بخش سوم و پایانی گفت وگو با استاد حسین مسرت، پژوهش گر و نسخه پژوه خوشنام یزد و کشور
علیرضا خورشیدنام
در دو هفته گذشته، 2 بخش از گفت و گو با استاد حسین مسرت، پژوهش گر و نسخه پژوه نامی استان و کشور، پیشکش شما خوانندگان گرامی شد. اینک سومین و آخرین بخش از این گفت و گوی جذاب، پیش روی شماست.
* آیا هر پژوهش گری روش و سبکی ویژه خود دارد یا این که همه پژوهش گران از یک روش پیروی می کنند؟
- پژوهش در زمینه "علوم انسانی" هیچ سبک واحدی ندارد بر خلاف علومی مانند فیزیک، ریاضیات و ... که آغاز و میانه و پایان پژوهش، دارای فرمول و الگوی مشخصی است و البته بخش عمده ای از آن هم به "نبوغ" پژوهش گر بر می گردد؛ برای همین است که ما در دنیا تنها یک نیوتن، یک پاستور و یک انشتین داریم. بنابراین می توانم بگویم که در حوزه علوم انسانی – به دلیل گستردگی که دارد- هر کسی سبک و سیاق خود را دارد.
من زمانی که کار پژوهشی شروع می کردم دیپلمه بودم و زمانی که دانشجو شدم کتاب من چاپ شده بود، آن هم در زمانی که هم هیچ موسسه پژوهشی در یزد نبود و من از خودم چیزی یاد گرفتم. البته پس از آن به متون پژوهشی که بدستم می رسید نگاه می کردم و از آنها الگو می گرفتم و بر دانسته ها و تجربیاتم می افزودم ولی همچنان شیوه خاص خودم را دارم و تجربیاتم را در اختیار دوستان هم می گذارم.
* گویا در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 در زمینه آب "انبارهای یزد" پژوهش می کردید؛ آن کار به کجا رسید؟
- سال 64 که در میراث بودم کار پژوهش درباره آب انبارهای یزد را آغاز کردم ولی به من گفته شد که چون کارمند دولت هستم نمی توانم کار پژوهشی انجام دهم! این درحالی بود که من 2 سال با دوچرخه به بیشتر آب انبارهای یزد سرزده بودم و نکاتی مانند این که منبع آب از کجا می آید و یا چگونه ساخته شده را گردآوری کرده بودم.
پس از میراث به کتاب خانه وزیری رفتم و کار روی آب انبارها را پی گرفتم و هرجا یادداشت و مطلبی درباره آب انبار می دیدم در جعبه ای نگه می داشتم!
تا اینکه اوایل دهه 80 آقای مهندس "فرهمند" رییس پایگاه میراث فرهنگی شدند و چون از کار من با خبر بودند از من خواستند که آن کار را برای ایشان/ میراث ادامه دهم و کامل کنم.
دوستان میراث گمان کرده بودند که نتیجه این پژوهش، یک کتابچه 150 تا 200 صفحه ای می شود ولی چون من دوست دارم همیشه کارهایم کامل و جامع باشد، این پژوهش را همین گونه تحویل دادم که دوستان گفتند:
همچون کار پرحجمی خواست ما نبوده و ما توان پرداخت هزینه را نداریم!
این ماجرا هم گذشت تا این که سال 89 "انتشارات یزدا" پژوهش کامل و جامع من را با نام "آب انبارهای شهر یزد" چاپ کرد و تلخیصی از آن را با نام "پژوهشی در آب انبارهای شهر یزد" به پایگاه میراث فرهنگی دادم که آن هم چاپ شد که خوشبختانه هردو کتاب الان موجود است.
* هر چند بارها گفته اید و خیلی ها شنیده اند، ولی دوباره شنیدن و این بار خواندنش خالی از لطف نیست (دست کم در اسناد نوشتاری یزد بجا می ماند) می خواهم ماجرای نخستین دیدارتان با زنده یاد استاد "ایرج افشار" را دوباره بگویید.
- هنگام که کارهای پژوهشی ام در حوزه یزد را آغاز کردم، نمی د انم چه شد که در زمینه تاریخ به ماجرای مشروطیت علاقمند شدم!
