یکشنبه 1388/08/03
مرگ دوستی ها
مرگ دوستی ها / بهانه ای برای یک یادداشت
پیش نوشت: پس از مدت ها این نوشته ای است که شاید خوانندگان اصلی اش دوستان تئاتری و هنرمندان یزدی -همشهریانم- باشند، البته با این همه شاید زبان حال خیلی های دیگر هم باشد!
اگر می خواهد بیشتر متوجه شوید به پیوندهایی که داده ام توجه کنید
*********************************************************************
هفته گذشته آیین نخستین سالگرد کوچ غریبانه شادروان "محمد رضا عربشاهی" برگزار شد.
آنچه در برگزاری این آیین، افسوس و شگفت نگارنده را برانگیخت، "نبود" اهالی فرهنگ و هنر بویژه هنرمندان تئاتر و دوستان نزدیک آن دوست سفر کرده در این آیین و کم مهری نسبت به وی و خانواده اش بود.
در آیین نخستین سالگرد شادروان "عربشاهی" بسیاری از دوستان پرآب چشم و گریبان چاک و افسوس خور سال گذشته – هنگام خاکسپاری وی- دیده نشدند!
همه آنهایی که حتی یک بار شادروان عربشاهی را دیده بودند و در تولید یک اثر فرهنگی، هنری –تئاتر، فیلم و ...- همکاری کرده بودند فروتنی، کارایی و کوشش بی چشم داشت وی در راستای تولید هر چه بهتر اثر را گواهی می دهند و نیز همه می دانیم آن دوست نازنین حق بسیاری بر گردن بسیاری از "ما" دارد.
ولی نمی دانم هفته گذشته چه بر دوستان تئاتری، انجمن سینمای جوان، صدا و سیما، حوزه هنری و ارشاد رفته بود که در سه شب برگزاری آیین سالگرد "داش آکل تئاتر یزد" تنها نزدیک به ۲۰ نفر در آیین مورد اشاره شرکت کردند!
از این روست که می خواهم با کمال افسوس و شرمندگی بگویم "رضا عربشاهی" امسال بیشتر از پارسال مُرد چراکه ما او را به خاک فراموشی، کم لطفی و کم مهری –اگر نگوییم بی مهری- خود سپردیم!! و می دانیم که فراموش کردن یک "بودن" چه تلخ و سرد و سنگین است. البته در این روزگار مرگ تدریجی و فراموش شدن "داش آکل" ها و میدان داری "کاکا رستم" ها چیز غریبی نیست!
البته بنده وکیل خانواده عربشاهی نیستم و همه دوستان نسبت به این خانواده شناخت و آگاهی دارند و می دانند آنها بسیار بزرگوارتر و نجیب تر از این هستند بخواند در این باره واکنش یا گلایه ای داشته باشند.
بله این روزها زندگی بسیار سخت تر از پیش شده، میزان گرفتاری های شخصی و کاری فزونی یافته و هر کسی سرش در لاک خودش است! اما ...
می توان درباره دوستان فرهنگی و هنری نیز این چنین گمانه زنی کرد:
- دوستان سینمای جوان احتمالا در تدارک برگزاری دوره جدید آموزشی خود هستند؛
- کارگردان ها و تهیه کنندگان صدا و سیما در پی تهیه و تولید برنامه های فاخر و ارزشمند خود هستند تا مبادا آنتن خالی بماند و مردمان این دیار کویری، تشنه فرهنگ و هنر باقی بمانند!
- دوستان حوزه هنری هم گویا در راستای تدوین برنامه ای برای مسلمان تر شدن هنرمندان یزدی می کوشند!!
- و صد البته دوستان تئاتری که بنده، هم صنفشان به شمار می روم عذر تقصیرشان بسیار پذیرفتنی تر است چراکه این دوستان سخت مشغول تمرین نمایش های خود برای حضور در "نمایشی بزرگ تر" به نام "جشنواره" هستند و در این وانفسای تحریم و انصراف بزرگان از جشنواره ها چه کاری بهتر از تمرین و اجرای تئاتر؛ که هنری است منتقد، انسان ساز و فرهنگ پرور که برخاسته از فرهنگ و هنر، نیاز های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی یک دیار از یک سو و در نتیجه بازتاب دهنده خواسته ها و نیز پرورش دهنده و بالابرنده فرهنگ و هنر مردمانش از سوی دیگر است؛ و ما نیز می خواهیم باور کنیم که همه کوشش های انگشت شمار تولید تئاتر در این چند سال گذشته در همین راستا بوده است، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
دوستان ارشاد هم که در تدارک گفتن "بدرود" با مدیر مدبرشان!! و به گفته پاره ای از دوستان مطبوعاتی "معمار مهندسی فرهنگ" یزد بودند و چه بهانه ای از این شیرین تر و بهتر برای نیامدن! البته هرچند از این معماری و مهندسی تنها گرد و خاکش به چشم خیلی از اهالی فرهنگ و هنر رفت و غبار فراموشی و گوشه نشینی بر چهره شان نشاند و گسست و از هم دورشدن هنرمندان و مرگ دوستی ها و رفاقت ها را موجب شد؛ نمونه اش ویران کردن سالن تئاتر خانه کودک و ستاندن تالار فرهنگ از هنرمندان نمایش -که پایگاهی بود برای گرد هم آمدن آنان و با هم بودنشان برای تولید نمایش- و ... که یادآوری اش در این یادداشت نمی گنجد!
بد نیست برای پاره ای از دوستان که ممکن است نوشتن جملات آخر را در حکم "سنگ زدن به افتاده بدانند" یادآور شوم که بنده بارها چه در نشست های مطبوعاتی و چه در وبلاگم انتقادهای خود را نسبت به شخص مورد اشاره بیان کرده بودم (نوشته ای در تاریخ ۱۹ بهمن ۸۵ با عنوان: ما الان هم نمونه هستیم) و برای همین بود که در گفتگوی مسئول روابط عمومی دو سال پیش ایشان با یکی از خبرگزاری ها به همراه دوستانم مفتخر به دریافت برچسب ِ ... شدیم! آخرین واکنش انتقادی اینجانب نسبت به عملکرد هفتمین مدیر کل ارشاد یزد نپذیرفتن لوح تقدیر و بن اهدایی ایشان در روز خبرنگار بود و از این بابت خرسندم!!
در پایان امیدوارم همه ما انسان ها در بدترین شرایط زندگی و در اوج روزمره گی مرگ دوستی ها و مرگ انسانیت را موجب نشویم.
چهارشنبه 1388/07/22
نیکو نشود روز ِ بد از تربیت بد!
... داشتم سررسید سال گذاشته ام را ورق می زدم که به دست نوشته ای برخوردم از یک دختر نوجوان خوش ذوق یزدی که سال پیش آن نوشته را بعنوان دکلمه / مقدمه اجرای موسیقی "مرغ سحر" خوانده بود، مقدمه ای که کمک بسیاری به تفهیم و تاثیرگذاری بهتر و بیشتر این سروده جاودان شادروان "محمد تقی / ملک الشعرا بهار" می کرد!
خواستم آن نوشته را برای شما دوستان بنویسم، اما پیش از آن نگاهی گذرا داشتم به کتاب "مرغ سحر" از انتشارات سخن که شامل گزیده سروده های شادروان بهار است و تصمیم من را عوض کرد!
متن پیش گفتار این کتاب اشاره ای دارد به یکی از سروده های این بزگوار که قصیده ای است به نام "لِزَنیه".
لِزَن نام دهکده ای است در دره های آلپ در کشور"سوییس" که استاد بهار در سال های پایانی عمر برای درمان بیماری "سل" راهی آنجا می شود.
