" بارالها یکی یکتای بی همتا ذات لایزال"

دستاورد این گردآوری، 3 جلد دفتر 900  صفحه ای با نام های "بارالها" – "یکتای بی همتا" و "ذات لایزال" شد که سال 67 به کتابخانه وزیری هدیه کردم و هم اکنون در گنجینه این کتابخانه است.

 در این سال ها تنها مشوق من پدرم بود که ایشان هم آبان ماه سال 59 از دنیا رفتند؛ برای گردآوری سروده های خدایی بابا خیلی خوشحال بودند و من را تشویق می کردند و یادم هست هنگامی که سراغ "مثنوی" که رفتم، بابا به من گفتند:

«حواست باشد چون که اگر متوجه نشوی گمراه می شوی» دلیل هشدار پدر این بود که "مثتوی" دارای دیدگاه های عرفانی و فلسفی است.

* پس از درگذشت پدر چه کردید؟

 - پس از درگذشت پدر، برای گذران زندگی، سراغ کارهای گوناگونی رفتم که یکی از آن ها "شرکت یزد پیچ" بود. من حتی در این دوره هم کار گردآوری را پی گیری می کردم. کار من به این صورت بود که یک هفته روزکار بودم و یک هفته، شیفت شب. هنگامی که شیفت شب بودم، موضوعات دلخواهم برای پژوهش را روی برگه هایی یادداشت می کردم – که هنوز آن کاغذها را دارم- و مثلا می نوشتم: «کارهایی که باید انجام شود: یزد در سفرنامه ها، یزد در شعر شاعران، تاریخ یزد، مطبوعات یزد.»

در زمان بیکاری به گردآوری مطلب درباره این موضوعات می پرداختم؛ اما نقطه عطف زندگی کاری من، با بیرون آمدن از شرکت یزد پیچ  و رفتن به "سازمان میراث فرهنگی" - به پیشنهاد آقای دکتراولیا- رقم خود. این نقطه آغازین کارهای پژوهشی من بود که زمینه ساز تغییر مسیر زندگی من هم شد!
 

* در نشریات و روزنامه دیواری هایی که در "دبیرستان علی دیهیمی" آماده می کردید، "موضوعات طنز" هم بود؟


- بله؛ یک بخش از کارهای من طنز است. برایم جالب است؛ شما از چیزهایی می پرسید که باعث می شود برای نخستین بار مطالبی را بگویم، چون تاکنون کسی از من نپرسیده است! راستش در دوران پیش و پس از انقلاب، به مطالعه کتاب های "عزیز نسین" -طنز نویس نامی ترک- با ترجمه "رضا همراه" علاقه زیادی داشتم به گونه ای که همه کتاب های "عزیز نسین" را داشتم یا مجموعه کارهایی که شادروان "مهدی سهیلی" –شاعر- گردآوری کرده بود، مانند "نمک پاش" و "خوشمزگی ها" ی 1 و 2 را داشتم و هنوز هم دارم.
از دیگر کتاب هایی که در زمینه طنز می خواندم و هنوزدارم، کتاب "عُبید زاکانی" و "گنجینه لطایف" محمد نَجَند بود. در اثر همین علاقمندی مطالبی انشا گونه نوشتم با پیش "عنوان اندر فواید..." که در همین "روزنامه پیمان" چاپ شد، مانند: "اندر فواید کجاوه نارنجی" که منظورم تاکسی بود یا "اندر فواید کیوسک های نیم تنه" که در
نشریه "ارتباط" روابط عمومی مخابرات هم به چاپ رسید. البته سروده ها و متن هایی هم به زبان طنز دارم که امیدوارم روزی چاپ شود. هم چنین نوشته طنزآمیزی دارم درباره استاد "عبدالعظیم پویا" در کنار این یادداشت های پراکنده طنز، نوشته های طنز دیگری دارم به شیوه نثر قدیم، به نام "تذکره مقامات" که مانند نثر تذکره مقاماتی است که آقای "مرتضی فلاح" و دوستانش در هفته نامه "گل آقا" می نوشتند. گاهی هم برای دوستان نوشته طنزآمیزی می نویسم؛ برای نمون یک بار شعر طنزی دروصف آقای دکتر "محمدحسن میرحسینی" استاد پیشین تاریخ دانشگاه یزد، - که از دوستانم هستند- نوشتم که در "بشارت یزد" چاپ شد.

