ديروز كه گذشت، 5 دي ماه بود؛ زادروز فرخنده ي استاد "بهرام بيضايي" نازنين... 

كه انديشه اش همچنان پويا، بازوانش پرتوان، خامه اش روان، و تن و جانش از گزند بدي ها و پلشتي هاي روزگار دور باد... 

به همين مناسبت پيام استاد كه براي دوستدارانش در سال 90 و بمناسبت 73 سالگي اش نوشته شد، پيش روي شماست:


از شما مي پُرسَم، كه اِمروز به جهان مي آييد

 فردا چه پيشِ روي شماست؟ ... آيا ما را تكرار مي كنيد، بر جاده هاي تَنگ سراشيب

 و خسته به تلخي، جاي ديگران را مي سپريد؟

آيا از شما يكي- يا همه- بن بَست را مي بينيد

 و زمان را كه مي گُذَرد؟

آيا به پُشتِ سر مي نگَريد، به رَهِ سخت آمده و ميان بُري مي يابيد؟

ما خويش را نمي بخشيم، -ما درجازَدِگان—

ما قربانيانِ خُوديم؛ امّا آيا فردا روزِ بهتري است؟

از شما مي پُرسَم... كه اِمروز به جهان مي آييد!

و اينك بخشي از روايت "آرش" در كتاب "سه برخواني"

... خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد، و در سپیده دمان زیباست.

ابرها باران به نرمی می بارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست؛ دیگران راست.

آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می ساید.

و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم؛ و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت.

و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند ؛ آرش بازخواهد گشت...