تبليغاتX
کشکول

کشکول

از همه چیز و همه جا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت   توسط خورشید  | 

 

بي گمان شادروان فروغ فرخزاد يكي از پديده هاي پهنه ادبیات ایران بود؛ نه تنها بود که هست و همیشه هم خواهد ماند.

 به گفته یکی از معاصرین: فروغ، بي هیچ ادعايی خواننده شعر فارسی پس از خود را بدهکار کرد و رفت!

 

*اين هنرمند ايراني در ی ماه 1313 در تهران چشم به جهان گشود. وي فرزند سرهنگ محمد فرخزاد و بانو توران وزیری تبار بود.

 

*فروغ 17 ساله بود كه با پرویز شاپور كاريكلماتوريست نامي آن زمان ازدواج كرد و 5 سال پس از آن يعني در سال 1335 چاپ نخستِ دومين کتابش يعني دیوار را به پايان رساند. (كتاب نخستش اسير بود) 

 

*فروغ در بهار سال 41 برای مطالعه تهیه یک فیلم درباره جذام راهي تبريز شد تا اينكه در پاییز همان سال به همراه 3 همراهي، سفري دوازده روزه به تبریز داشت و فیلم ارزشمند خانه سیاه است را تهيه و كارگرداني كرد.

(اين فيلم در زمستان همان سال نمايش داده شد)

 

*در پاييز 42، فروغ توانست تمرین و بازی در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده نوشته لوئیجی پیراندللو نویسنده ایتالیایی را تجربه كند

*در سال ۱۳۴۵ به او پیشنهاد شد تا تهیه فیلمي در سوئد را بپذيرد و از سويي ديگر برای چاپ سروده هايش به زبان هاي آلمانی، سوئدی، انگلیسی و فرانسوی پيشنهاد ديگري دريافت كرد.

 

             و اما ... دوشنبه ۲۴ بهمن ... ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بر اثر تصادف خودرو  به هنگام رانندگي به پایان زندگی رسيد.

(امروز چهارشنبه 24 بهمن است)

            

*در سال 1336 آخرین سروده های شادروان فروغ فرخزاد توسط خواهرش پوران و بعضی از دوستان نزدیکش گردآوری و در كتابي با نام ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد چاپ و منتشر شد.

 

و در پايان، بند هاي آغازين و پاياني از سروده پاسخ كه در كتاب ديوار آمده است پیشکش به شما:

 

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند

هرچند ره  به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا مي  نخورده ايم

   ****

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام ما

«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت   توسط خورشید  | 

 

پس از گذشت ۲۷ شب دوباره آمدم تا در آستانه محرم - ماه رهبر آزادگان جهان - درودی دوباره داشته باشم به همه شما دوستان مهربانی که در این مدت به کشکول درویشی من سر زده اید و پیام شادباشتان را بمناسبت به دنیا آمدن آریا، ارزانی من و همسرم کرده اید، از همه شما سپاسگزارم.

و اما یادداشت امشب سلامی است به محرم:

محرم! سلام

كربلا! سلام

عاشورا! سلام

كاروان گل، سفيران ياس، راهيان بهشت، باوفاترين علمدار،

مهربان ترين برادر

 خواهر صبور، مصحف ورق ورق، تشنه هاي نجيب،

دل هاي آفتابي، زمين سوخته

 حلقوم دريده، بغض آسمان، سه ساله مطهر

اي عَلَم ها كُتل ها زنجيرها!

 واي سينه هاي كبود!

 دل هاي آفتابي، واي اشك هاي زلال!

اي حسين مظلوم!

 اي كربلا! اي عاشورا!

اي ماه سرخ!

اي محرم! سلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت   توسط خورشید  | 

 

درود بر همه دوستان

ببخشید که چند روزی را نتوانستم به وبلاگ شما سر بزنم و نوشته ها و یادداشت هایتان را بخوانم،

پوزش تنبلی این بار، از پوزش بارهای دیگر پذیرفتنی تر است!

من از سه شنبه مسئولیت پدر آریا بودن را به دوش می کشم!! و کمی تا قسمتی اندر ناحیه سرم شلوغ و در بیشتر نقاط جیب و کیف پول و حساب بانکی ام خلوت است!!!