* چون کمتر کسی از این روحیه طناز شما با خبر است، گمان کنم اگر آثار طنز شما چاپ شود با پذیرش خوب اهل کتاب و خواننده های آثار شما روبرو شود. ولی نگفتید دنیای پژوهش چه گیرایی و جذابیتی برای شما داشته و دارد که هنوز در این عرصه کار می کنید؟


- عرصه پژوهش جنبه های گوناگونی دارد: تحقیق - تصحیح – بدست آوردن

مثلا کتاب "تذکره میکده" دستاورد "تصحیح" من است. در زمینه "به دست آوردن" می توانم بگویم که مثلا یک نفر می آید براساس یک بیت یا کلمه ای که در یک بیت است ثابت می کند در فلان قرنی، این "کلمه" هم وجود داشته؛ همچنان که در "لغت نامه دهخدا" مثلا کلمه "پژمان" را می آورد، 10 بیت از سروده های یک دوره را می آورد که کلمه "پژمان" در آنها هست و ثابت می کند که این کلمه در آن دوره هم کاربرد داشته است.
خوشبختانه من در همه زمینه های پژوهش کار کرده ام؛ چه زمینه کاربردی و چه تصحیح متون و ...

کار پژوهشی برایندی دارد که گاهی بر اساس آن به آگاهی های تازه ای درباره ی یک شخص، یک رویداد یا یک بنای تاریخی می رسی و چیزهای جدیدی را کشف می کنی. برای نمونه، رسیدن به پاسخ این پرسش که مرگ فرخی یزدی چگونه رقم خورده؟ آیا او را خفه کرده اند یا  به  او سم خورانده اند؟ در بین یک کار پژوهشی، گاهی اشتباهاتی را درست می کنی. برای من، این یکی از ویژگی های دوست داشتنی کار پژوهش است. برای نمونه سنگ تاریخ مصلی عتیق، آن را به قرن 8 نسبت می دهد؛ ولی هنگامی که کتاب "جامع الخیرات" که در سال 725 هجری نوشته شده را بخوانیم و ببینیم در آن نامی از مصلی عتیق برده شده، می فهمیم که پیشینه ساخت این بنا، دست کم 200 سال بیشتر از آن چیزی است که در سنگ تاریخش نوشته شده است. این پژوهش، یک کشف تاریخی بشمار می آید.  

* تا کنون چند اثر پژوهشی از شما به چاپ رسیده؟

- در زمینه پژوهش این خوش بختی را داشته ام که تاکنون 75 عنوان کتاب پژوهشی از من چاپ شده که درباره کسانی است که هیچ نام و نشانی از آن ها نبوده؛ مانند کار روی زندگی نامه "آقا رضا سعیدی" از بنیان گذاران "چاپ خانه گلبهار یزد" شناخته می شود.

هنگامی که پیشنهاد پژوهش درباره ناشرین قدیم یزد، به من داده شد تنها 2 سطر درباره ایشان در کتاب "دانش نامه مشاهیر یزد" نوشته شده بود، ولی پژوهش من به 50 صفحه رسید. با این پژوهش این شخصیت "زنده" شد! این "یافتن ها" از  شیرینی های کار پژوهش است.

در هر حال پژوهش برای من لذت دارد؛ گاهی آن قدر سرگرم کار می شوم که وقتی به خودم می آیم می بینم ساعت 2 نیمه شب است ولی اصلا متوجه نشده ام.

* از سختی های پژوهش هم بگویید.

- هرکاری سختی های ویژه خودش را دارد؛ پشت سر هر کار پژوهشی -که شیرینی هایش را گفتم- سختی هایی هم هست که شاید دیده نشود! برای نمونه بارها پیش آمده که به من برای یک کار پژوهشی مبلغ ناچیزی را داده اند در حالی که شخص دیگری برای کاری همانند کار من، 1000 برابر آن را گرفته است! ولی من به همین حقوق اندکی که می گیرم دل خوش و راضی هستم.

نکته دیگری که می توانم بگویم این است که من برای چندین کتابی که به تازگی به چاپ رسانده ام، حق تالیف که هیچ، هزینه حروفچینی اش هم به من داده نشده!
برای نمونه در سال 93 برای تالیف کتاب "رباعیات مومن یزدی" نزدیک به 4 میلیون برای گردآوری و چاپ نسخه های عکسی، مقابله متون - سوای وقتی که گذاشتم- هزینه کردم و به "نشر میراث مکتوب" دادم که پس از چاپ کتاب درسال 95 تنها 500 هزار تومان به همراه 5 جلد از کتاب بعنوان حق تالیف به من پرداخت شد. با همه این برخوردها، من راضی هستم. اگر خودستایی نباشد می توانم بگویم که تفاوت من با بقیه در این است که من راضی هستم ولی بیشتر آن هایی که در این زمینه کار می کنند، راضی نیستند؛ و برای کارهای نه چندان ارزشمندی که انجام می دهند -به دلیل روابطی که دارند- پول های کلانی می گیرند.

من حتی از ناشری که چندین کتاب من را چاپ کرده، تشکر می کنم که کتاب هایم را چاپ کرده -حق تالیف و زحمتی که برای کتاب کشیدم هم بماند- همین که نتیجه پژوهش من نشر پیدا می کند، دل خوشم.
حال که صحبت به این جا رسید بد نیست بگویم که نزدیک به 2000 مقاله چاپ شده دارم که شاید تنها برای 30 نسخه از آن ها حق تالیف به من داده شده است! 
نوشته های من، هم زمان در نشریاتی مانند ندای یزد، بشارت یزد، پیمان یزد، یزد امروز جهان کتاب، حکیم یزد، مهرطلبان و چند نشریه دیگر بصورت رایگان چاپ می شود در حالی که هزینه حروف چینی و تایپ همه مطالب را خودم پرداخته ام. البته این ها را از باب گلایه و شکایت نمی گویم.

جالب تر این است که بدانید بعضی از این نشریات حتی یک نسخه از شماره ای که نوشته ام در آن چاپ شده را به من نمی دهند! برای نمونه 5 مقاله از من در "دایره المعارف آستان قدس" چاپ شده ولی حتی یک نسخه از این اثر را به من نمی دهند و می گویند: «بروید بخرید»

با همه این کاستی ها بازهم این کار را دوست دارم و هم اکنون نیز روی زندگی نامه شادروان "حاج محمدتقی رسولیان" کار می کنم.

* در صحبت هایتان از آقای "دکتر محمدحسن میرحسینی" نام بردید، گویا ایشان هم پژوهش گر هستند.
- بله آقای دکتر میرحسینی استاد پیشین تاریخ دانشگاه یزد هستند که در زمینه پژوهش کتاب "آل مظفر" را بعنوان پایان نامه دوره کارشناسی ارشد و کتاب "تاریخ تجارت در یزد" را بعنوان رساله دکترای خود نوشته اند، کتاب "خاطرات سعیدی" کار دیگر ایشان است و هم اکنون نیز پژوهش درباره "تاریخ 6 قرن اول یزد" را آماده چاپ دارند.

* آیا با سایر پژوهش گران استان -مثلا استاد عبدالعظیم پویا- ارتباط کاری دارید؟
 

- بله؛ خوشبختانه من از زمانی که کار پژوهشی را آغاز کردم تقریبا با بیشتر پژوهش گران یزد ارتباط داشته و دارم. روابط ما در زمینه تبادل اطلاعات است و پرسش در زمینه هایی است که به مشکل بر می خوریم. 
خوشبختانه چون من در حوزه کتاب و کتاب شناسی یزد کار می کنم به غیر از پژوهش گران تازه کار، تمام پژوهشگران حوزه های گوناگون علوم انسانی یزد را می شناسم و با آنها  تعامل و رابطه خوبی دارم.
البته نخستین آشنایی من و "استاد پویا" به سال های 64 - 65 برمی گردد، هنگامی که ایشان کارشناس اداره کل فرهنگ و ارشاد بودند. پس از آشنایی، نخستین کاری که انجام دادیم گردآوری آمار کتاب خانه های یزد بود. پس از آن من در کار "کتاب شناسی قنات یزد" با ایشان همکاری داشتم.

سال 95 هم که آیین بزرگداشت ایشان برگزار شد، افتخار داشتم که "جشن نامه" این برنامه را گردآوری کردم که با نام "پویای فرهنگ" چاپ شد.


* پس خوشبختانه در زمینه پژوهش و بین پژوهش گران استان، نسبت به سایر رشته های هنری، تعامل، دوستی و رفاقت بیشتری وجود دارد.