وی که شیفته زیبایی طبیعت آن دهکده می شود قصیده "به یاد وطن" را می سراید که به"لِزَنیه" نیز معروف است؛ به چند بیت از این قصیده توجه کنید:
مِه كرد مُسخّر دره و كوه لِزن را / پر كرد زسيماب روان دشت و چمن را
گيتى به غبار دمه و ميغ، نهان گشت / گفتى كه برُفتند به جاروب، لِزن را
گم شد زنظر كنگره كوه جنوبى / پوشيد زنظّارگى، آن وجه حَسن را
آن بيشه كه چون جعد عروسان حبش بود / افكند به سر مَقنعه بُردِ يَمَن را
برف آمد و بر سلسله آلپ كفن دوخت / و آمد مه و پوشيد به كافور كفن را
اما به ناگاه شاعر آزاده ی دوستدار ِ میهن به یاد ایران و هم میهنانش می افتد: از تاریکی ِ افق به تاریکی و بدروزی ایران می اندیشد و می توان گمان برد که خاموشی مرغان و سخن را از یاد بردن، و چیرگی ِ نادانی بر دانایی و نیز به کار بردن کافور و کفن در بیت های پیش، گونه ای اشاره است به بی حسی و دل مردگی که وی در جامعه خویش می دید!
توجه کنید:
مرغان، دهن از زمزمه بستند، تو گويى / بردند در اين تيرگى از ياد، سخن را
خور تافت چنان كز تكِ دريا به سر آب / كس در نِگَرد تابش سيمينه لگن را
تاريك شد آفاق تو گفتى كه به عمدا / يكباره زدند آتش، صد تلّ جَگن را
گفتى كه مگر جهل بپوشيد رخ علم/ يا برد سَفَهْ آبروى دانش و فن را
گم شد زنظر آن همه زيبايى و آثار / وين حال فرا ياد من آورد وطن را
در بخش بعدی، شاعر با حسرت به گذشته درخشان ایران اشاره می کند:
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت / چون خُلد ِ برین کرد زمین را و زَمن را؟
آن روز که از بیخ کهنسال فریدون / برخاست منوچهر و بگسترد فُنن را؟
و سرانجام با گریز شاعرانه استاد از "دیروز ِ" روشن از افتخار به "امرو ز ِ" تیره و تار و غم انگیز کشور همراه می شویم و البته در این گریز راه چاره و راهکار نیز نشانمان می دهد:
و امروز چه کردیم که در صورت و معنی / دادیم ز کف تربیت سِرّ و عَلن را؟
نیکو نشود روز ِ بد از تربیت بد / درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محال است که مَشاطه تدبیر / از چهره این پیر بَرَد چین و شکن را
جز آنکه سراپای جوان گردد و جوید / در وادی ِ اصلاح ره ِ تازه شدن را
اصلاح ز نامرد مخواهيد كه نَبوَد / يك مرتبه، شمشير زن و دايره زن را
من نيك شناسم فن ِ اين كهنه حريفان / نحوى به عمل نيك شناسد لَم و لَن را
آن گرْ سَنه چشمى كه بگيرد ز سر قهر / املاك رعايا و كند بلع ثمن را
آن كهنه حريفى كه گذارد ز لئيمى / در بيع و شَرى جمله قوانين و سُنَن را
طامع نكند مصلحت خويش فراموش / لقمه به مثل گم نكند راه دهن را
جز فرقه مصلح نكند دفع مفاسد / آن فرقه كه آزرم ندارد تو و من را
بى تربيت، آزادى و قانون نتوان داشت / «سَعْفَص» نتوان خواند، نخوانده «كَلَمن» را
و اما دو بیت پایانی این قصیده:
اين گونه سخن گفتن، حدّ همه كس نيست / داند شَمَن، آراستن ِ روى وَثَن را
يارب! تو نگهبان دل اهل وطن باش / كامّيد بديشان بوَد ايران كهن را
پی نوشت:
هیچ قدرتی نمی تواند به عشق فرمان دهد
هنگامیکه آنچه داریم را می بخشیم، آنچه را نیازمندش هستیم دریافت خواهیم کرد
صداقت نخستین فصل دفتر دانایی است
جمعه 1388/07/17
خنده اشک
هم دنیایی های گرامی! از اینکه هم زمان بین دو نوشته ام کمی به درازا کشیده شد و هم نتوانستم نوشته های شما را بخوانم پوزش می خواهم؛ همین اندازه بدانید که گرفتاری های شخصی، کم شدن انگیزه برای آمدن به این دنیای پُرکشش را موجب شده بود!
بگذریم ... در این روزهایی که پشت سر گذاشتم به یاد دوران دبیرستان، کلاس های ادبیات فارسی و آقای باقردهقان دبیر سال های سوم و چهارم دبیرستان افتادم، دبیر خوش رو و مهربانی که در آن سال ها گاهی به فراخور موضوعی که پیش می آمد برخی از سروده های خودشان را برایمان می خواندند؛ یکی از آن ها سروده ای بود به نام خنده اشک که بنا به گفته خودشان به یاد سروده سفر اشک شادروان پروین اعتصامی سروده بودند.
استاد باقر دهقان هم اکنون 75 سال دارد؛ برای ایشان روز و روزگارانی همراه با تندرستی و شادمانی آرزومندم.
و اینک گزیده ای از این سروده پیش روی شماست:
خنده اشک
قطره اشکی از مژه غلتید و رفت / راه ژرفای فنا پویید ورفت
بوسه زد بر گونه و بدرود گفت / چهره بر رخسار من سایید و رفت
مدتی در سینه مأوا کرده بود / سینه چون پر غصه شد، جوشید و رفت
آمد و در خانه چشمم نشست / زین سرا هم رخت خود برچید و رفت
هر کجا شد روی آزادی ندید / سیر از این زندگی گردید و رفت
مردم آزاده را آزرده دید / آخر ِ این کار را پایید و رفت
در همه جا بوی جنگ و خون شنید / جان چون آیینه اش رنجید و رفت
طاقتش از حق کشی ها طاق شد / قطع کرد از زندگی امٌید و رفت
سازگاری با ریاکاری نداشت / روز و شب خون جگر نوشید و رفت
در لباس میش از بس گرگ دید / خون به حال جامعه گریید و رفت
جای دانا را چو نادان غصب کرد / آب شد از غیرت و لرزید و رفت
راز دل با کس نمی شد گفت آه / زان که داند کو، چه رنجی دید و رفت
خون دل آخر بلور اشک شد / بر سر مژگان دَمی رخشید و رفت
زندگی گریه آلودم چو دید / بر من و این زندگی خندید و رفت
آنکه "دهقان" خنده اشک تو دید / رمز و راز نکته ها فهمید و رفت
یاد "پروین" گفتم این شعر رزین / در جوانی آنکه رخ پوشید و رفت
پی نوشت
دل های پاک خطا نمی کنند، سادگی می کنند؛ و امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست!
جمعه 1388/06/27
سوره یکصد و سوم
بنام خداوند بخشنده مهربان
سوگند به عصر / براستی که انسان همه در زیانکاری است /
مگر آنان که به خدا ایمان آوردند و نیکوکار شدند و سفارش کردند به درستی و راستی و
سفارش کردند به بردباری و پایداری
*********************************
پی نوشت ها:
* نمی توانی چگونه و چه هنگام مُردن خود را برگزینی، تنها می توانی چگونه زندگی کردن اکنونت را برگزینی
* راز به پایان رساندن هرکاری، کوشش است
* میزان انسانیت انسان این است که چقدر می خواهد و می تواند انسان را دوست بدارد.
* زنده ماندن در دل ها یعنی نمردن.
* آیین افطاری اصلاح طلبان یزدی شامگاه چهارشنبه 25 شهریور در باغ دولت آباد برگزار شد و پس از افطار، آقایان کلانتری استاندار دولت اصلاحات- حجه الاسلام منتظر قائم –برادر شهید منتظر قائم-
حجه الاسلام سلیمانی–استاد دانشگاه- و حمزه غالبی هرکدام در سخنان کوتاهی به بررسی شرایط پس از انتخابات پرداختند؛ گفتنی است سه نفر آخر از بازداشت شدگان رویدادهای پس از انتخابات به شمار می روند.
* وبلاگ های بهار نو و رسانه سبز www.resaneie-sabz.blogfa.com فیلتر شدند.