در این راه سراغ بسیاری از آدم ها و نوشته ها و کتاب های گوناگونی رفتم ولی بیشترین پاسخی که شنیدم این بود که بهتر است بروم تهران، سراغ "ایرج افشار". از سوی دیگر در آن سال ها نوشته ای پژوهشی من در "هفته نامه ندای یزد" هم چاپ می شد. به هر حال سال 64 راهی تهران شدم و پرس و جو کنان دفتر "مجله آینده" -محل کار زنده یاد استاد ایرج افشار- را پیدا کردم و برای نخستین بار پا به دفتر ایشان گذاشتم. خوب یادم هست که استاد سرگرم تصحیح مجله بودند و استاد "کریم اصفهانیان" هم کنارشان سرگرم کار بود. در زدم و سلام کردم؛ استاد افشار سرشان را بلند کردند و گفتند: بفرمایید جوان.
گفتم: «جناب افشار من از یزد آمده ام، در زمینه تاریخ مشروطه پژوهش می کنم، به من گفته اند برای راهنمایی بیایم سراغ شما.»
استاد همچنان که سرگرم کارشان بودند، گفتند: «جوان برای چه این همه راه آمدی؟ من در یزد یکی را می شناسم که کارهای پژوهشی خوبی انجام داده و می تواند به تو کمک کند.»
بعد کمی فکر کردند و گفتند: «اگر ذهنم یاری کند برو یزد سراغ آقای...آهان؛ برو یزد سراغ آقای حسین مسرت، ایشان می تواند خیلی به تو کمک کند!»
چهره من همیشه -بویژه آن سال ها- نزدیک به 5 تا 10 سال سنم را کمتر نشان می داد.
من لبخندی زدم و گفتم: «استاد؛ حسین مسرت خود من هستم!»
استاد، قلم شان را گذاشتند کنار و گفتند: «جدا حسین مسرت، تو هستی؟!... من همیشه فکر می کردم حسین مسرت، پیرمردی است با یک عینک ته استکانی و یال و کوپال! نمی دانستم حسین مسرت این قدر جوان است!» بعد رو کردند به استاد اصفهانیان و گفتند: « باورت می شود حسین مسرت این آقا باشد؟!»
آن روز فهمیدم که استاد، مقالات من در "ندای یزد" را می خوانند.
در همان نشست کتاب "محیط ادب" که درباره زندگی "استاد محیط طباطبایی" بود و استاد افشار به کمک دوستانشان، به تازگی چاپ کرده بودند را به من هدیه دادند و پشت کتاب نوشتند: «به حسین مسرت، که آینده ای درخشان در تاریخ یزد دارد، تقدیم می شود.»
بعد هم سفارش چای دادند و گفتند: «من با وجود تو بسیار به تاریخ یزد امیدوار شدم.»
این نخستین برخورد و دیدار من با زنده یاد استاد ایرج افشار بود که بعدها نقش بزرگی افشاردر رشد و بالندگی من داشتند و در مقاله ای با نام "لطف های پنهانی ایرج افشار" هم به آن اشاره کرده ام.
* فقط برای همین کار به تهران رفته بودید؟
- بله؛ و پس از آن دیدار و نشست هم با اتوبوس برگشتم یزد.
* توی اتوبوس چند بار آن یادداشت استاد را خواندید؟
- خیلی...چون این نخستین کتابی بود که یک نویسنده و پژوهشگر به من هدیه می داد.
بعدها خیلی کتاب به من اهدا شد ولی این کتاب، چیز دیگری بود و هست که همچنان آن را دارم.
* از نقش استاد ایرج افشار در زندگی بگویید.
- نقشی که استاد افشار در رشد و بالندگی من و دیگر پژوهشگران جوان هم نسل من داشتند، بسیار مهم و ارزشمند است. برای نمونه، زمانی که من دیپلم داشتم سرگرم تصحیح کتاب "تذکره میکده" بودم. در آن دوره کار تصحیح بیشتر بدست اساتید پژوهش و دکترهای ادبیات انجام می شد ولی زنده یاد افشار با د لگرمی و اعتماد به نفسی که به من دادند کمک زیادی در این راه به من کردند و حتی خودشان با بزرگواری و لطف بسیار غلط گیری کتاب را انجام دادند تا من مجبور نباشم برای این کار به تهران بروم.