- بله؛ البته آدم های ناهمگون با پژوهش گران واقعی هم هستند ولی در "جامعه آماری" درصد بسیار ناچیزی هستند. خوشبختانه این گونه آدم ها خیلی زود با کارهایشان شناخته می شوند و درباره شان گفته می شود که فلان پژوهش گر، کتاب ساز است یا سارق! یعنی نوشته های دیگران را گردآوری و به نام خود چاپ می کند! این گونه افراد خیلی زود شناخته می شوند.

در همین باره -اگر تعریف از خود برداشت نشود- بد نیست بگویم که از همان سال های نخستینی که در این کاربوده ام تا به امروز هیچ تلفنی را بی پاسخ نگذاشته ام؛ جوری که گاهی در یک روز نزدیک به 20 یا 30 تلفن ناشناس را پاسخ می دهم. مثلا از اردبیل زنگ می زنند و درباره "حشی بافقی" می پرسند. کار دیگری که بارها انجام داده ام کمک به دانشجویان بوده؛ جالب است بدانید که من در نزدیک به 200 پایان نامه به دانشجویان کمک کرده ام هرچند نام من بعنوان استاد راهنما در پایان نامه نیامده ولی رسما کارهای پایان نامه را از پیشنهاد موضوع تا ارائه در کنار دانشجویان بوده ام. 

گفت و گو با استاد "حسین مسرت" پژوهش گر، نسخه پژوه و نویسنده کوشا و خوش نام یزد و کشور

 

بی گمان نام استاد "حسین مسرت" همچون خورشیدی فرزوان بر سردر تالار افتخارات فرهنگ و ادب نه تنها یزد، که کشور، آن چنان درخشان است که نیازی به معرفی ندارد.

در بهمن ماه 99 سال، استاد با بزرگواری تمام فرصتی به من دادند تا در 2 نوبت – که هر کدام بیش ازیک ساعت به درازا کشید- با ایشان به گفت و گو بنشینم. پس از آن در پی فرصت مناسبی بودم تا این گفت و گو را با اهالی ادب و فرهنگ و هنر یزد به اشتراک بگذارم؛ و چه هنگامه ای مناسب تر از "روز قلم"

آن چه در پیش روی شماست بخش نخست گفت و گو با این نویسنده و پژوهش گر پرکار، نجیب، فروتن و البته اندیشمند و خوش قلم است؛ گفت و گویی که به گفته خود استاد با دیگر گفت و گوهایی که تا کنون با ایشان شده، متفاوت است.

گفت و گو از: علیرضا خورشیدنام

 

1- برای آغاز گفت و گو بفرمایید دلبستگی و گرایش شما به کتاب و نویسندگی از کی و کجا آغاز شد؟ این دوستی از کجا ریشه گرفت؟

- خوشبختانه من پدری داشتم که دوست دار تاریخ و فرهنگ و ادبیات بود و از همان دوران کودکی، سروده های سرایندگان بزرگ و نامی ایران مانند حضرت حافظ  را برایمان می خواند؛ و هنگامی که پایه چهارم و پنجم که بودم غزل های کوتاه حافظ را به من و برادرانم می داد تا از بَر کنیم. مثلا در دوره راهنمایی "عاق والدین" – "موش و گربه" و داستان های منظوم کوتاه را برای ما می خواندند. پیامد این برخورد پدر، زمینه گرایش من به ادبیات و فرهنگ وهنر شد. خوشبختانه پس از آن هم زمینه های دیگری در این راستا برای من پیش آمد و جوری شد که از بین 2برادر دیگر، تنها من بودم که مانند پدر به فرهنگ و ادبیات، دل بسته شدم. چنین رویکرد دوگانه من و برادرانم نشان از تفاوت بین آدم ها دارد. تفاوت ها در همین هست، یعنی به غیر ازوابستگی و دل بستگی ها جوهره هایی هم بایستی درون انسان باشد تا در راهی گام بگذارد و پیشرفت کند.

2- اگر ممکن است کمی هم درباره پدر بزرگوارتان بگویید.


- نام پدرم "عباس" بود؛ البته در شناسنامه "عباس آقا" نوشته شده بود. پدرم سردفتراسناد رسمی بودند و در کناراین کار، شعر هم می گفتند هرچند شاعر سر شناسی نبودند ولی چند نمونه از سروده هایشان به جا مانده، بویژه سروده هایی که در مشاعره و نشست و برخاست با شعرای بزرگ هم دوره خود، مانند آقای "آیتی یزدی" سروده بودند، ولی افسوس که  دفتر سرودهایشان در خانه خودشان که همان سال ها، بنا به دلایلی، گرو گذاشته شده بودند، خوراک موریانه شد!