شنبه 1388/06/14
مجلس ضربت زدن
در آستانه 19 رمضان و روز ضربت خوردن آن بزرگ مرد دادگر ِ دادپرور ِ دادگستر پیشوای همه انسان های آزاده و نیک اندیش امام علی هستیم که درود پروردگار بر او باد.
به همین مناسبت جمله هایی از نمایشنامه "مجلس ضربت زدن" نوشته استاد بهرام بیضایی را برایتان می نویسم.
چکیده نمایشنامه:
یک گروه نمایش در تدارک اجرای نمایشی به نام "مجلس ضربت زدن" هست اما به دلیل بخشنامه هایی که از سوی سیاست گزاران و برنامه ریزان امر نمایش می شود آنها اجازه ندارند به دلیل قداست و آسمانی بودن بخشی از شخصیت علی(ع)، ایشان را نمایش بدهند! چنین دستوری کار را برای نویسنده دشوار کرده و او چنین دیدگاهی را نادرست می خواند و موجب بگو مگو های نویسنده با کارگردان می شود چراکه نویسنده بر این باور است که چنین رویکردی حذف نیکی ها و انسان های پاک از صحنه را به ارمغان می آورد...
... و چند نمونه:
1- در جایی نویسنده در پاسخ کارگردان که می پرسد چیزی هست که تو را به این شخصیت جذب کند پاسخ می دهد «روشنفکری ش» و کمی بعد به تکیه گاه ِ عقلی ِ بعضی از حرف هایی که از امام بازگو شده اشاره می کند و برای نمونه می گوید:
نویسنده: فرزندانتان را نه برای زمان خودتان، که برای زمان خودشان
تربیت کنید!
(متوجه گیجی بقیه شده-)
نویسنده: تنها کسی که متوجه حرکت زمان بود؛ و این که نمی شه قانون
این دوره رو بر دوره های بعد هم تحمیل کرد! و نمی شه رشد
نسلها بی تغییر بمونه!
***********
2- نویسنده: در چنین دورانی که چهارچوبی جز گفتار دینی نبود، و در
برابرش گفتار جاهلی، اون حرفهایی در چهارچوب خرد زد.
مثل همین - که گفتم! اون – یک جورهایی – روشنفکر عصر
خودش بود. اگه کتابشو بعدها دیگران جمع آوری کردن، یعنی
که بالقوه نویسنده بود؛ که چند خودسر – در یک مجلس
مخفی قتل های زنجیره ای – اسمشو در صدر کسانی قرار دادن
که باید بکشن. و برای همینه که خیال می کنم در باره ش باید
بنویسم.
************
3- نویسنده:(به کارگردان) مثل محکومها نگاهم نکن! من کتابها رو ورق زدم.
برای من اون ترکیبیه از شجاعت و روشنفکری. با تعریف های
امروزی ما سیاستمدار نیست. سیاست و روشنفکری با هم
نمی خونن و روبروی هَمن. این نگرش شما هم هست که
می خواین اجرا کنین؟

این لوگو بر گرفته از وبلاگ "وحدتی ارتباط و موج سوم" است به نشانی http://vadatiertebatco.wordpress.com/
پی نوشت ها:
* این نمایشنامه را حتما بخوانید!
* ذهن مانند چتر نجات است، هنگامی کار می کند که باز شده باشد
* هیچکس کورتر از آن که نگاه نمی کند، نیست!
پنجشنبه 1388/06/05
یک بوس کوچولو
...هر روز یکی دو ساعت را با فرزند یکسال و هشت ماه اش بازی می کرد، این بازی در خانه شان قانون نانوشته ای شده بود که همیشه و بویژه پیش از خواب از سوی فرزندش پیگیری و اجرایی می شد!
یکی از این بازی ها که هنوز برایش نامی نگذاشته بودند به این صورت بود:
پدر چهار دست و پا روبروی فرزندش قرار می گرفت، فرزند لپ هایش را باد و دست های کوچکش را مشت می کرد و با صدایی همانند تلفظ "دیش" –که نقش افکت ضربه مشت را بازی می کرد- به صورت پدر ضربه می زد و پدر با گفتن آاااخ خود را به زمین می انداخت، یعنی که مرده است! و اینجا بود که فرزند به سویش می آمد و با یک بوس کوچولو زندگی دوباره ای به پدر می بخشید و برخاستن پدر با در آغوش گرفتن فرزند و خنده و شادی هر دو همراه می شد؛ در نوبت بعدی جای پدر و فرزند در این بازی تغییر می کرد!
***************************
...در اتاقی خفه و تاریک که نمی دانست کجاست، کسی به صورتش مشت می زد! ضربه ای که زحمت گفتن "دیش" را به زننده مشت نمی داد چراکه ضربه "صدا سر خود" بود!
با یکی از ضربه ها، بی حال روی زمین افتاد برای لحظاتی در دنیای بی وزنی و خلاء غوطه ور شد فرزندش را دید که به سویش می آید، در درونش لبخند کمرنگی زند، خرسند شد و امیدوار به اینکه به زودی با بوس کوچولوی فرزندش دوباره جان می گیرد اما...
نیرویی او را از جا بلند کرد، نیرو نه، ضربه ای او را به گوشه ای پرتاب کرد! نیرو یا ضربه ای که نشناختش و نفهمید از کجا بود اما هرچه بود یقین داشت که بوسه فرزندش نیست چراکه از درد به خود می پیچید ... بر اثر ضربه با صورت روی زمین افتاده بود درست همانند حالتی که در بازی با فرزندش، خود را زمین می اندخت، با یادآوری این خاطره، لبخند تلخی بر لبانش و امیدی در درونش جان گرفت! لبخندی که آن را از چشمان هم بازی خشن- ضربه زننده- پنهان کرد و امید... امید برای دریافت یک بوس کوچولو از فرزند و رهایی از این درد! پس کف دو دستش را به زمین گذاشت و دست ها را ستون کرد، کمی بدنش را بالا کشید اما پیشانی اش بر موزاییک کف اتاق مانده بود- گویی سجده رفته بود- چشمانش را به زور باز کرد، صورت فرزندش را در بین نقش های مبهم موزاییک دید، برخلاف آنچه آرزو کرده بود دلش خواست که اول خودش فرزندش را ببوسد اما نفهمید که توانست ببوسد یا نه؟! ... نقوش مبهم موزاییک بر گونه زخمی و خونی او بوسه زده بود!!

****************************
پی نوشت ۱) ای کاش همه ضربه ها به شیرینی و نرمی یک بازی کودکانه بود و ای کاش با یک بوس کوچولو، همه سهراب ها و نداها و ترانه ها و ... از جا بر خاسته و به دامان خانواده برمی گشتند!
پی نوشت ۲) سایت شهدای سبز، در این سایت تازه ترین اخبار در باره شهدای جنبش سبز آمده است
پی نوشت ۳) راه سبز امید = رسا؛ این جبهه یا تشکیلات یا گروه یا هر چیزی که هست باید صدایی رسا داشته باشد، باید رسانای همه خوبی ها و پاکی ها به همه مردمان ایران زمین و این کره خاکی آشفته و آمیخته در جنگ و خون باشد.
پی نوشت ۴)
پی نوشت ۵) آنهایی که با خواندن نوشته پیشین من، برای دوباره شنیدن نوار قصه علیمردان خان دلشان غش و ضعف رفته بود اینجا را کلیک کنند!
چهارشنبه 1388/05/28
ماجراهای "علیمردان خان"
یادتان هست آن روزهای بچگی را که به نوار قصه های گوناگون و شاد و پند آموز گوش می دادیم؟
داستان "علیمردان خان" را یادتان هست؟
داشت عباس قلی خان پسری / پسر بیادب و بیهنری
اسم او بود علی مردان خان / کلفت خانه ز دستش به امان
پشت کالسکه مردم میجست / دل کالسکه نشین را میخست
هر سحرگه دم در بر لب جو / بود چون کرم به گل رفته فرو
بسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او بدشان میآمد
هرچه میگفت لَله لج میکرد / دهنش را به لَله کج میکرد
هر کجا لانه گنجشکی بود / بچه گنجشک در آوردی زود
هر چه میدادند میگفت کم است / مادرش مات که این چه شکمست
نه پدر راضی از او نه مادر / نه معلم نه لَله نه نوکر
ای پسر جان من این قصه بخوان / تو مشو مثل علی مردان خان
این چند بیت را هم از "اینجا کرمان است" وبلاگ دوستی که تازه با وبلاگش آشنا شده ام برداشته ام که البته از حضرت فردوسی است:
نهان گشت آئین ِفرزانگان
پراکنده شد نام ِ دیوانگان
هنر خوارشد، جادُوی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست ِدیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جُزبه راز
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن وغارت وسوختن...