* یکی دیگر از آدم های بزرگ زندگی شما که علاقه بسیاری هم به ایشان دارید، آقای
دکتر "محمدعلی اسلامی ندوشن" هستند؛ با ایشان چگونه آشنا شدید؟
- شادروان استاد "مهدی آذر یزدی" را هم به این 2 بزرگوار اضافه کنید.
سلسله گفتارهایی که من در هفته نامه "ندای یزد" داشتم، زمینه ساز این آشنایی شد. در این گفتارها من هر هفته به معرفی کتاب هایی می پرداختم که دباره یزد بود. یک شماره نوبت رسید به معرفی کتاب "روزها" که البته همراه با معرفی کتاب، چند مطلب نقد گونه برای این کتاب نوشتم. من نمی دانستم که استاد اسلامی هفته نامه "ندای یزد" را می خوانند! خب این شماره را هم خوانده بودند؛ کمی بعد نامه ای از استاد به دستم رسید که ضمن تشکر، نوشته بودند: «دوست نادیده گرامی، حسین مسرت! نقدت را خواندم» و در پایان هم از من خواسته بودند که هروقت تهران رفتم به دیدنشان بروم!
یک سال بعد که برای انجام کاری راهی تهران شدم، به سراغ استاد رفتم. این گونه شد که زمینه دیدارهای بعدی من با استاد اسلامی ندوشن شکل گرفت. کم کم پژوهش درباره شخصیت، زندگی و کارهای دکتر را آغاز کردم و در این راه، شیفته شخصیت مستقل این بزرگوار شدم؛ و امروزبه خودم می بالم که در زمینه معرفی کتاب ها و آثارشان تاکنون20 مقاله و 5 یا 6 جلد کتاب مانند "روشن تر از روشن" و "دیباچه ها" را گردآوری و تالیف کرده ام. هم چنین از اَمرداد ماه سال 99 با افتخارعضو شورای نظارت بر نشر آثار دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن و سرکار خانم دکتر "شیرین بیانی" هستم که ریاست آن آقای دکتر "اصغر دادبه" برعهده دارند.
* به عنوان یک نسخه پژوه و کسی که اهمیت کاربرد واژگان را می داند، دیدگاهتان درباره بی ارزش شدن و بی هویت شدن واژگانی مانند هنرمند- پهلوان - دکتر -استاد و ... چیست؟
- درباره واژه "دکتر" می توانم بگویم که متاسفانه امروزه با خالی شدن دانشگاه های ما از استادان نامی و باسواد -مثلا در یک دوره در دانشگاه های دولتی بسیاری از استادان فرهیخته را با ترفند های گوناگون بازنشسته کردند- دانشگاه های ما از نیروهای مجرب و کاری، خالی شده و جایشان را افراد بی مطالعه و بدون پشتوانه علمی گرفتند؛ در نتیجه کسانی که زیر دست این ها بیرون می آیند، کم سواد هستند! بنابراین امرزوه وقتی شخصی بعنوان "دکتر" معرفی می شود، بی درنگ این پرسش پیش می آید که مدرکش را از کدام دانشگاه و چگونه گرفته؟! و بعد که پیگیری می کنی می فهمی که آن آقا یا خانم دکتر در هیچ دانشگاهی شرکت نکرده! بلکه با فلان رییس دانشگاهی دوست بوده و به صورت غیرحضوری آزمون داده و گواهی دکترا گرفته. خیلی ها از روبروی دانشگاه تهران پایان نامه دکترا، لیسانس و ... خریداری می کنند و با یک بار مرور کردنِ آن پایان نامه، در نشست دفاعیه حاضر می شوند و مدرک می گیرند در حالی که اساتیدی که در نشست های دفاعیه هستند، سواد این کار را ندارند!
بنابراین یکی از کلماتی که بسیار لوث و خنده دار شده، همین واژه "دکتر" است.
البته در حوزه علوم انسانی به غیر از کسانی که از لحاظ دانشگاهی "استاد" هستند، این پیشوند برای دیگران کمتر به کار برده می شود و به هر کسی "استاد" گفته نمی شود.