3- مدرک تحصیل پدر چی بود؟

- "شش قدیم" بود که شاید با گواهی "کارشناسی" امروزه برابری می کرد! چون درآن دوره دانش آموزان دوره دبستان، "گلستان سعدی" را می خواندند.

4- گفتید که حافظ خوانی را از غزل های کوتاه حافظ به شما یاد دادند؛ نخستین غزلی که برایتان خواندند را به یاد دارید؟

 
- بله خوشبختانه یادم هست؛ کوتاه ترین غزل حافظ بود که می فرماید: 
ساقیا  آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
 
5- نخستین کتابی که احتمالا پدر به شما پیشنهاد کردند بخوانید و یا نخستین کتابی که روی شما تاثیر گذاشت را به یاد دارید؟

- پدر، کتاب های گوناگونی را به ما معرفی می کردند یا برای مان می خواندند؛ مانند کتاب "نِصاب الصِبیان" نوشته " ابونصر فَراهی" که خودشان برای ما می خواندند. در این کتاب ترجمه واژگان و اصطلاحات عربی، 12 ماه شمسی و 12 قمری به نظم در آمده بود. ترتیب ماه های سال خورشیدی این بود:
زفروردین چو بگذشتی مه اردیبهشت آید  / ز ماه خرداد آن گه که تیرآید
و ماه های قمری را این
جور به نظم درآمده بود:
زمحرم چو گذشتی، بوَدت ماه صفر
دو ربیع و دو جمادی زپی یکدیگر
رجب است از پی شعبان، رمضان و شوال
پس به ذی قعده و ذی حجه بکن نیک نظر 
من این سروده را همان طور که پدر در دوره دبستان برای مان خوانده بودند همچنان به یاد دارم و هنوزهم هرگاه بخواهم ترتیب ماه های قمری را به یاد بیاورم، این شعر را زمزمه می کنم.

این نمونه ای از کتاب هایی بود که پدر به ما معرفی می کردند. در دوره راهنمایی که در آموزشگاه نمونه فرهنگیان بودم – پس از آن شد "راهنمایی علامه اقبال" کنار سینما دانش آموز- مشتری "کتاب فروشی امیرکبیر" - محمد آقا احمدی- شدم که روبروی آموزشگاه ما بود و من از آنجا داستان های کوتاه را تهیه می کردم.

6- آیا در دوران نوجوانی و جوانی، کتاب های جوان پسند مانند کتاب پلیسی پرویز قاضی سعید عملیات مایک هامر و یا کتاب های ژول ورن، هم می خواندید؟ کتاب هایی که هیجان انگیز باشد؟

 
- نه! من بیشتر داستان های کوتاه را می خواندم یا داستان هایی مانند "بینوایان" – "نامه های پدری به دخترش" نوشته جواهرلعل نهرو؛ البته کتاب های "ژول ورن" را می خواندم ولی به کتاب های پلیسی اصلا علاقه نداشتم.  البته در دوره راهنمایی با کتاب هایی که تهیه کرده بودم یک کتابخانه خصوصی با مُهر خودم درست کردم و که آن مُهر هنوز روی کتاب های دوره نوجوانی من هست؛ افزون بر این ها در همان دوره از کتابخانه های عمومی هم استفاده می کردم.

7- در آن دوره بیشتربه کدام یک از کتابخانه های عمومی می رفتید؟

در دوره راهنمایی و دبیرستان، بیشتر از کتاب های  کتابخانه های "شرف الدین علی" و "رسولیان" – که در کوچه حناست- استفاده می کردم. کتابخانه دبیرستان "علی دیهمی" هم که در دوره دبیرستان دانش آموز آنجا بودم به دو کتابخانه قبلی اضافه شد؛ این دبیرستان کتابخانه بسیار خوبی داشت. در کنار این ها پدر هم کتابخانه کوچک 2 یا 3 هزار جلدی داشتند که کتاب های خطی و تاریخی هم در بین آنها بود و من از این کتاب ها نیز بهره بسیاری بردم.