پی نوشت ها:
۱) همه مشکلات و کمبودهای ما برطرف شده بود، تنها مانده بود اینکه در اخبار ساعت ۱۴ با دوبلورهای سریال "افسانه جومونگ" گفتگو کنند که چند روز پیش کردند و دیگر برگزاری نشست خبری بسیار مهم برای گفتگو با آقای هنرپیشه این نقش! به عکس این بنده خدا که نگاه کنید در می یابید که در ذهنش چه چیزهایی می گذرد؛ گزارش تصویری این نشست جهانی را اینجا ببینید
۲) جایزه «ورزش برای صلح» به سبزهای تیم ملی فوتبال
۳) اگر این نامه را خواندید و اشکتان در نیامد بدانید که...
نامه دختر "فیضالله عربسرخی" به پدرش که در زندان است
۴) نامه تند یک وبلاگ نویس به کروبی
۵- مستندسازان، جشنواره "سینما حقیقت" را تحریم کردند
۶- کروبی برای ارائه مستندات تجاوز در بازداشتگاها اعلام آمادگی کرد
پنجشنبه 1388/05/22
بیهودگی، خفگی و بی شرمی
آیا من بیهو ده ام؟ چرا احساس خفگی می کنم؟ این چه دردی است که بر سینه ام سنگینی می کند؟!
به یاد بخشی از سروده "در قیر شب" از کتاب "مرگ رنگ" شادروان سهراب سپهری می افتم:
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
حالا که ما محکومیم به سکوت که حتی سکوت سرشار صدا و ناگفته هایمان هم جرم به شمار می رود
پس بگذار تا دوباره دست به دامان بزرگان ادب و هنر این دیار نجیب باشم و این بار سروده جاودان شادروان استاد پرویز ناتل خانلری را دوباره بخوانم و همراه با پرکشیدن عقاب آزاده اش گوشه چشمی تر کنم.
گشت غمناك دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد / آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد / ره سوي كشور ديگر گيرد
.....................................................................
ما از آن، سال بسي يافته ايم / كز بلندي، رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب / عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است / عمر مردار خوران بسيار است
...............................................................................
شهپر شاه هوا، اوج گرفت / زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظهيي چند بر اين لوح كبود / نقطه يي بود و سپس هيچ نبود
سروده کامل را اینجا بخوانید
*********************
پی نوشت ها:
۱) مشایی: احمدینژاد فقط 4میلیون رای مثبت داشت
۲) اثبات تقلب در انتخابات با کمک خبر رجانیوز
۳) مصباح: اطاعت از رئيسجمهور، اطاعت از خداست
۵) نامه اعتراف خانم"محتشمی پور" به همسرش "تاج زاده"
۶) ترانه رسانه میلی، ترانه جنبش سبز نبود!
پنجشنبه 1388/05/15
ما و آموزگاری به نام "تاریخ"
تاکنون بسیار شنیده ایم که هنرمندان راستین و اندیشمند، پیش تر از زمانه خود به سر می برند و این پیشرو بودن را در آثار خود جلوه گر می سازند.
در این ۵۵ روز گذشته و در سرکشی به وبلاگ ها و سایت ها و یا خواندن یادداشت هایی که خوانندگان این وبلاگ ناچیز برایم نوشته اند به بسیاری از سروده ها و نوشته های اهل فرهنگ و هنر و ادب این سرزمین برخورده ام که گواه چنین دیدگاهی بوده اند؛ در اینجا و برای نمونه بخشی از سروده شادروان احمد شاملو را می آورم:
من
درد در رگانم / حسرت در استخوانم / چيزی نظير آتش در جانم / پيچيد.
سرتاسر وجود مرا / گوئی / چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد /جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها / در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند / زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود.
با نور و گرميش / مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش / مفهوم بی فريب صداقت بود.
( ای کاش می توانستند /از آفتاب ياد بگيرند / که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان. –
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند.)
●
......................................
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم / اين خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می توانستم!
****************************************
بی گمان با من هم داستانید که این سروده چقدر به زمانه کنونی ما همخوان و نزدیک است!
چند روزی است به این می اندیشم که این پیشگویی یا پیش بینی ها چگونه بدست می آید و پاسخی جز خواندن تاریخ نیافته ام، براستی که تاریخ چه آموزگار خوبی است، آموزگاری که کوله باری از تجربه را رایگان در اختیار مان می گذارد و از تکرار رویدادها می گوید اما چه سود که ما دانش آموزان سر به هوایی هستیم!
در پایان گزیده هایی از سروده بلند "اشکی در گذرگاه تاریخ" اثر به یادماندنی و گویا کهنه ناشدنی شادروان فریدون مشیری را برای یادآوری می آورم:
از همان روزی که دست حضرت قابیل / گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم / صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید / آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
...........................................
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است / سینه دنیا زخوبی ها تهی است
صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است / صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چنبه ها است
.................................................
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور / در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
پی نوشت ها:
۱) من اعتراف می کنم: من در کمال آرامش و بی هیچ فشاری اعتراف گنده* می کنم که من خود ِ"اوباما" هستم! تازه بگذارید اصل قضیه را هم بگویم، اصل قضیه این بوده که او با ما نبوده! بلکه ما با او بودیم!!
* (گُ نده یا گَ نده را خودتان تشخیص دهید)
۲) نامه سرگشاده آيتالله محقّق داماد به آيت الله شاهرودی
۳) آخرین اثر هنری میر حسین موسوی: ما بی شماریم
۴) سروده جدید استاد رائی پور: آن سوی تصویر
چهارشنبه 1388/05/07
بار دیگر حضرت حافظ
پیشکش به جان باختگان راه آزادی
چندی پیش و در گرماگرم اعتراضات و راهپیمایی های جنبش سبز به همراه آن دوستی یکبار دست به دامان حضرت حافظ شده بودیم، بار دیگر سراغ دیوان آن بزرگوار رفتیم و خواستیم بدانیم سرانجام میرحسین موسوی در این اعتراضات و واکنش ها چه می شود!
و این غزل آمد:
ساقی بیار باده که ما صیام رفت در د ِه قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت، بیا تا قضا کنیم عمری که بی حضور ِ صراحی و جام رفت
مستم کن آنچنان که ندانم زبیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت
بر بویِ آنکه جرعه جامت بما رسد در مصطبه دعایِ تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود، حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیم ِ می اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه رند از ره نیاز به دار السّلام رفت
نقد ِ دلی که بود مرا صرفِ باده شد قلبِ سیاه بود، از آن در حرام رفت
در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود می دِه که عمر در سر ِ سودایِ خام رفت
دیگر مکن نصیحتِ حافظ که ره نیافت گم گشته که باده نابش بکام رفت
و اما پاسخ حضرت حافظ را نیز بخوانید که به دلیل برداشتی که آن هنگام داشتم نوشتنش در وبلاگ برایم خوشایند نبود! اما این چند روزه ... بخوانید تا بگویم:
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بست و بگردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز ِ یمانی خواندیم وَز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حُسن و لطافت لیکن در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
راستش را بخواهید آن روز با خواندن این پاسخ حضرت حافظ، گمان کردم که رویداد بدی برای میرحسین موسوی در پیش است! ولی با گذشت چند روز دریافتم که این خود مردم هستند که جنبش سبز را به پیش می برند، و با کشته شدن بسیاری از هم میهنان به این نتیجه رسیدم که شاید این پاسخ/ غزل حضرت حافظ زبان حال مادران، پدران و خانواده های داغداری است که در سوگ عزیزانشان سروده شده، پس مناسب دیدم در آستانه آیینی که قرار است پنج شنبه برای گرامیداشت یاد این سفر کردگان راه آزادی که میلیون ها دل همراهشان است برگزار شود این دو غزل را تقدیمشان کنم.
یاد و نامشان تا همیشه تاریخ جاودان باد
پی نوشت ۱) نمی دانم دوستانی که رنگ سبز را دوست ندارند در روز و شب نیمه شعبان با انبوه پرچم ها و چراغ های سبز رنگ چه خواهند کرد؟!
پی نوشت ۲) تکذيب خبر «ايران» درباره نوه حضرت امام (ره)
پی نوشت ۳) افشاگری های بی سابقه قالیباف
پی نوشت ۴) مجيد انصاری: عزل و نصب ها موضوعی انحرافی است
پی نوشت ۵) واکنش ضرغامی به نامه ذوالنور
دیدگاه من درباره نامه ضرغامی این است که ایشان با نوشتن این نامه، پیش و بیش از اینکه بخواهد از همسر شهید باکری دفاع کند، خواسته تا خودش را موجه نشان دهد و به گونه ای خود را در نزد مردم محبوب کند!
شنبه 1388/04/27
یادداشت های پراکنده کشکولی
۱- در این روزها و شب های پرتب و تاب که می گذرد و من همچنان سرگردان و اندیشناک و افسوس خوران آن ها را پشت سر می گذارم -یا شاید هم روزگار من را و ما را پشت سرگذاشته!- گاهی کنار فرزندم -نوزادم- دراز می کشم –می خوابم- او دست های کوچک و گرم و مهربانش را دور گردنم حلقه و چشمان پاکش را در چشمانم خیره می کند و ... من با دیدن آن چهره پاک ناخودآگاه، بی اختیار اشک می ریزم؛ آنگاه او با چشمانی پرسشگر همچمنان به من خیره می ماند؛ نمی دانم می داند اشک هایم برای چیست اصلا معنی اشک را می داند؟ آیا می داند که من برای سرنوشت مبهم او، خودم و خودمان اشک می ریزم؟ آیا می داند که دلشکستگی چه دردناک است؟
دستی به نوازش بر سرش می کشم و او که چشمانش گرم شده، آرام می خوابد، آسوده... و من نمی دانم امیدوار باشم به اینکه او این اشک ها، رازها و درد دل های نگفته ام را به یاد بسپارد یا نه؟!
پی نوشت میانه یا میان نوشت!!)
نمی دانم ما و خدا کی و کجای این روزگار یکدیگر را تنها گذاشته و فراموش کرده ایم که حالا ما باید او را فریاد بزنیم و برایش پیغام بفرستیم که ماهی ها حوضشان بی آب است!
2- ای ایران ای مرز پر گهر ....
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم ... آهن!
می گویند آهن هر چه بیشتر گداخته شود و ضربه بخورد، آبدیده تر می شود؛ فولاد می شود...
3- شخصی به نزد پزشک رفت و گفت که هر جایی از بدنش را که انگشت می گذارد درد زیادی را احساس می کند و یقین دارد که همه همه استخوان های بدنش شکسته و معیوب است!
پزشک پس از معاینه به آن شخص گفت همه بدن شما سالم است و تنها جایی که شکسته و معیوب است همان انگشت اشاره ای است که روی نقاط دیگر بدنت می گذاری و تو را به اشتباه می اندازد!
پی نوشت ۱) نمازجمعه سبز هم به خشونت کشیده شد
پی نوشت ۲) واکنش آیت ا...واعظ طبسی به حضور احمدی نژاد در طبس
پی نوشت ۳) تصاویری از نماز جمعه سبز
پی نوشت ۴) گاز اشک آور از مستحبات جدید نماز جمعه + دو یادداشت دیگر
باز هم یک پی نوشت تلخ!)
مهدی لشکری هنرمند عرصه موسیقی استان یزد و همسر شاعرش بانو حسن پور شیرازی برای کشته شدن تنها فرزندشان -علیرضا- عضو تیم ملی جودو - در سانحه تلخ هواپیمای توپولوف روسی لعنتی، به سوگ نشسته اند...
چیزی نمی توان گفت جز اینکه صمیمانه از خدا بخواهیم به این دو زوج داغدار و دیگر بازماندگان این سانحه، بردباری و ایمان بیش از پیش ببخشاید
جمعه 1388/04/19
قصه زندگی پدر خوب ما به پایان رسید
قصه زندگی پدر خوب ما به پایان رسید!
... حتماً بچه هاي خوبي بوده ايم كه تو آن قصه هاي خوب را براي ما نوشتي؛ قصه هايي شيرين تر از قند و عسل! قصه هايي كه تنها بافنده داننده ايي چون تو مي توانست بگويد و بنويسد.
قصه هايي كه با آن زندگي كرديم و بزرگ شديم و امروزه نيز گه گاه كه دلمان مي گيرد در خلوت خود به سراغشان مي رويم و با خواندن چند باره آنها و زنده كردن يادهاي شيرين روزگار كودكي غبار را از دل به اندوه نشسته مان مي زداييم.
از اين رو ما اين كتاب ها را چون جان شيرين دوست داريم و نگهشان مي داريم تا همچون ميراثي گرانبها به فرزندانمان بسپاريم.
با خواندن دوباره كتابهايت به ياد مي آوريم كه چگونه با قصه ها و مثل هايي كه برايمان نوشتي بچه آدم بودن را به ما مي آموختي! و چقدر بزرگترهايمان راضي بودند از كتاب خواندن ما، چراكه براي لحظاتي از خير و شر شيطنت هاي كودكانه مان آسوده مي شدند!
به ياد مي آوريم كه در پنج افسانه و ده حكايت، دريچه اي به دنياي بزرگترها پيش رويمان گشودي و به ما فهماندي كه در اين دنياي درندشت حق و ناحق، مرد و نامرد در كنار هم هستند! و براستی که در این روزگار اصل موضوع همین هاست!
تو راه زندگي را به ما نشان دادي، پس به گردن همه ما حق داري چرا كه تو اختر فرهنگ و ادب يزدي... نه، تو خورشيد ادبيات كودك ايران زميني.
پدر جان! روانت آسوده و یاد مهربانی هایت تا هميشه جاودان باد.
پی نوشت ۱) عجب سالیه امسال! سالی که نکوست از بهارش پیداست!!
پی نوشت ۲) جای آذر يزدی در يزد است نه تهران
پی نوشت ۳) در راستای پی نوشت ۲ امشب تعدادی از هنرمندان و اهالی فرهنگ و ادب یزد، نامه ای به وزیر ارشاد نوشته و از ایشان خواستند تا زمینه خاکسپاری شادروان استاد مهدی آذر یزدی را در یزد فراهم کند.
پی نوشت ۴) عباراتي كه به رنگ سبز تایپ و Bold شده نام برخی كتاب ها و داستان هایی است که استاد برای کودکان نوشته است.
یکشنبه 1388/04/14
بزرگی و آزادگی
اگر به یاد داشته باشید چندی پیش- ۲۳ اسفند ۸۷- یکی از خاطرات استاد "خسرو حکیم رابط" که براستی یکی از بزرگان فرهنگ و هنر این کشور است را برایتان نوشتم، خاطره ای از کتاب "من با کدام ابر..."
و اینک خاطره ای دیگر از استاد که بنا به نوشته ایشان، خاطره ایست از "یکی از روزهای یکی از سال های دور"؛ خاطره ای که در آن عزت نفس، بزرگی و آزادگی آموزش داده می شود!