بدرود

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت   توسط خورشید  | 

 

روز ۱۲ آذر هنرمندان تئاتر در تهران برای جلوگیری از ویران شدن تئاتر شهرگردهم آمدند.

نزدیک بود ساختمان تئاتر شهر به بهانه درست شدن بخشی از راه مترو ویران شود، هرچند که هنوز معلوم نیست این خطر کاملاْ دور شده باشد یا اینکه در آینده دور یا نزدیک ویران شدن این ساختمان یا به عبارتی بسته شدن در تئاتر چگونه و به چه بهانه ای دوباره از سر گرفته شود!

فقط ای کاش هنرمندان تئاتر یزد هم برای باز پس گرفتن تالار فرهنگ - تنها سالن کف تئاتر در یزد- دست به اقدامی اساسی می زدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت   توسط خورشید  | 

 

چندي پيش در خبرها اومده بود كه:

 

1)  كلينت ايستوود كارگردان و بازيگر سرشناس آمريكايي در تدارك ساخت فيلميه درباره حضور نلسون ماندلا رييس جمهور سابق آفريقاي جنوبي، در جام جهاني راگبي سال 1995

 

2) استيون سودِربِرگ كارگردان فيلم ترافيك هم مي خواد فيلمي بسازه درباره ارنست چه گوارا رهبر انقلابي آمريكاي جنوبي بنام آر‍‍‍ژانتين كه قراره بنيچو دل تورو (ستاره مكزيكي الاصل هاليوود وبازيگر فيلم هايي مانند ترافيك و 21 گرم) در نقش چه گوارا بازي كنه

 

3) اليور استون كارگردان به ظاهر ضد آمريكايي هم كه مي خواست درباره رييس جمهور ايران فيلم بسازه (كه البته نفهميديم آخرش چي شد!)

 

 

از طرفي زمانيكه فيلم بازي ديويد فينچر رو ديدم با خودم گفتم داستان اين فيلم مي تونه در زندگي آدماي خيلي از جوامع و كشورها اتفاق بيفته يا در حال اتفاق افتادن باشه يا اتفاق افتاده باشه؛ يعني همه شون براساس يك سناريوي از پيش نوشته شده كاملاً حرفه اي و دقيق در گير يك بازي ندانسته و ناخواسته شده باشن!

حالا مي خوام بپرسم

 

به نظر شما كارگردانا  دارن سياسي مي شن؟

يا شخصيت هاي سياسي بازيگرن؟

يا اينكه نه، شخصيت اين جور آدما خيلي دراماتيكه كه مي تونه دستمايه خوبي براي فيلم باشه؟

يا اينكه آدمايي كه بعداً اين فيلما را مي بينن خودشون فيلم مي شن؟

يا كارگردانا مي خوان با زبان فيلم به مخاطبشون نشون بدن كه اونا در زندگي واقعي چه جوري خام و مجذوب بازي سياست مدارا شدن؟

يا بقيه «يا»ها با خودتون!

 

شب خوش!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت   توسط خورشید  | 

 

1) ... آيا رسيدن،[رسيدن به خواسته هاي كوچك] يك كارت بيمه در برابر هر نوعْ سوختن است و يك باب دكّان دو دهانه و درآمدي مستمر اما مختصر و چند اثر و آينده يي خالي از شور و شرّ اما سرشار از اطمينان – كه نفرين بر آن اطمينان، نفرين بر روح بازنشستگي. جداً كه اطمينان به آينده، همچون ترياك، انسان را لَش و ذليل و دَني طبغ مي كند و بتدي حقيرترين ها: آويزان، دَلنگان، مطيع، فروتن، سربه زير [همچون گاو و گوسفند]، مؤدب، درويش، قانع، ابله و پوكِ پوكِ پوك ...

 

2) ... من هنوز لج مي كنم، هنوز اعتراض مي كنم، هنوز فرياد مي كشم، هنوز مي لرزم و به لُكنت دچار مي شوم، هنوز زير بار نمي روم، هنوز باج نمي دهم و نمي گيرم، هنوز اعتقادْ نمي خرم و نمي فروشم، تسليم نمي شوم، فساد نمي كنم، در يك كار نمي مانم، عادتِ سر به سنگ كوبيدن را ترك نمي كنم، با اراذلْ كنار نمي آيم، با دزد ها دست نمي دهم، با خائنان و خبر چينان سلام و عليك نمي كنم، و هنوز، هنوز، هنوز، هاي هايْ گريه مي كنم، به خدا، درست مثل بچه ها، مثل نوجوانها، و مثل عاشق ها ...