حالا که حرف به اینجا رسید بد نیست بگویم که که پدر در "کوچه دو منار" یک مغازه عطاری داشتند که در کنار کار عطاری کتاب هم کرایه می دادند (شبی ده شاهی) که بزرگانی مانند آقای "مدرسی لب خندقی" از پدر کتاب کرایه می کردند! در آن زمان یادم هست که "کتاب فروشی گلبهار" هم کتاب کرایه می داد

 

8- برای این که به پرسش بعدی برسم، بفرمایید متولد چه سالی هستید؟
 - دوم شهریور 1339

 
9- یعنی شما از نخستین شماره "کیهان بچه ها" که سال 1335 بیرون آمده،4 سال جوانتر هستید؛ آن زمان "کیهان بچه ها" را می خواندید؟

- بله بله؛ یادم هست همیشه که روزشماری می کردم تا "کیهان بچه ها" بدستم برسد و بیشتر هم این هفته نامه را از دکه ی روبروی بانک تجارت -ابتدای خیابان ایرانشهر- تهیه می کردم. بزرگتر که شدم، رفتم سراغ مجله "دختران و پسران"

10- سرگرمی دیگر شما در این دوران چه بود؟

-  سرگرمی های من بعد از دوره "دختران و پسران" سرگرمی ورزشی بود؛ در آن دوره 2 مجله ورزشی چاپ می شد، "دنیای ورزش" و "کیهان ورزشی" که هر دو مجله را با هم می خریدم! می توانم بگویم که یکی ازنخستین کارهایی که در زمینه گرد آوری انجام دادم در همین زمینه ورزشی بوده – با توجه به علاقمندی های دوره ی ویژه نوجوانی- و چون هوادار تیم  تاج – استقلال کنونی- بودم نتایج مسابقات این تیم و تیم ملی فوتبال از زمان بنیان گذاری شان را گردآوری کرده بودم.

11- با این گردآوری ها چه کردید؟

- این ها 2 دفترچه شده بود، یکی ویژه بازی های تیم تاج در ایران و جام باشگاه های آسیا و یک هم برای تیم ملی؛ در هر 2 دفترچه تاریخ برگزاری بازی ها، نتایج، نام گل زنان و چیزهایی از این  دست را نوشته  بودم؛ سال 58 یا 59 هر دو دفترچه را به بچه های علاقمند به فوتبال هدیه دادم.

12- برای نشریاتی که خواننده شان بودید، مطلبی می نوشتید؟ نخستین نوشته های شما در کجا کارشد؟

- نه؛ برای نشریاتی که خواننده اش بودم، مطلبی نمی نوشتم ولی از سال 55 و 56 برای خودم نشریه ای درست کرده بودم در آغاز 4 صفحه بود، سپس شد 8 و بعد 12 صفحه.

برگه های دفتر را می کَندم و یک نشریه فرهنگی درست کرده بودم -نام نشریه اش را یاد نیست!- مطالب تاریخی، فرهنگی، ادبی و ورزشی و از بین روزنامه ها و مجله هایی که می خریدم، بیرون می آوردم و به همراه عکس هایی همخوان با بریده روزنامه ها، در صفحات خودم، می چسباندم. این نشریه من به 60 شماره رسید.  
متاسفانه در اثر تغییر و دگرگرونی های فکری و سلیقه ای پس از انقلاب، - هرچند مطالب غیراخلاقی نبود- چون شماری از نوشته های من متناسب و هماهنگ با سلیقه آن دوره نبود هر60 شماره را آتش زدم و دورانداختم. 60 شماره نشریه ای که هر هفته  سر تاریخ مقرر آماده شده بود.

13- گویا در آن دوره با رادیو یزد همکاری می کردید؟

- بله، سال 55 که "رادیو یزد" آغاز به کار کرد، برنامه ای داشت به نام "گنجه" که گوینده اش آقای "محمدرضا جاودانی" بود. من هر هفته برای این برنامه انشایی طنزآمیز می نوشتم و به ناهنجاری های پیرامون خودمان می پرداختم. موضوعاتی مانند "فایده جوی خیابان چیست؟" یا "فایده یخ چیست؟"  مثلا می نوشتم فایده جوی خیابان این است که مردم توی آن آشغال بریزند یا فایده یخ این بود که پالوده فروش ها یخ را توی کاسه پالوده یا عرقیجات می انداختند تا حجم پالوده بیشتر شود. چند نمونه از این انشاها که برایم مانده بود، سال 67 در چند شماره از "هفته نامه ملک" به چاپ رسید.