***********************************
از خیابان "زاویه" – در "سلسبیل" – می گذرم. یک تاکسی ِ معمولی توقف می کند. زنی روستایی و معمولی با بچه ای در بغل و پسرکی معمولی و ده دوازده ساله پیاده می شود. زن اسکناسی به راننده می دهد. راننده پولی به او پس می دهد. زن با راننده بحث و گفتگو دارد. راننده پولی دیگر به بیرون پرتاب می کند. زن پول را از زمین بر می دارد. قیافه راننده را نمی بینم. قیافه زن روستایی را نیز نمی بینم اما این را می بینم که پسرک پول را از مادرک می قاپد و به شیوه بچه های روستا –سنگ اندازان- پول را به هوا؛ به آن دورها؛ پرتاب می کند، دست مادر را می گیرد و کشان کشان با خود می برد. راننده نیز می رود و من می مانم؛ می مانم به تماشای آن غول ِ مغرور ِ ده دوازده ساله روستایی؛ غول ِ زیبای ژنده، برهنه و بی پاپوش.
پی نوشت1) نمی دانم اگر آن غول ِ زیبای ژنده در این روزگار بود و می دید که پاره ای از ما برای چندرغاز سهم و چند لقمه بیشتر چه ها که نمی کنیم، چه حالی می شد؟!
پی نوشت 2) به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بر سینه پیش امیر
گلستان سعدی / فارسی پنجم دبستان
پی نوشت 3) متاسفانه از جوانان ما کمتر کسی است که استاد حکیم رابط را بشناسد چرا که سیاست متولیان هنر زمینه مناسبی را برای حضور و فعالیت هنرمندانی چون ایشان فراهم نکرده است!
پی نوشت 4) "من با کدام ابر..." مجموعه کتابی است در سه جلد و شامل مجموعه نمایشنامه ها، فیلمنامه ها و خاطرات؛ این کتاب توسط نشر قطره چاپ و منتشر شده است.
پی نوشت ناگوار!!
بار دیگر دست روزگار صحنه ای دیگر از تراژدی مرگ عاشقانه ها و ترانه های بهاری را برای دو دلداده جوان رقم زد؛ نیما مسرت هنرمند جوان عرصه تئاتر و تلویزیون یزد - فرزند حسین مسرت پژوهشگر کوشا و محجوب استان یزد- و همسرش وحیده مهرافزا با هم سفر ابدیشان را آغاز کرده و خانواده و دوستان خود را به سوگ نشاندند.
این دو زوج جوان در اثر برق گرفتگی به سرای جاودان شتافتند!
سه شنبه 1388/04/09
چشمه و سنگ
چشمه و سنگ
جدا شد يكي چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگي دچار
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهي ده اي نيكبخت
گران سنگ تيره دل سخت سر
زدش سيلي و گفت: دور اي پسر!
نجنبيدم از سيل زورآزماي
كیي تو كه پيش تو جنبم ز جاي!
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به كَندن در ا ِستاد و ابرام كرد
بسي كند و كاويد و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهي بر گشود
ز كوشش به هر چيز خواهي رسيد
به هر چيز خواهي كماهي رسيد
برو كارگر باش و اميدوار
كه از ياس جز مرگ نايد به بار
گرت پايداري است در كارها
شود سهل پيش تو دشوارها
دوشنبه 1388/04/01
فال سبز حافظ
شنبه 23 خرداد من هم مانند بسیاری دیگری از هم میهنان و شما دوستان سبز وبلاگ نویس
در بهت و بغض و شوک فرو رفته بودم!
عصر بود که دوست بزرگواری تلفن زد و من و خانواده را به پیش خود خواند؛ رفتیم و پیرامون انتخابات، چرایی و چگونگی نتیجه گزارش شده و نیز اعتراضاتی که تازه آغاز شده بود گفتگو کردیم تا اینکه آن گرامی دوست و استاد فرهیخته، دست به دامان خواجه شیراز شد و تکلیف و نتیجه کار را از حضرت حافظ جویا شد؛ پرسش و پاسخ ما با لسان الغیب را بخوانید:
بلبلی خونی دلی خورد و گلی حاصل کرد / باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد
طوطیی را بخیال ِ شکری دل خوش بود / ناگهش سیل ِ فنا نقش ِ اَمل باطل کرد
قره العین ِ من آن میوه دل یادش باد / که چه آسان بشد و کار ِ مرا مشکل کرد
ساروان بار ِ من افتاد خدا را مددی / که امید ِ کرمم همره ِ این محمل کرد
روی خاکیّ و نم چشم مرا خوار مدار / چرخ ِ فیروزه طربخانه ازین کَهگل کرد
آه فریاد که از چشم ِ حسود مه ِ چرخ / در لحد ماه ِ کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ / چکنم؟ بازی ِ ایام مرا غافل کرد
*********************************
پاسخ:
چو باد عزم ِ سر ِ کوی ِ یار خواهم کرد / نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی مِی و معشوق عمر می گذرد / بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد
هر آب ِ روی که اندوختم ز ِ دانش و دین / نثار ِ خاک ِ ره ِ آن نگار خواهم کرد
چو شمع ِ صبحدمم شد ز مهر ِ او روشن / که عمر در سر ِ این کار و بار خواهم کرد
بیاد ِ چشم ِ تو خود را خراب خواهم کرد / بنای ِ عهد ِ قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان ِ خون گرفته چو گل/فدای نَکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زَرق نبخشد صفای ِ دل حافظ / طریق ِ رندی و عشق اختیار خواهم کرد
یادآوری:
گفته شده که غزل نخست را حضرت حافظ پس از مرگ فرزند جوانش سروده است!
چهارشنبه 1388/03/20
تبلیغات انتخاباتی به شیوه خوش آمد گویی!
این تصویری از یک "پارچه نوشته" است که فرزندان خانواده ای برای خوش آمدگویی به مادرشان که از سفر به کربلا بازگشته نوشته اند، متنی که به گونه ای تبلیغات برای "میرحسین موسوی" را در خود دارد
ولی نمی دانم چرا عکس در صفحه وبلاگ نشان داده نمی شد و همین باعث شده بود تا دوستان بازدیدکننده به اشتباه بیفتند! بالاخره توانستم عکس را در این اندازه و با این کیفیت به نمایش بگذارم!
امیدوارم دوباره حذف نشود!!
متن "پارچه نوشته" چنین است:
مادر مهربان؛
بازگشت شما را از زیارت میر کشور دل ها حسین(ع) گرامی می داریم
فرزندان
پنجشنبه 1388/03/14
برنده اصلی انتخابات: "مخابرات"
در آغاز پوزشی برای ۱۵ روز "نبودن" نبودنی ناشی از "بودن" در ستاد "میر حسین" و پرداختن به کارهای خبرگزاری خودمان! خبرگزاری که به گونه ای زیر پوشش آموزش و پرورش است و در این 20 روز گذشته به شدت به سود یک کاندیدا کار می کند! (لازم نیست بگویم کدام کاندیدا)، از سویی دیگر نگرانیم که ناشی از فزونی یافتن دروغ و تخریب علیه "میرحسین" و نیز موج عوام فریبی بود که حتی روی برخی از دانشجویان و جوانان هم اثر گذاشته است! همه اینها حس و حالی برای سرزدن به وبلاگ به من نمی داد!
اما همه مان از گفته ها و ناگفته ها، دل نگرانی ها، تحلیل ها وخبرها آگاهیم پس در این نوشته می کوشم پاره ای از موارد به همراه دو جمله از آقایان "عبدا... رمضان زاده" و "مصطفی تاج زاده" که به ترتیب دوم و هفتم خرداد میهمان ستاد ائتلاف اصلاح طلبان یزد بودند را بازگوکنم.
خبرهای جالب از دیدگاه من:
* نخستین خبر پشتیبانی امیررضا خادم، علی معلم(شاعر)، یوسف علی میرشکاک، عبدالجبار کاکایی و علی پروین از "میرحسین" بود که البته پشتیبانی پروین بیش از آن چند نفر برای من جالب بود چراکه با توجه به گفته "بیادی" - عضو هیئت مدیره پیشین- زمزمه هایی که برای پیوستن دوباره پروین به پرسپولیس شده جنبه تبلیغاتی داشته.