 

پي نوشت 1) نوشته هاي درون [] براي خودم است.

 

پي نوشت 2) اين ها را نوشتم تا شايد بعضي از دوستان يزدي ام كه جانشان براي درِ باغ هاي سبزي كه آقاي ... نشانشان مي دهد در مي رود و براي گرفتن چِندِر غاز تنخواه يا فلان پيشنهاد جناب ... تن به هر نوكري مي سپارند، بخوانند!

 

پي نوشت 3) از خدا مي خوام كُمَكم كنه تا هميشه توان اين رو داشته باشم كه زير بار نرم، باج ندم و نگيرم، اعتقادْ نخرم و نفروشم، تسليم نشم و فساد نكنم.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت   توسط خورشید  | 

 

چند روز پيش منزل دوستي بودم؛ كتاب «ابوالمشاغل» نادر ابراهيمي

 

كنار دستش بود، بخشي از گفتگوي ميان ابن مشغله و ابوالمشاغل را

 

برايم خواند، به دلم نشست.

گفتم براي شما هم بنويسم، اميد كه به دل شما هم بنشيند.

*****************************

 

ابن مشغله مي گفت:

راهِ بسيار درازي در پيش است؛ بسيار دراز...

 

در اين راه طولاني، وقت براي همه كار خواهي

 داشت، به قدرِ كافي، و اضافه هم خواهي آورد ـ

 آنقدر كه نداني با آن چه مي تواني بكني،   

و چه بايد كرد ...  

پس، خودت را خسته مكن، و از نَفَس مينداز!

ابوالمشاغل مي گويد

راه، تنها زماني بسيار دراز است كه در ابتداي

 

آن باشي، يا حتي در كمركشِ آن.

 

در پايان، به ناگهان، مي بيني كه يك لحظه   

 

بيشتر نبوده است و بسي كمتر از يك لحظه:

 

يك قدم مورچگان.   

 

در حقيقت، اين كوتاهي و بلنديِ راه نيست

 

كه مسئله ماست. مسئله، آن چيزي ست كه  

 

ما، در امتدادِ اين راه، براي ديگران كه ناگزير از

 

 پي ما مي آيند باقي مي گذاريم تا كه طي    

 

 كردنش را مختصري مطبوع، گوارا، شيرين و

 

لذت بخش كند.

 

پس، حق است كه خودمان را، اگر نه براي

 

ساختن كاروانسراهاي بزرگ و آب انبارهاي

 

خنك، لااقل براي برپا داشتي يك سايه بان     

 

كوچك، خلق يك بيتْ شعر خوب، روشن كردنِ

 

يك چراغ ابدي، و يا ضبطِ يك صداي مهربانِ 

 

«خسته نباشي» خسته كنيم،

 

خسته كنيم و از نَفَس بيندازيم ...

 

به حق كه چه از نَفَس افتادن شيريني ست

 

آن و چه خستگيِ غريبي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت   توسط خورشید  | 

 

گفته شده كه در دوره مختار السلطنه يكي از حاكمان تهرانِ دوران قاجار، قيمت ماست گران مي شود.

ايشان فرمان به ارزان شدن مي دهند و اندكي پس از آن با لباس و ريخت ديگرگونه راهي بازار مي شود.

جناب مختار در بررسي اوضاع در مي يابند كه دو نوع ماست در بازار به فروش مي رسد!

1)     ماست معمولي كه بهايش همان بهاي نخستين(گران شده) است

2)  ماستي معروف به ماست مختار السلطنه كه بنا به دستور وي ارزان شده البته بگونه اي كه از يك ظرف ماست 2 ثلث آن آب است!

جناب مختار برآشفته شده و چنان فرمان مي راند كه هر فروشنده ماستي كه آب به ماست هايش افزوده را وارونه آويزان كرده، كمر شلوارش را محكم ببندند و آنگاه ماست ها را از پاچه هاي شلوارش به اندرون شلوارش سرازير نمايند و تا هنگامي كه آب ماست ها تمام نشده، همچنان آويزان بماند!!