مثلا تازه یکی دو سالی است که من را با پیشوند "استاد" صدا می زنند هرچند هنوز خودم را در این زمینه دانشجو می دانم.
* این از بزرگواری و فروتنی شماست. حال که گفت وگو به اینجا رسید از چگونگی دریافت مدرک دکترای خودتان هم برای ما بگویید.
- سال 78 آقای دکتر کمال الدین عینی از تاجیکستان به یزد آمدند و ما با هم آشنا شدیم. من در آن زمان درخواست تحصیل در تاجیکستان را داشتم؛ از طرفی به خاطر شرایط کاری ام در کتابخانه وزیری نمی توانستم درهیچ دانشگاه تحصیل کنم. سال 82 آقای دکترعینی به من خبر دادند که مجموعه آثار من به عنوان "کارشناسی ارشد" پذیرفته شده و پیشنهاد دادند که به تاجیکستان بروم تا در کلاس های دکترا شرکت کنم. من به همراه آقای " غلامرضا محمدی" در این کلاس ها حضور پیدا کردیم وبیشتر مراحل دوره دکترا را پشت سرگذاشتیم. در آخرین مرحله که می خواستند مدارک ما را برای تایید نهایی به روسیه بفرستند، گفتند قانون عوض شده و شما باید حتما مدرک "کارشناسی ارشد" هم داشته باشی ولی آزمون های دوره دکترای شما نزد ما محفوظ است به شرط آن که گواهینامه کارشناسی ارشد را بیاوری. من سال 83 به ایران آمدم تا در دوره ارشد شرکت کنم و برگردم که سومین مرحله ازمون دکترا را هم سپری کنم ولی بازهم همان شرایط کاری پیش از رفتن به تاجیکستان پابرجا بود و من حتی نتوانستم در دانشگاه آزاد هم شرکت کنم. سرانجام در سال 96 کارشناسی ارشد را گرفتم ولی دیگر رغبتی برای رفتن به تاجیکستان و سپری کردن آخرین مرحله آزمون و گرفتن مدرک دکترا نداشتم!
* کتاب «تذکره میکده» شما در سال 81 نامزد جایزه بهترین کتاب سال ایران شد؛
موضوع این کتاب چیست و پژوهش و تالیف آن چقدر زمان برد؟
- نخستین ویرایش این کتاب سال 71 پس ازنزدیک به 5 سال کار بیرون آمد. پس از آن، بنا به عادت و شیوه کاری ام که هیچ کاری را تعطیل نمی کنم، پرونده ای برایش درست کردم و هرازگاهی مطلبی به آن اضافه می کردم. برای همین حجم مطالب کتاب در ویرایش دوم 2 برابر شد که همان کتاب جدید، نامزد کتاب سال شد آن هم در سالی که نویسندگان شاخص و برجسته ای مانند دکتر «زرین پور» حضور داشتند و طبیعی بود که کتاب من نتواند در برابر آثار این بزرگان عرض اندام کند.
کتاب «تذکره میکده» شرح حال 62 شاعر دوران قاجار است که یا یزدی بودند یا در یزد زندگی می کردند. من نسخه خطی و چاپ سنگی این کتاب را سال 64 یا 65 در کتابخانه وزیری دیدم و به آن علاقمند شدم. کمی پس از آن هم نسخه قدیمی تر که بصورت چاپ عکسی بود را در کتابخانه دانشگاه تهران دیدم و 3 نسخه را مقابله کردم که نتیجه اش سال 81 به چاپ رسید.
* درباره کتاب پیشوای آزادی هم که در سال 84 نامزد کتاب سال شد، بفرمایید.
- پیشینه پژوهش این کتاب که درباره زندگی و سروده های «فرخی یزدی» است به سال 1357 برمی گردد. این کتاب سال 78 با عنوان «شاعر لب دوخته» چاپ شد که پس از آن بنا به همان عادتی که گفتم اطلاعات جدیدی را بدست آوردم و به کتاب افزودم وعنوان آن یعنی «پیشوای آزادی» از غزل «آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی» گرفتم، و کتاب را به چاپ رساندم.
* گویا جدید ترین کار شما پژوهش درباره زنده یاد رسولیان است.