* نامه آن دانشیار فرهیخته و آزاد اندیش دانشگاه تهران بسیار ارزشمند بود، اگر ما در هر قشر، گروه و صنفی- در هر استان-20 نفر چون او داشتیم وضعیت کشورمان الان اینگونه نبود
* وزیر ارشاد پس از پشتیبانی همه جانبه بیشتر هنرمندان فرموده اند که نیازی به حمایت عده ای مطرب ندارند!(نقل به مضمون) و جالب است که در بین این هنرمندانی که ایشان مطربشان نامیده اند بزرگانی چون "علی نصیریان" و "داود رشیدی" هستند که در این دولت آنها را به عنوان "چهره ماندگار" معرفی کرده اند! به این ترتیب حتماً امیررضا خادم، علیرضا دبیر و ... ورزشکار نما و دوپینگی هستند!!
* یکی از جملات "عبدا... رمضان زاده" که به مناسبت بزرگداشت سالروز دوم خرداد در یزد گفت: این انتخابات نبرد اصلاح طلب با اصول گرا، آزادیخواه با اقتدار گرا، و چپ و راست نیست؛ نبرد عقل با بی عقلی، برنامه ریزی با بی برنامگی، قانون مداری با قانون گریزی است
* جمله ای از "تاج زاده": اگر آقای احمدی نژاد بخواهد در تبلیغات تلویزونی خود باز هم آمار دروغ بدهد، مردم نام این دولت را دولت دروغ می گذارند!
* در مناظره بین "میرحسین موسوی" و "احمدی نژاد"، میر حسین در امر مدیریت وقت خوب عمل کرد ضمن اینکه داخل شدن احمدی نژاد به بحث مدرک خانم رهنورد باعث شد تا اخلاق ویزه ایشان در تخریب دیگران برای همگان رو شود و میرحسین از این پاس گل به خوبی بهره برد و ضربه پایانی را خوب زد و گل کاشت! ضمن اینکه باید دید که واکنش آقایان رفسنجانی، ناطق و صفایی درباره اتهاماتی که از سوی احمدی نژاد به آنها زده شد، چیست
* سیمای میلی ضرغامی بازهم دست برنداشت و پس از مناظره اقدام به پخش برنامه منطقه آزاد کرد که شرکت کنندگان آن برخلاف شب های پیش همه شان از گروهی ویژه بودند با چهره، پوشش و دیدگاه و ادبیاتی ویژه و البته یکسان!!
* ای کاش این انتخابات یکی دو ماه دیگر طول بکشد تا دولت نهم زمان کافی داشته باشد به هوای عزیز شدن در نزد مردم و رای خریدن، بازهم مطالبات کارمندان و کارگران را پرداخت کند و چپ و راست به هر بهانه ای پول به حسابشان بریزد!!
* دو پرسش: راستی اگر "میرحسین موسوی" برنده انتخابات شود دوستانی مانند آقای "ضرغامی" با چه رویی می توانند با وی و حتی مردم روبرو شوند و اگر "احمدی نژاد" پیروز شود به سر دوستانی مانند گروهی از وبلاگ نویس ها که نام و مشخصاتشان هویداست چه خواهد آمد؟؟!
* با همه اینها من براین باورم که برنده اصلی این انتخابات شرکت مخابرات است! اگر توانستید و عقل تان رسید حساب کنید ببینید چه درآمدی از این پیام های کوتاه در این یکی دو هفته به جیب زده تا به ادعای من ایمان بیاورید
پی نوشت ها:
۱) رنگ سبز در شهرداری ممنوع شد! همان چیزی که من در نوشته پیشینم پیش بینی کرده بودم!
۲) مشروح سخنان "مصطفی تاج زاده" در یزد: شش کانال صداوسیما ستاد انتخاباتی دولت شده اند
۳) سایت "موج یزد" توسط ستاد ائتلاف اصلاح طلبان در یزد راه اندازی شده است.
۴) شاعران یزدی نیز وبلاگ انجمن ادبی حامیان "میرحسین" با نام "با من بمان" را راه اندازی کردند.
۵) افشاگريهاي رئيس مركز امور زنان رياست جمهوري درباره دولت قبل
چهارشنبه 1388/02/30
هویت ایرانی یا اقتصاد صدقه ای، مسئله این است!
"میر حسین موسوی" دوشنبه به یزد آمد؛ دیدار او با نخبگان و نمایندگان گروه های اجتماعی که قراربود ساعت 10 صبح در حسینیه شهید صدوقی برگزار شود به دلیل تاخیر پرواز هواپیما به یک صحبت کوتاه 5 دقیقه ای تبدیل شد!
دیدار او با دانشجویان در دانشگاه یزد برگزار شد و آنگونه که شنیدم جمعیتی نزدیک به 6 هزار نفر به دیدار این "سید آرام" رفته بودند!
اما دیدارش با عموم مردم نیز ساعت 19 در مسجد حظیره انجام و با میزبانی و حضور خوب مردم یزد همراه شد.
یقین دارم که گزارش کامل این سفر را در سایت ها خوانده اید ولی من در اینجا می خواهم به چند جمله از سخنان جناب "میرحسین" اشاه کنم که برایم خوشایند بود؛
رییس جمهور آینده ایران سخنانش را با "هویت ایرانی" آغاز کرد و گفت:
* هویت ایرانی برای ما حساس است، نقش هویت ملی ما که در سند چشم انداز 20 ساله به آن اشاره شده یک مسئله کلیدی است.
* بدون هویت ایرانی نمی توانیم سیاست های خارجی، اقتصادی و اجتماعی داشته باشیم.
* ایرانی که عظمت ندارد نمی تواند جهان را اداره کند، به دوستانش کمک کند و در نتیجه تنهاست.
* ما حیاط خلوت سیاسی خود با کشورهای مهم همسایه مانند همسایگان شمالی را رها کرده ایم و به کشور های دور سفر می کنیم!
**************************
پی نوشت ها:
1- در راستای حذف رنگ سبز، رنگ ویژه و نشان "میرحسین"، قرار شده همه بازی های فوتبال داخلی لغو شود یا اینکه در زمین غیر چمن، مانند آسفال برگزار شود!
2/1- به شهرداری ها دستور داده شده همه درختان سرسبز را سر ببرند!
3/1- هندوانه و گوجه سبز و دیگر میوه های سبز رنگ میوه ممنوعه شناخته شده و در همین راستا شورای نگهبان خدا را به خاطر آفرینش این میوه ها رد صلاحیت کرد!!
4/1- پرچم ایران تا اطلاع ثانوی – پس از انتخابات- دو رنگ خواهد بود!!!
5/1- همه اسکناس های سبز هزاری تا پس از انتخابات تقلبی و بی ارزش شمرده می شوند!!
6/1- و ....
دوباره بگویید هیچکس برای میرحسین تبلیغ نمی کند!!
2- امروز عصر قرار است توسط اداره ارشاد یزد بزرگداشت روز جهانی تئاتر در شهرستان مهریز برگزار شود!!!!!
این در حالی است که در چند سال گذشته به لطف مدیر کل ارشاد - از مریدان آقای مصباح- تئاتر یزد کم کم دچار رکود شده و به جز جرقه هایی که گاهی توسط جوانان کوشا و علاقمند به تئاتر ِ این دیار، زده می شود خبری از تولید تئاتر نبوده و نیست!
بنابراین از دیدگاه من هنگامیکه در یزد، تئاتر پویا و شادابی نداریم برگزاری جشن و بزرگداشت کار مسخره ایست! من گمان کنم این جشن، ویژه مدیر کل ارشاد است که به خیال خود برای مرگ تئاتر برپا کرده! و یا خوشبینانه تر اینکه این برنامه، یادمان تئاتر است نه بزرگداشت تئاتر!!