همين كه اين فرمان گوش به گوش مي رسد فروشنده هاي ماستِ آبي، ترسيده و پيش از آن كه ماموران جناب حاكم به آنها برسند خود به حساب خويش رسيده و ماست ها را كيسه مي كنند.

 

از حكايت تاريخي امروز به چند پند پي مي بريم؛

يكي از آنها اين است كه گاهي وقت ها وبلاگ مانند ماست است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت   توسط خورشید  | 

 

۱) شهريور و مهر 75 در نمايش بازي مي كردم به نام «آهو، دختر شهر آفتاب» كه پايان نمايش با نيايشي همراه بود كه دو راوي نمايش بر زبان مي آوردند؛ آن نيايش اين بود:

 

*نيايش مي بريم بر درگاه آن كس كه پيام آورانش با آهن و كتاب و ميزان آمده اند تا م‍‍ژده دهند بر دادگري و بيم دهند از جفاكاري.

 

*نيايش مي كنيم تا روزگاري برسد كه براي گفتن حقيقت، نه شمشير نياز باشد و نه لعنت و نفرين.

 

*همگان در جهان آزاد باشند، بدان گونه كه به عشق ورزيِ به آزادي نياز نباشد.

 

*چنان شود يا حكٌام حكيم باشند يا حُكما حاكم.

 

*زمين گيج و مست از خون هايي شده كه بر دلِ او ريخته، چنان شود كه هر كس بينديشد كه به كشتن نينديشد.

 

 ************************

۲) آنکه نام کوچکش با حرف پایان عشق آغاز می شد ناگهان زود به پایان رسید!

 

در اين مطلب ديدم بد نيست بمناسبت در گذشت روان شاد قيصر امين پور، بخش پاياني شعر « تصويري از گورستان ظهيرالدوله شميران » سروده شادروان مهدي سهيلي را بياورم:

 

خوشا هجرت از اينجا با دل پاك

كه همچون گُل نهندت در دل خاك

خوشا آنكس كه چون زين ره گذر كرد

به اقليم نكوكاران سفر كرد

خوشا! با عشق حق در خاك رفتن

بدا! پاك آمدن ناپاك رفتن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت   توسط خورشید  | 

 

شايد بتوان گفت درون مايه اصلي هر سه سريال امسال رسانه ملي كه رويدادها پيرامون آن مي گذشت و شخصيت ها را به چالش

وا مي داشت، ريا كاري و  عوام فريبي و دل خوش كردن به جنبه هاي بيروني دين داري شخصيت اصلي يا برخي از آدم هاي محوري اين سريال ها بود.

از اين رو  ديدم شايد بد نباشد تا ابياتي از چند سروده را در اين بخش بنويسم:

 

1)  در آغاز چند بيت از يك سروده كه نوحه خوان يكي از هيئت هاي عزاداري يزد در سال 81 آن را در مجالس عزاداري دكلمه مي كرد: 

 

رنگ از گل و نور از دل و صدق از همه جا رفت

 پرواز به خون خفت و پرستو به عزا رفت

برخيز و ببين آنچه كه ديديم و كشيديم / با نام حسين، آينه ظلم يزيديم

بنگر شتر كينه صفين و جمل را / كين پينه پيشاني ياران دغل را

  

 2) شادروان عمران صلاحي سروده اي دارد كه چند بند از آن چنين است:

 

كنار تنگ ماهيا گربه رو نازش مي كنن

سنگ سياه حقه رو، مُهر نمازش مي كنن

آخر خط كه مي رسيم، خط و درازش مي كنن ... 

 

3)     و بالاخره چند بيت از شعر پاسخ سروده شادروان فروغ فرخزاد:

 

پيشاني اَر زِ داغ گناهي سيه شود

بهتر ز داغ مُهر نماز از سرِ ريا شود

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگويي خدا خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت   توسط خورشید  | 

 

درود به همه همراهان دنیای مجازی؛

از آنجایی که  نوشته مورخ 30 شهریور این وبلاگ، با عنوان بازنویسی  یادداشت زمان دانشگاه مورد پسند بیشتر دوستان قرار گرفته بود و از من خواسته بودند نمونه های دیگری را در این وبلاگ بیاورم در اینجا ضمن سپاسگزاری از همه دوستان چند جمله از کتاب میهمانی خداحافظی، یکی از آثار خوب میلان کوندرا که در ایران بسیار شناخته شده است را برگزیده ام، امیدوارم بپسندید.