 

14- بسیار خب؛ کمی جلوتر برویم و برسیم به دوران 20 سالگی و احتمالا ارتباط شما با نشریاتی وزین تر مانند: هفته نامه "کتاب جمعه"(با سردبیری شادروان احمد شاملو)، کتاب "چراغ"(که چند شماره بیشتر چاپ نشد) "کیهان هفته"(که سال ۴۱ چاپ می شد) و آثاری از این دست. این گونه نشریات به یزد می رسید؟ شما در پی خواندنشان بودید؟

- پیش از این که به این پرسش پاسخ بدهم، جا دارد به شما برای در میان گذاشتن پرسش های غیر کلیشه ای که تاکنون در هیچ گفت و گویی از من پرسیده نشده، دست مریزاد بگویم؛ چون این پرسش من را به یاد سال های 55 تا 60 و ماهنامه "دانشمند" انداخت که مشترک همیشگی این ماهنامه پرمحتوا، علمی و ارزشمند " بودم؛ هرچد که سطح مطالب آن، بالاتر ازسنم بود.

15- درست است؛ و با توجه به این که فناوری های امروز مانند "اینترنت" در آن دوره نبود، مطالب علمی "دانشمند" بسیار جدید و روزآمد بود که هنوز هم منتشر می شود.

 - بله؛ شاید تاکنون من در نزدیک به 100 گفت و گو شرکت کرده ام ولی این نخستین بار هست که به یاد ماهنامه "دانشمند" افتادم. در ادامه باید بگویم همچنان که سنم بالا می رفت نوع مجلاتی هم که می خواندم تغییر می کرد. همان سال ها خواننده "دانستنیها" هم بودم؛ دوهفته نامه ای که نخستین بار، سال 58 به بازار آمد؛ یک مجله تمام رنگی که من تا سال 75 یا 76، یعنی بیش از 10 سال مشترک آن بودم و همه این شماره ها را مجلد کرده بودم که سال 81 و پس از تغییر در زمینه  کارهای پژوهشی ام، کتابخانه تخصصی "ریحانه الرسول" این مجلدها و شماری از کتاب هایم را از من خریداری کرد که پس از مدتی به "کتابخانه تخصصی امام زاده جعفر" واگذار شد.

و البته یکی دیگر از نشریاتی که مطالعه می کردم، " کتاب جمعه" بود که همان طور که گفتید، سردبیرش "احمد شاملو" بود و در کنار این ها با توجه به این که زمینه ی پژوهشی من تغییر می کرد، مجلات و نشریات گوناگونی را هم تهیه و مطالعه می کردم؛ البته جدا از زمینه پژوهش، بالا رفتن سن وسال، و تغییر سلیقه نیز در گرایش من به مجلات گوناگون تاثیر گذار بود. مثلا پس از "دانستینها" نزدیک به 20 سال، مشترک دائمی "کیهان فرهنگی" بودم ولی پس از تغییر خط  فکری کیهان، آن را کنار گذاشتم. پس از آن "نشر دانش" - "آیینه پژوهش" -"کِلک" و "بخارا" – که 100 شماره آن را در خانه دارم- و دیگر نشریاتی  که در زمینه پژوهش بودند را تهیه می کردم.
شاید جالب باشد بدانید که من با اینکه کارمند ساده ای بودم و حقوق کمی داشتم ولی بخش زیادی از آن را برای خریدن کتاب و مجله هزینه می کردم. در حال حاضر هم مشترک مجله "میراث مکتوب" هستم که در زمینه نسخه شناسی، بسیار تخصصی کار می کند.

 

16- در آن سال ها در یزد، نشریاتی مانند "جنگ چراغ" یا "کتاب جمعه" چاپ و منتشر می شد که دستاورد نویسندگان یزدی باشد؟


- در آن زمان – دهه 50- هفته نامه های "ملک" به سردبیری شادروان "اکبر ملک" و "ناصر" چاپ و منتشر می شد که "ملک" بیشتر آگهی دولتی چاپ می کرد. هفته نامه "ناصر" هم برای زنده یاد "محمدحسین ناصر" بود و پس از آن ایشان، مدیریت روزنامه را پسرشان "احمد ناصر" به عهده گرفت که آن هم در سال 59 تعطیل شد. اما در بهمن 63 شادروان "محمدتقی عسکری کامران" امتیاز هفته نامه "ندای یزد" را گرفتند و دگرگونی بزرگی در مطبوعات یزد رخ داد! این هفته نامه بیشتر کارهای پژوهشی را چاپ می کرد و دنبال آگهی نبود –مانند شماری از روزنامه های گذشته و امروزی که دنبال اگهی هستند- اگر هم گاهی چند آگهی هم چا پ می کرد، پول نمی گرفت! 
گاهی در4، 6 یا 8 صفحه ی این هفته نامه، بیشتر نوشته هایی چاپ می شد همگی درباره یزد بود و من از این بابت بسیار خوشحال بودم برای همین از نخستین شماره ای که "ندای یزد" چاپ شد اشتراک آن را گرفتم و خوشبختانه در طول 36 سالی که از چاپ آن می گذرد، نزدیک به 1600 شماره آن را به صورت جلد شده  دارم! کم کم همکاری خودم را  با این  هفته نامه آغاز کردم تا این که نخستین نوشته ام برای "ندای یزد" سال 64 چاپ شد؛ از آن تاریخ تا به امروز نزدیک به 200 مقاله ام در این هفته نامه به چاپ رسیده است. پس از آن با توجه به رشد و گسترش فناوری و امکانات چاپ و نشر، شمار نشریات یزدی بیشترشد به گونه ای که امروز نزدیک به 40 نشریه در یزد چاپ و منتشر می شود که "پیمان یزد" "بشارت یزد" و "آفتاب یزد" نمونه هایی از نشریات هستند. البته در دوره ی کوتاهی و پیش ازا ین که "آفتاب یزد" گستره کشوری پیدا کند، سردبیر این روزنامه بودم.

 اما شاید پاسخ پرسش شما این باشد که سال 78 -اگر درست به یادم باشد- "فصل نامه فرهنگ یزد" به بازار آمد که می توانیم بگوییم نخستین مجله جدی در راستای معرفی وشناساندن فرهنگ و آداب یزد بود که چاپ آن خوشبختانه همچنان ادامه دارد.


17- گاهی گمان می کنم که برای خوانده ای امروزی – هرچند هم که دوستدار فرهنگ و ادبیات باشند- نشریاتی مانند "بخارا" هم از جنبه قیمت و هم محتوا و وزن مطالب، سنگین است؛ آیا شما و هم نسلان شما، چنین حسی نسبت به نشریاتی مانند "کتاب جمعه" و نشریاتی از این دست داشتند؟ 

- آن زمان، امکان انتخاب داشتیم؛ گروهی "یغما" می خواندند و گروهی دیگر "سخن".

یغما برای شادوران "حبیب یغمایی" بود که تا هنگامی که زنده بود وسخن هم که برای زنده یاد دکتر "پرویز ناتل خانلری" بود تا سال 57 چاپ می شد.

این 2 نشریه وزین، مورد علاقه روشن فکران ادیب آن دوره بود؛ -روشن فکران سیاسی خوانده نشریاتی مانند "آدینه" و "دنیای سخن" بودند- بیشتر دوستداران و خوانندگان یغما و سخن در یزد، مشترک این 2 نشریه  بودند. هنگامی که این ها تعطیل شدند، خلائی ایجاد شد؛ برای همین "کِلک" توسط  آقای "علی دهباشی" منتشرشد -زنده یاد استاد "ایرج افشار" هم  در این راستا نقش مهمی داشت- پس از مدتی بین صاحب امتیاز "کلک" و آقای دهباشی اختلافی پیش آمد که باعث جدایی آقای دهباشی و انتشار مجله "بخارا" بدست ایشان شد و جالب اینجاست که همه خوانندگان و مشترکین "کِلک" به اعتبار آقای دهباشی و نویسندگانی که با ایشان همکاری می کردند، خواننده ی "بخارا" شدند و کلک تبدیل شد به یک نشریه 20 یا 30 صفحه ای که نمی دانم هنوز منتشر می شود یا این که تعطیل شده است. 
هم اکنون "بخارا" با نزدیک به 800 صفحه مطلب چاپ می شود و یکی از گران ترین نشریات بشمار می آید و کسانی که در "بخارا" مقاله می نویسند در هیچ نشریه ی دیگری مطلب نمی نویسند، مانند استاد "محمدرضا شفیعی کدکنی". به این ترتیب "بخارا" جایگزین آن دو نشریه وزین ادبی شد.

(ادامه دارد)