- بله؛ ولی همراه با این کار، سرگرم چاپ «سفرنامه تاجیکستان» هستم که سال 83 آن را نوشتم. امسال (1399) آن را بازخوانی و تایپ کردم و برای 2 نفر از تاجیک شناسان ایرانی فرستادم تا پس از اعلام نظر آنها به چاپ برسد.
درباره زندگی و خدمات «حاج تقی رسولیان» یکی از کارآفرینان و نیکوکارن خوشنام یزدی شناخته می شوند، در حال پژوهش و نگارش هستم که امیدوارم سال 1400 با عنوان «پیوسته در تکاپو» برای چاپ آماده شود.
* همان گونه که فرمودید زنده یاد رسولیان چهره شناخته شده ای در یزد هستند؛ بفرمایید چه شد که پس ازاین همه سال فعالیت، چندسال پیش به فکر پژوهش درباره ایشان افتادید؟
- معمولا این گونه کتاب ها به 2 صورت کار می شود. یکی از آن ها این است که گاهی بعضی کارها به ما «پیشنهاد» می شود که البته این پیشنهاد با «سفارش» فرق می کند. این کارهم به من پیشنهاد شد. البته خودم هم از سال ها پیش – هنگامی که نوجوان بودم- و بنا به ماجرایی که پدر برایم تعریف کرده بودند که زنده یاد رسولیان به یک یزدی که در تهران جیبش را زده بودند کمک کرده بود، ذهنیت خوبی نسبت به ایشان داشتم. چند سال پیش یکی از دوستان پیشنهاد کرد که به دلیل خدمات ارزنده ای که زنده یاد رسولیان به رشد صنعت یزد کرده، کتابی درباره ایشان نوشته شود و من پذیرفتم. در آغاز کار، تنها یک مقاله دو صفحه ای درباره ایشان داشتم ولی امروز250 صفحه مطلب درباره ایشان گردآوری کرده ام که احتمالا با تصاویر و عکس هایی که بدست آورده ام یک کتاب 300 صفحه ای می شود.
* اگر اشتباه نکنم شما گاهی نقد تئاتر هم می نوشتید؛ مثلا سال 72 یاداشتی درباره نمایش "چشم ها را باز کنید" نوشتید. این ها را از روی علاقه به تئاتر می نوشتید یا یک نوع فعالیت رسانه ای بود.
- من بیشتر به عنوان یک آدم عادی به مقوله هایی مانند موسیقی و تئاتر نگاه می کنم. چند سال پیش هم برای یک اثر "موسیقایی نمایشی" کار آقای "مهدی آرایی" یاداشتی نوشتم. چند سال قبل از آن یادداشتی هم که شما گفتید، یادداشتی برای نمایش "شهر اسباب بازی ها" کار آقای "سید حسین پیغمبری" نوشتم. آن سال (70 یا 71) می خواستم به همه بگویم که در یزد هم می شود نمایش ویژه کودکان روی صحنه برد. در کل هدفم از این یادداشت ها جنبه تشویقی، دلگرم کنندگی برای صاحبان اثر و خبررسانی دارد وگرنه از نظر فنی شاید چندان اصولی نباشد؛ ولی در حوزه نقد کتاب، نزدیک به 100 نقد نوشته ام که کاملا نقادانه و فنی است.
* آیا تاکنون به فکر نوشتن نمایش نامه یا فیلم نامه درباره جاها، آدم ها و ماجراهایی که در هنگام پژوهش با آنها آشنا می شوید افتاده اید؟ بی گمان چنین اثری می تواند برای انسان امروزی جذاب باشد.
- خیلی دوست دارم ولی به دلیل اینکه نمی خواهم همه کاره هیچ کاره بشوم در این حوزه وارد نشدم! وگرنه من چند داستان کوتاه دارم که در نشریات چاپ شده و کسانی که خوانده اند استقبال کردند. در حال حاضر هم الان سفرنامه ای که نوشته ام که نخستین تجربه سفرنامه نویسی بلند من بشمار می رود، کوشش من این بوده که جنبه های داستانی سفرنامه غنی باشد هرچند من داستان نویس نیستم. البته به تازگی هم کتابی درباره پدرم نوشته ام بنام "کارگشای مردم" که شامل 140 خاطره از پدرم است که به صورت داستانی روایی نوشته ام، چون همان طوری که گفتم پدرم دفترخانه داشت و در حل مشکلات مردم به آنها کمک می کرده.
بد نیست بگویم که من تعدادی شعر هم دارم. زمانی درباره برطرف کردن نقص سروده هایم با یکی از دوستان شاعر صحبت می کردم و ایشان گفتند: «اگر زمانی که در راه پژوهش گذاشتی در زمینه شعر گفتن گذاشته بودی، ما الان به پایت نمی رسیدیم!»
* حال که صحبت به اینجا رسید می خواستم بدانم نظر شما درباره نمایش نامه "ابر زمانه و ابر زلف" نوشته دکتر اسلامی ندوشن، چیست؟ چون گویا خیلی با استقبال هنرمندان نمایش روبرو نشد!
- در ایران، بله ولی این نمایش نامه به زبان های عربی و آلمانی ترجمه شده که ترجمه عربی آن توسط دکتر "شتا" انجام شده. دکتر اسلامی در این نمایش نامه به یک رویداد تاریخی پرداخته که درباره جاسوسه ای است که در جنگ جهانی دوم فعالیت داشته.
شاید یکی از دلایلی که در ایران کمتر سراغ این اثر رفته اند این باشد که بسیاری از ماجراهایش قابل اجرا روی صحنه نیست؛ یعنی مجوز اجرا نمی گیرد.
ولی داستان "افسانه و افسون" ایشان که یک اثر عاشقانه، بسیار قوی و هدفمند است که با نام مستعار "م. دیده ور" در دهه 40 نوشته شده است.
* آیا به دوستان فیلم ساز و نمایشی یزدی پیشنهادی برای بهره گیری از پژوهش هایتان دارید که آن ها را به فیلم یا نمایش تبدیل کنند؟
- بله، برای نمونه کتاب "پیشوای آزادی" قابلیت بسیاری برای تبدیل به این گونه آثار دارد و بارها به چند نفر از دوستان پیشنهاد داده ام که حاضرم هر کاری در این زمینه از دستم برآید انجام بدهم. خوشبختانه تاکنون 2 اثر مستند از این کتاب ساخته شده؛ یکی را آقای "راسخ راد" با همکاری خانمی بعنوان یک تجربه دانشگاهی ساختند و دیگری را آقای "هومن ظریفیان" ساخت که سال 96 در سینما دانش آموز نمایش داده شد.
نمایش نامه ای بود نوشته "جنتی عطایی" درباره فرخی یزدی، که سال های ابتدایی دهه
60 در لندن اجرا شده بود؛ این متن پیدا نمی شد تا این که بالاخره متن را بدست آوردم و 2 سال پیش آن را به آقای "احمد ندافی" سپردم، قرار شد دوستان تئاتری را برای اجرای آن جمع کند که تا به امروز خبری نشده! مورد دیگری که پیشنهاد می کنم پرداختن به زندگی "استاد محمد بنا" است که فردی لوطی صفت بوده که در دوره مشروطه به تحریک مشیرالممالک و چند نفر دیگر به دارالحکومه حمله می کند.
زندگی بسیاری از بزرگان و گذشتگان ما در یزد دست مایه خوبی برای فیلم، نمایش وداستان است، مانند زندگی آقای "جعفر شکیب" صاحب و بنیان گذار اصلی "ایران رادیاتور" که بسیار ساده و فروتن است ولی متاسفانه بسیاری ازدوستان دنبال کارهای آسان، آماده و در دسترس هستند.
* شاید خیلی از خوانندگان کتاب ها و دوستداران شما ندانند که شما علاقمند به ورزش و هوادار یکی از 2 تیم سرخابی هستید؛ در این باره هم کمی صحبت کنید.
- یکی از دلایل علاقه من به یکی از دو تیم پایتخت، ریشه در رنگ شناسی و علاقه من به رنگ "آبی" دارد. دلیل دیگرش هم این بود که من در دوران جوانی بازیکنان این تیم – که آن دوره "تاج" بود- را دوست می داشتم بازیکنانی مانند ایرج دانایی فر، حسن روشن، حسن نظری، آندرانیک اسکندریان، ناصر حجازی و.... در دوران جوانی خانه ما کنار کلوپ حنا –شهید پاکنژاد- بود و بازی همه تیم های یزدی را می دیدم و حتی سال 55 – 56 هم مدتی هم در تمرینات تیم جوانان "تاج یزد" که در ورزشگاه "مجیدیه" -شهید نصیری کنونی- برگزار می شد شرکت و پست هم "مهاجم" بود. ولی به دلیل یکسری مشکلات تمرینات فوتبال را کنار گذاشتم. سال 65 هم در رشته "پینگ پنگ" فعال بودم که این رشته را هم به دلیل همان دست مشکلات کنار گذاشتم. چند سالی هم به رشته "بدمینتون" پرداختم که مربی ام شادروان "جمال مسعودی" بود ولی به دلیل آسیب دیدگی آرنج، پزشک معالجم به من گفت که آن را کنار بگذارم.
* بعنوان یک چهره مطبوعاتی و کارشناس، ارزیابی شما از گفت و گوهایی که در "پیمان یزد" به چاپ می رسد، چیست؟
- من در طول سی و اندی سالی که کار کرده ام، وقتی در مورد ارزیابی کارهای فرهنگی دوستان از من پرسیده اند، پاسخ من این بوده که: «بسیار خوب است» چون من آن کار را در با کارهای نشده مقایسه می کنم، چون آن شخص می توانست این کار را نکند؛ می توانست برود روزمرگی خودش یا پی درآمدی باشد تا زندگیش را لوکس کند. خود شما می توانستید اکروز اینجا نباشید و مانند بسیاری دیگر از همکاران خودتان در بنگاه یا فروشگاهی به فکر تامین هزینه ای زندگی تان باشید.
این گونه فعالیت شما و دیگرانی مانند شما، که ضرورت کارفرهنگی را حس کرده اند برای من ارزشمند است، پس اگر این کارها ناقص و پراشتباه هم باشد می گویم بهترین کار است! البته در جای خودش هم تذکر می دهم و راهنمایی می کنم.
* خب پس بفرمایید پیشنهاد شما برای بهتر شدن این گفت و گوها چیست؟
- بروید سراغ کسانی که در سطح یزد در اوج هستند، همان گونه که انتخاب افراد هدفمند است پرسش ها نیز هدفمند باشد تا بیشترین تاثیرگذاری را بر خواننده داشته باشد. این کار برای نسل جدید و بسیاری دیگر که امروزه روزنامه خوان نیستند. نسل امروز اینستاگرامی شدند و نوشته هایی که بیشتر از 10 سطر باشد را نمی خوانند ولی برای آن هایی که اهل خواندن هستند این گفتگو ها را پس از چاپ در روزنامه، در فضای مجازی مانند وبلاگ درج کنید هرچند توجه به وبلاگ نیز کم شده است.
* از میان هنرهای 7 گانه، فعالیت در کدام شان را دوست دارید؟
- یکی از آرزوهایی که داشتم و این است که نوازندگی "سنتور" را یاد بگیرم و در این راه 3 بار نزد 3 استاد رفتم که هر بار به خاطر مشکلات زندگی ادامه ندادم! ولی هنوز سنتوری که خریده بودم را دارم. یک روز اخرش می روم و یاد می گیرم حتی بعد از 60 سالگی؛ آخرش سنتور می زنم.(لبخند می زند)
* ضمن قدردانی از بزرگواری شما اگر حرف ناگفته ای مانده، بفرمایید.
- من هم از شما سپاس گزارم. البته حرف وسخن که بسیار است، ولی نکته ای که می خواهم بگویم این است که تنها حسرتی که به دلم مانده این است که زمانی می خواستم داستان زندگی مادرم را بنویسم ولی هیچ گاه نتوانستم چون آن قدر در زندگی رنج کشیده بود که تحمل نوشتنش را نداشتم؛ نام داستانم هم قراربود "بی بی" باشد چون مادرم را "بی بی" صدا می زدیم. چند بار هم اقدام کردم که نتوانستم یعنی احساساتم نمی گذاشت! البته یک کارتن دست نویس هم برای نوشتم زندگی پسرم، نیما گرآوری کرده ام که نوشتن آن هم برایم دشوار و دردآور است.
جمله پایانی هم این که اگر "پژوهش گر" نمی شدم، "گل فروش" می شدم.