 

1) بزرگترین اصالت دوست داشتن مردم است.

(در جامعه ما اینگونه افراد زیادند، اما اصالتشان مورد تردید است چون آنها مردم را برای رای و راهپیمایی و  پشتیبانی کردن از دسته گل های به آب داده شان دوست دارند )

 

2) هیچکس مالک حقیقت نیست، اما هرکس این حق را دارد که فهمیده شود.

( مطمئن هستم آقای کوندرا این جملات را برای ما نگفته، چون ما عادت کرده ایم که حر ف ها و ادعاها بزرگترهایمان را بفهمیم آنه هم آنطور که آنها می خواهند!)

 

3) حسادت مثل دندان درد شدید به آدم اجازه هیچ کاری، حتی آرام نشستن را نمی دهد.

(نمی دونم این طرف و اون طرف دویدن مسئولین ما - بویژه این روزها که به انتخابات نزدیک می شیم – ناشی از رقابته یا حسادت؟ یا مثلاً سفرهای استانی و کشوری؟!)

 

نظر شما چیه؟

راستی چند جمله دیگه هم بود که می ذارمشون برای یه بار دیگه.

میهمانی خداحافظی همان والس خداحافظی است.

بدرود  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت   توسط خورشید  | 

 

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شده به عشق / ثبت است برجريده عالم دوام ما

در تاريخ فرهنگ و هنر و ادب اين كشور كم نبوده اند فرهيختگان و انديشمنداني كه در هر زماني و در هر حكومتي، محكوم به گوشه نشيني بوده اند. غلامحسين ساعدي، بهرام بيضايي، احمد شاملو و حتي سروده هاي فرخي يزدي از اين گروه هستند.

دست من و تو بايد اين، پرده ها رو پاره كنه

كي مي تونه جز من و تو، درد ما رو چاره كنه

 

13 مهر سالروز درگذشت خواننده ي هنرمندي است كه صدا و ترانه هايش در برخي از فيلم هاي ارزشمند تاريخ سينماي ايران، توانست جايگاه شايسته اي در موسيقي پاپ اين مرز و بوم بدست آورد؛ موسيقي فيلم تنگنا ساخته امير نادري از اين نمونه است: فریدون فروغی

شادروان فريدون فروغي در سال هاي پاياني دهه 40 خواندن كارهاي فارسي را به سفارش شخصي تجربه كرد چراكه او پيش از اين زمان با خواندن ترانه هاي فرنگي كارش را آغاز كرده بود. وي در دهه 40 و 50 توانست تنها دو آلبوم خود را در بازار رسمي موسيقي آن زمان منتشر نمايد! اين در حالي بود كه آنقدر ترانه هاي ماندگار و مردمي و دلنشين ساخته بود كه در صورت انتشار به يك مجموعه چشمگير و شنيدني تبديل مي شد، اما داغ گناه مردمي و در عين حال پرمحتوا بودن بر ترانه هاي او، بايكوت مطلق شدن و ممنوع الصدا و تصوير شدن توسط سرمداران و زورمداران وقت چنين اجازه اي را ندادند.

تركه بيداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

آلبوم هاي نياز و شكست ناپذير دو نمونه از آلبوم هاي فروغي هستند؛ آلبوم نخست به باور روشنفكران و انقلابيون آن دوران بهترين آلبوم فروغي بشمار مي رود و آلبوم ديگر كه در گرما گرم انقلاب در كاستي گردآوري شد و البته به ندرت در اوايل انقلاب شنيده شد به باور خود خواننده، مردمي ترين كار او بوده است.

فريدون فروغي نخستين كسي بود كه ترانه ياردبستاني را براي فيلم از فرياد تا ترور ساخته منصور تهراني اجرا كرد، هرچند پس از او بنا به دلايلي صداي شخص ديگري جايگزين صداي فروغي شد!

دشت بي فرهنگي ما، هرزه تموم علفاش

با آغاز دهه 70 هم دوره هاي فروغي توانستند اجاز انتشار آثارشان را بگيرند اما فروغي همچنان پشت سد دريافت مجوز ماند.

حك شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه

سرانجام اين هنرمند دلسوخته در 13 مهر ماه سال 1380 چشم بر جهان بست ولي چه باک که:

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت   توسط خورشید  | 

 

هفته پيش در خبرهاي سينمايي كشور آمد كه فيلم ميم مثل مادر آخرين ساخته شادروان رسول ملاقلي پور براي حضور در اسكار برگزيده شده است.

به نظر من اين گزينش نوعي ترحم و دلجويي توهين آميز براي شادروان ملاقلي پور و خانواده اش بشمار مي رود.

همه اهالي سينما خوب به ياد دارند كه وي در زمان زنده بودن و براي ساخت يا اكران بعضي از فيلم هايش از سوي گروهي با چه مشكلاتي روبرو مي شد!

هنگامي كه  مي دانيم فيلم هاي بهتري از ميم مثل مادر وجود دارند - چه از نظر محتوا و چه از نظر تكنيك و ساختار - اين ترحم و دلجويي و اغماض در گزينش فيلم براي راهيابي به اسكار بيشتر ديده مي شود.

 

 ميم مثل مادر يك ملودرام خوب و خوش ساخت است كه در جذب تماشاگر ايراني موفق بود و البته حر ف هايي از جنس حرف هاي ملاقلي پور هم دارد ولي اين دليل خوبي براي فرستادنش به اسكار نيست.

اينجاست كه بعضي ها به دخالت عوامل، سليقه و سياست هاي دولت در گزينش اين فيلم براي راهيابي به اسكار اشاره مي كنند.

 

متاسفانه دخالت دولت در بعضي جاها همچنان باعث بروز مشكلاتي شده و مي شود و دولتمردان هم دست بردار نيستند!

دخالت دولت در فدراسيون فوتبال و حتي بعضي جاهايي كه ظاهراً به بخش خصوصي واگذار شده از اين نمونه دخالت ها هستند ولي در جاهايي كه بايد از دولت خبري باشد، خبري نيست!

 

در پايان به چند نمونه از نظرات اهالي سينما درباره گزينش ميم مثل مادر براي اسكار توجه كنيد:

عليرضا رييسيان(كارگردان): براي مرحوم ملاقلي پور خوشحالم اما براي سينماي ايران به خاطر اين انتخاب متاسفم.

ابوالفضل جليلي(كارگردان): از اينكه ملاقلي پور به اين بهانه مطرح مي شود خيلي خوشحالم.

فرزاد مؤتمن: سينماي ما در حد و اندازه هاي اسكار نيست.

 

غلامرضا موسوی(رییس شورای اتحادیه تهیه کنندگاه سینمای ایران):

نماینده ایران را باید اصناف انتخاب کنند نه دولت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت   توسط خورشید  | 

 

چند روز پيش داشتم توي يادداشتا و لابلاي كتابا و مجلات زمان دانشگاه، روزهاي خوش گذشته رو مرور مي كردم كه به يادداشتي از كتاب فيلمنامه «سونات پاييزي» نوشته شادروان تازه گذشته «اينگمار برگمان» برخوردم.

اين كتاب را ترماي آخردانشگاه به سفارش استاد درس موسيقي خونديم تا بفهميم چرا برگمان نام كتاب را «سونات» كه يكي از شيوه هاي اجراي يه قطعه موسيقيه، گذاشته.

 

ويكتور(شوهر)، ايوا (زن) و شارلوت(مادر ايوا) آدماي اصلي اين فيلمنامه ان.

من برای خودم سه جمله از اين سه شخصيت را یادداشت کرده بودم كه دوباره در اين جا مي نويسم:

 

1-       ويكتور: بزرگ شدن يعني اينكه آدم ديگر از چيزي تعجب نكند.

      ( پس خيلي از ما هيچوقت بزرگ نمي شيم، چون توي زندگي و در اين دوره زمونه با خيلي چيزاي تعجب آور روبرو مي شيم)

 

2-       شارلوت: بعضي ها هرگز زندگي نمي كنند، بلكه فقط وجود دارند.

       (احتمالاً اون همشهري كه من در دو نوشته ی پيش، تك گويي اش را نوشتم به همين دليل كه نمي خواسته فقط وجود داشته باشه، از روزگار گلايه کرده بود)

 

3-       ايوا: اعتقاد به هرگونه محدوديتي، صرفاً ناشي از ترس و تعصب است.

       (قابل توجه بعضي از مسئولين و مديران و سياستمداران و برنامه نويسان و قانون گزاران)

 

           يادداشتاي ديگه اي هم بود منتهي براي كتاب هاي ديگه؛...

                          اگه شد براتون مي نويسم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت   توسط خورشید  | 

 
پیش از هر چیز یک هشدار:
رنگی نشوید!

شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:

 

برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.

رنگ آبی اشتها را کم می‌کند!


 اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید.

 رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد! 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار

نارنجی استفاده کنید.

 رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد.
 

چنانچه از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف

کنید!

 

بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.

 رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند. 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش  ستفاده کنید.

 رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است. 
 

و نکته پایانی اینکه:

 چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.

 رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خورشید  | 

 

درون خودروي بزرگ همگاني نشسته بودم، روي نشيمن گاه جلوي من دو همشهري ديگر نشسته بودند و با هم گفتگو مي كردند؛ يكي از آنها - كه كمي بعد فهميدم خودش هم راننده است - دل پري از روزگار داشت و از هر دري سخن مي گفت كه من بخشي از تك گويي او را براي خوانندگان كشكول مي نويسم.

 

گاهي وقتا كه بچه 6 ساله م يه هواپيما رو توي آسمون مي بينه مي گه بابا جاي هواپيماها كجاس؟ چه جوري مي شه سوار هواپيما شد؟ منم بهش مي گم هواپيما مي ره فرودگاه، هر كي مي خواد سوار هواپيما بشه بايد بليط بخره؛ اون مي گه چرا بليط هواپيما نمي خريم و من مي مونم چه جوري بهش بگم بودجه م نمي رسه، حرصم مي گيره، اوقاتم تلخ مي شه مي خوام يه سيلي بهش بزنم تا ديگه از اين چيزا نپرسه! ...

نمي دونم چرا من نمي تونم دست زن و بچه م را بگيرم و با هواپيما برم يه مسافرت درست و حسابي؟

چرا من بايد دو سه شيفت كار كنم و آخرش هم هشتم گروي نهم باشه؟ ...

چرا من نمي تونم ظهر كنار خونوادم باشم و بعد از ناهار زير كولر كنارشون استراحت كنم و سرشبم دستشون را بگيرم و باخيال راحت ببرمشون رستوران، پارك يا سينما؟

چند شب پيش رفته بوديم نمايشگاه مواد غذايي، بچه م گفت بابا ساندويچ مي خوام؛ 4 تا ساندويچ كالباس معمولي گرفتم، شد 3200 تومان! فكر شو بكن آدم بخواد در ماه، 10 شب هم با خونواده ش بياد بيرون دست كم بايد نزديك 40 هزار تومن خرج كنه! مگه حقوق مني كه راننده اتوبوس خط واحدم چقدره؟ قسط و قبض آب و برق و هزار كوفت ديگه م را حساب كن ... آدم به كي بگه؟

بي خود نيست مردم سرخورده و دل مرده شدن...

براي نام نويسي بچه م توي مدرسه گفتن بايد 140 هزار تومن بدي! از اون طرف آقايون چپ مي رن راست ميان توي تلويزيون مي گن امسال مدارس نباد شهريه بگيرن از اين طرف تا پولت آماده نياشه تكليفت بچه ت معلوم نيست؛ حالا اي كاش اين پولايي كه مي گرفتن رو خرج خود دانش آموزا مي كردن.

بيشتر مدرسه ها كه ميري مي بيني تو حياطشون حتی يه تور واليبال، يه سبد بسكتبال معمولي هم ندارن، حياطشون پر از چال چوله س! نمي دونم اين پولا را چيكار مي كنن ... خب بچه بايد يه جايي انرژي شو خالي كنه ديگه...

رسيديم ايستگاه و من بايد پياده مي شدم كه شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت   توسط خورشید  |