چهارشنبه 1388/02/23
مسابقه فرهنگی هنری "کشکول"
در یکی از پی نوشت های نوشته پیش از آخرم گفته بودم که چشم براه برگزاری مسابقه از سوی من باشید و اینک این شما و این "مسابقه فرهنگی هنری کشکول"
بخشی از یک نمایشنامه ایرانی در ادامه آمده است، شما می بایست:
1- نام نویسنده، نام نمایشنامه و چند گفتگو پیش و پس از آنچه را که می خوانید به پست الکترونیک من بفرستید که نشانی اش در گوشه همین وبلاگ هست
2- در بخش نظرات وبلاگ خبرم دهید که در مسابقه شرکت کرده اید و هم اینکه دیدگاهتان پیرامون این مسابقه را بنویسید
3- برای اینکه کسی نتواند به نام شما و بجای شما در مسابقه شرکت کند –چون این مسابقه ویژه وبلاگ نویس هاست- با همان ایمیل موجود در وبلاگتان در مسابقه شرکت کنید
4- یک راهنمایی؛ نام نمایشنامه در بین عبارات، واژه ها و نام هایی که در زیر آمده وجود دارد
5- برای پاسخگویی و شرکت در مسابقه، تنها یک هفته زمان دارید؛ در پایان به یک نفر که بهترین و کامل ترین پاسخ را داده باشد، جایزه ای از سوی اینجانب به نشانی اش فرستاده خواهد شد
توجه: (این ادعا کاملاً جدی و به دور از شوخی های تبلیغاتی برخی از کاندید های ریاست جمهوری است!)
۶- راهنمایی دوم؛ این راهنمایی ۲۴ ساعت پس از نوشتن این مطلب و بنا به در خواست یکی دو نفر از خوانندگان افزوده شد:
نمایش حال و هوایی طنز آمیز دارد و دیگر اینکه این گفتگوها در حالی صورت می گیرد که جمشید در بند و در زندان ضحاک است؛ یکی دیگر از آدم های اصلی این نمایشنامه "آشپز" است و تا جای که من خبر دارم این متن هنوز اجرا نشده است!
و اما بخشی از متن نمایشنامه:
جمشید: می خواستم به همه چیز شکل بدم،
دنبال ترکیب تازه ای بودم.
ضحاک: مگه من این کارو نمی کنم؟
جمشید: نه، تو همه چیزو از شکل می اندازی.
ضحاک: پس چطور شد که نتونستی و به این حال و روز افتادی؟
جمشید: اول امیدواری زیاد من کار را خراب کرد.
ضحاک: امیدواری به چی؟
جمشید: که دنیا هرچیز سالم و تازه را خیلی راحت می پذیرد.
ضحاک: دوم؟
جمشید: اعتماد به دیگران.
ضحاک: اعتماد به کی ها؟
جمشید: به اون هایی که تمام شبانه روز مثل پروانه
دور و بر من می گشتن.
ضحاک: کی ها بودن؟
جمشید: همونایی که الان دور و بر تو هستن. نجبا و بزرگ زادگان.
ضحاک: نجبا و بزرگ زادگان؟
جمشید: بله، همونها. که فکر می کردم در هرکاری با
من همراهن.
ضحاک: تو کی متوجه دشمنی شان شدی؟
جمشید: درست لحظه ای که از در و دیوار ریختند
و دستگیرم کردن.
******************
آخرین راهنمایی!
نام نمایشنامه "ضحاک" است و نویسنده اش در سال 64 از دنیا رفته است.
جایزه کالایی است فرهنگی، چیزی مانند کتاب
یا
یکی از تولیدات صنایع دستی یزد چیزی مانند "ترمه"
پی نوشت ها:
1) با یک وبلاگ جدید آشنا شدم که بهش پیوند دادم: عشق من خاتمی ؛ رای من موسوی
2) یزد در روز دوشنبه 28 اردیبهشت میزبان "میر حسین موسوی" خواهد بود، همه یزدی های تشنه راستی و درستی به پیشوازش می رویم با این نغمه:
"میر" وطن "موسوی" / یاور او "خاتمی"
3) پیام کوتاهی از یک دوست:
برخیز برادرم که خرداد رسید / آمده موسوی و موقع امداد رسید
با لطف خدا و با عزم شما / تکرار حماسه دوم خرداد رسید
4) یک پیشنهاد:
وبلاگ نویسان دوستدار آقای موسوی، رنگ وبلاگ های خود را به سبز یا فیروزه ای تغییر دهند.
۵) سروده ای که را در بالا خواندید استاد "رائی پور" نویسنده وبلاگ "از هر دری سخن" ویرایش کردند که به صورت زیر درآمد:
برخیز برادر که خرداد رسید / هنگامه امتحان و امداد رسید
بگرفته لوای خاتمی میر حسین / با شور به قصد رفع بیداد رسید
از ایشان بسیار سپاسگزارم
یکشنبه 1388/02/20
آنگاه که هنرمندان "به به" می شوند
چند روز پیش دوستی که مسئولیتی در یکی از احزاب سیاسی و در نتیجه ستاد های تازه راه اندازی شده ویژه دهمین انتخابات ریاست جمهوری دارد با من تماس گرفت! چون شماره اش ناشناس بود نشناختمش، پس به ناچار خودش را شناساند
گفتم: چه عجب آقای...!
گفت: حق باشماست توی این
چند روز خیلی گرفتار بودم ....
و بنا کرد درباره گرفتاری های و کارهای ستادی، حزبی چندروز گذشته اش داد سخن دادن!
گفتم: برای این چند روز نمی گم چه عجب، کلاً می گم، که چی شده به یاد ما افتادین؟!
گفت: راست می گین، ببخشین ولی زنگ زدم بگم که فردا بیایین به... تا حرفاتون رو بزنین، بالاخره به شما تئاتری ها ظلم شده بیایید مشکلاتتون رو بگین!
گفتم: اون جک رو شنیدین که یه نفر به خدا می گفته اگه می شه رمضون رو هر 4 سال یکبار و هر بار در یک کشور قرار بده؟... اما من می خوام عکس این اتفاق برای انتخابات بیفته! یعنی همه انتخاباتای جاهای دیگه هم در ایران برگزار بشه اونم سالی 4 بار! تا امثال شما و رئیساتون همیشه به یاد مظلومیت هنرمندا و تئاتریا باشن
گفت: راست می گین حق باشماست؛ حالا شما و دوستاتون بیایین خواسته تون رو بگین، آقای ... هم که هست ببینین ایشون چی می گن
گفتم: خواسته ما اینه که یکی پیدا بشه به آقای... مدیرکل ارشاد یزد بگه دیگه بیشتر از این زحمت نکشن و اینقدر به وضع تئاتر و فیلمسازی و هنرهای تجسمی و موسیقی و خوشنویسی و... رسیدگی نکنن! به ایشون یه پست بهتر بدن!
گفت: ایشون که می دونین می گن وابسته به آقای "م" هستن و ...
گفتم: پس چه فایده؟
گفت: ببینین من خودمم بزرگ شده مکتب آقای خاتمی هستم...
قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم: حالا یه دفه چرا این موضوع رو به من می گین؟!
گفت: چون می دونم شما از آقای خاتمی خوشتون می آد و ایشون رو قبول دارین
خلاصه پس از جند جمله دیگه گفتگوی ما به پایان رسید و من بدم اومد از این همه استفاده ابزاری مسئولین و سیاسیون از هر چیز و هر کسی بویژه هنرمندان
پی نوشت ها:
۱) جمعه شب در یکی از ویژه برنامه های سیمای ... به نام "رای بدهید" "حسن ج" بازیگری که بیشتر بچه مثبت بازی می کنه حضور داشت، او در پاسخ به پرسشی که کاندیدای مورد نظرت در انتخابات ریاست جمهوری کیه، پاسخی دادند که دوبار با دور تند پخش شد و یکبار با دور کُند؛ که در دور کند تا جایی قابل شنیدن بود که آن بازیگر گفت: "همونی که ال..." و بقیه را سیمای ... قطع کردند نمی دانم خجالت کشیدند یا ... واقعاً نمی دانم! اینکه هر کس در هر لباسی و از هر گروهی آزاد است به کاندیدایی که دوست دارد رای بدهد امری است بدیهی و منطقی؛ اما چنین رویکردی از سیمای به ظاهر ملی که تنها برای یکی از کاندیداها انجام می گیرد، ماجرای "دیگه شورش رو درآوردنه" یا شاید هنوز بیشتر از این هم شورش رو در می آرن!
۳) همسر میر حسین؛ زنی با روسری گلدار

