تبليغاتX
کشکول

چهارشنبه 1388/07/22

نیکو نشود روز ِ بد از تربیت بد!

 

... داشتم سررسید سال گذاشته ام را ورق می زدم که به دست نوشته ای برخوردم از یک دختر نوجوان خوش ذوق یزدی که سال پیش آن نوشته را بعنوان دکلمه / مقدمه اجرای موسیقی "مرغ سحر" خوانده بود، مقدمه ای که کمک بسیاری به تفهیم و تاثیرگذاری بهتر و بیشتر این سروده جاودان شادروان "محمد تقی / ملک الشعرا بهار" می کرد!

خواستم آن نوشته را برای شما دوستان بنویسم، اما پیش از آن نگاهی گذرا داشتم به کتاب "مرغ سحر" از انتشارات سخن که شامل گزیده سروده های شادروان بهار است و تصمیم من را عوض کرد!

 متن پیش گفتار این کتاب اشاره ای دارد به یکی از سروده های این بزگوار که قصیده ای است  به نام "لِزَنیه".

لِزَن نام دهکده ای است در دره های آلپ در کشور"سوییس" که استاد بهار در سال های پایانی عمر برای درمان بیماری "سل" راهی آنجا می شود.

وی که شیفته زیبایی طبیعت آن دهکده می شود قصیده "به یاد وطن" را می سراید که به"لِزَنیه" نیز معروف است؛ به چند بیت از این قصیده توجه کنید:

 مِه كرد مُسخّر دره و كوه لِزن را  / پر كرد زسيماب روان دشت و چمن را

 گيتى به غبار دمه و ميغ، نهان گشت / گفتى كه برُفتند به جاروب، لِزن را

 گم شد زنظر كنگره كوه جنوبى / پوشيد زنظّارگى، آن وجه حَسن را

 آن بيشه كه چون جعد عروسان حبش بود / افكند به سر مَقنعه بُردِ يَمَن را

برف آمد و بر سلسله آلپ كفن دوخت / و آمد مه و پوشيد به كافور كفن را

 اما به ناگاه  شاعر آزاده ی دوستدار ِ میهن به یاد ایران و هم میهنانش می افتد: از تاریکی ِ افق به تاریکی و بدروزی ایران می اندیشد و می توان گمان برد که خاموشی مرغان و سخن را از یاد بردن، و چیرگی ِ نادانی بر دانایی و نیز به کار بردن کافور و کفن در بیت های پیش، گونه ای اشاره  است به بی حسی و دل مردگی که وی در جامعه خویش می دید!

توجه کنید:

مرغان، دهن از زمزمه بستند، تو گويى / بردند در اين تيرگى از ياد، سخن را

 خور تافت چنان كز تكِ دريا به سر آب / كس در نِگَرد تابش سيمينه لگن را

 تاريك شد آفاق تو گفتى كه به عمدا / يكباره زدند آتش، صد تلّ جَگن را

 گفتى كه مگر جهل بپوشيد رخ علم/ يا برد سَفَهْ آبروى دانش و فن را

 گم شد زنظر آن همه زيبايى و آثار / وين حال فرا ياد من آورد وطن را

در بخش بعدی، شاعر با حسرت به گذشته درخشان ایران اشاره می کند:

 آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت / چون خُلد ِ برین کرد زمین را و زَمن را؟

 آن روز که از بیخ کهنسال فریدون / برخاست منوچهر و بگسترد فُنن را؟

 و سرانجام با گریز شاعرانه استاد از "دیروز ِ" روشن از افتخار به "امرو ز ِ" تیره و تار و غم انگیز کشور همراه می شویم و البته در این گریز راه چاره و راهکار نیز نشانمان می دهد:

و امروز چه کردیم که در صورت و معنی / دادیم ز کف تربیت سِرّ  و عَلن را؟

 نیکو نشود روز ِ بد از تربیت بد / درمان نتوان کرد به کافور، عنن را

 بالجمله محال است که مَشاطه تدبیر / از چهره این پیر بَرَد چین و شکن را

 جز آنکه سراپای جوان گردد و جوید / در وادی ِ اصلاح ره ِ تازه شدن را

 اصلاح ز نامرد مخواهيد كه نَبوَد  / يك مرتبه، شمشير زن و دايره زن را

 من نيك شناسم فن ِ اين كهنه حريفان / نحوى به عمل نيك شناسد لَم و لَن را

 آن گرْ سَنه چشمى كه بگيرد ز سر قهر / املاك رعايا و كند بلع ثمن را

 آن كهنه حريفى كه گذارد ز لئيمى / در بيع و شَرى جمله قوانين و سُنَن را

 طامع نكند مصلحت خويش فراموش / لقمه به مثل گم نكند راه دهن را

 جز فرقه مصلح نكند دفع مفاسد / آن فرقه كه آزرم ندارد تو و من را

 بى  تربيت، آزادى و قانون نتوان داشت / «سَعْفَص» نتوان خواند، نخوانده «كَلَمن» را

  و اما دو بیت پایانی این قصیده:

 اين گونه سخن گفتن، حدّ همه كس نيست / داند شَمَن، آراستن ِ روى وَثَن را

 يارب! تو نگهبان دل اهل وطن باش / كامّيد بديشان بوَد ايران كهن را

  پی نوشت:

 هیچ قدرتی نمی تواند به عشق فرمان دهد

 هنگامیکه آنچه داریم را می بخشیم، آنچه را نیازمندش هستیم دریافت خواهیم کرد

 صداقت نخستین فصل دفتر دانایی است

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/07/17

خنده اشک

 

هم دنیایی های گرامی! از اینکه هم زمان بین دو نوشته ام کمی به درازا کشیده شد و هم نتوانستم نوشته های شما را بخوانم پوزش می خواهم؛ همین اندازه بدانید که گرفتاری های شخصی، کم شدن انگیزه برای آمدن به این دنیای  پُرکشش را موجب شده بود!

بگذریم ... در این روزهایی که پشت سر گذاشتم به یاد دوران دبیرستان، کلاس های ادبیات فارسی و آقای باقردهقان دبیر سال های سوم و چهارم دبیرستان افتادم، دبیر خوش رو و مهربانی که در آن سال ها گاهی به فراخور موضوعی که پیش می آمد برخی از سروده های خودشان را برایمان می خواندند؛ یکی از آن ها سروده ای بود به نام خنده اشک که بنا به گفته خودشان به یاد سروده سفر اشک شادروان پروین اعتصامی سروده بودند.

استاد باقر دهقان هم اکنون 75 سال دارد؛ برای ایشان روز و روزگارانی همراه با تندرستی و شادمانی آرزومندم.

 و اینک گزیده ای از این سروده پیش روی شماست:

خنده اشک

قطره اشکی از مژه غلتید و رفت  /  راه ژرفای فنا پویید ورفت

بوسه زد بر گونه و بدرود گفت  /  چهره بر رخسار من سایید و رفت

مدتی در سینه مأوا کرده بود  / سینه چون پر غصه شد، جوشید و رفت

آمد و در خانه چشمم نشست  /  زین سرا هم رخت خود برچید و رفت

هر کجا شد روی آزادی ندید  /  سیر از این زندگی گردید و رفت

مردم آزاده را آزرده دید  /  آخر ِ این کار را پایید و رفت

در همه جا بوی جنگ و خون شنید  /  جان چون آیینه اش رنجید و رفت

طاقتش از حق کشی ها طاق شد  /  قطع کرد از زندگی امٌید و رفت

سازگاری با ریاکاری نداشت  /  روز و شب خون جگر نوشید و رفت

در لباس میش از بس گرگ دید  /  خون به حال جامعه گریید و رفت

جای دانا را چو نادان غصب کرد  /  آب شد از غیرت و لرزید و رفت

راز دل با کس نمی شد گفت آه  /  زان که داند کو، چه رنجی دید و رفت

خون دل آخر بلور اشک شد  /  بر سر مژگان دَمی رخشید و رفت

زندگی گریه آلودم چو دید  /  بر من و این زندگی خندید و رفت

آنکه "دهقان" خنده اشک تو دید  /  رمز و راز نکته ها فهمید و رفت

یاد "پروین" گفتم این شعر رزین /  در جوانی آنکه رخ پوشید و رفت

پی نوشت

 دل های پاک خطا نمی کنند، سادگی می کنند؛ و امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست!

  

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •