پنجشنبه 1385/09/30
یلدا
يک کاريکلماتور از پرويز شاپور:
در شب يلدا حوصله خورشيد سر می رود!
اميدوارم شب يلدا به شما خوش بگذره و حوصله تون هم سر نره، راستی گويا قراره تو هتل مشير به مناسبت شب یلدا چند نفری دور هم جمع بشن با هم حرف بزنن، شما هم بياين، ساعت ۸ شب چشم براهيم!
یکشنبه 1385/09/26
ياهو يا آهو؟!
كارمن هر روز با اينترنت است / اطلاعاتم به روي ديسكت است
هرچه مي گيرم هم از سِروِر است / فايل هاي من درون فولدر است
بايگاني كوچك و كامل شده / همدم من سيستمِ عامل شده
ارتباطم با جهان آسان شده / لينك ها اما بلاي جان شده
فرصت ديدار كوه و دشت نيست / چون دگر وقتي براي گشت نيست
هرزمان مشتاق آهو مي شوم / وارد گوگل و ياهو مي شوم
توي گلدان جاي گُل، تنها گِل است / چونكه تفريحات من در گوگل است
من حقيقي نيستم تقليدي ام / چون به دنبال كپي از سي دي ام
گاه با بعضي كمي چت مي كنم / بعد از آن خود را شماتت مي كنم
كارهايم از سر بي ميلي است / ارتباطاتم هم ايميلي است
دست و پايم خسته و بي حس شده / راه رفتن خارج از اكسس شده
ورزش از برنامه ها كنسل شده / ورزشم ويندوز يا اكسل شده
نام من محدود به پسوورد گشت / جمله هايم مختصر چون وُرد گشت
شعر بنده در همين جا اِند شد / نامه ام با كامپيوتر سِند شد
حرفهايم را همه فوروارد كن / هرچه گفتم سِيو روي هارد كن!
پنجشنبه 1385/09/23
بی مزگی تمام عیار
در همین آغاز از همه شما خوانندگان همیشه ناپیدای حاضر در دنیای مجازی پوزش می خواهم چون قرار است مطلب کاملاْ بی مزه تمام عیاری را بنویسم (فقط دشنام ندهید اگر هم می دهید ارزشی باشد!)
گویا بارندگی های این دو سه روز نتیجه داشته چراکه همه درختان بیشتر خیابان ها و بلوارهای شهر در همین فصل پاییز بهاری شده اند و غنچه های کوچک و بزرگ رنگی و سیاه و سفید و مستقل مردمی را شکوفا کرده اند، مصداق همان سروده معروف: گل گفتی آی گل گفتی / غنچه بودی شکفتی!
به همین دلیل من هم امروز صبح با دیدن این صحنه های زیبا شعر گفتنم آمد! که در ادامه می خوانید:
شهر ما زیبا شده قار قار
روز انتخاب، فردا شده قار قار
شهر ما شورا شود قار قار
کار ما آرا شود قار قار
ببخشید دیگر بیشتر از این شعرم نیامد!
دوشنبه 1385/09/20
كوه و كاه
باد هاي سهمگيني مي وزد در راه
موج هاي خشمگيني مي خيزد از دريا
در گذرگاه حيات و زندگاني،
«كوه» خواهي بود؟ ... يا چون «كاه»؟
كوه اگر باشي، تواني ماند؛
روي در روي هزاران موج
سينه اندر سينه هر باد ... هر طوفان
كاه اگر باشي چه؟ ... مي داني ...
خرمني را در مسير بادها بنگر
آنچه مانَد، گندم است و آنچه بادش مي ربايد: «كاه»
اين سروده را كه نمي دانم از كيست براي خودم و دوستان تئاتري ام نوشتم براي اينكه بدانيم بايد بمانيم و مجموعه تئاتر شهرمان و دستاوردهايش را كه با ساه ها خون دل همه هنرمندان تئاتر بدست آمده - با وجود همه كمبودها و سنگ اندازي هاي ... - نگه داريم و البته بسيار متأسفم كه مفهوم و محتواي اين سروده را به اين معضل داخلي خودمان محدود كرده ام!
پنجشنبه 1385/09/16
قدرت
به اين كار ندارم كه قدرت چيز خوبيي هست يا نه؛ فقط مي دانم براي داشتن قدرت بايد واقعاً قوي و با قدرت باشيم! گاهي وقتا آدم ها گمان مي كنند كه به قدرت رسيده اند و صاحب قدرت شده اند اما در واقع آنها برده و نوكر و گوش به فرمان نيرويي شده اند به نام قدرت!
اصلاً نمي خواهم چيز پيچيده اي بگويم پس از يك نويسنده آلماني جمله اي را بازگو مي كنم تا بهتر بتوانم منظورم را بيان كنم:
«... در برخي از حكومت هاي آفريقا و نيز دركشورهاي جهان سوم؛ وقتي مردم – مردمي كه همواره مورد استثمار بوده اند و به طبقات پايين جامعه تعلق دارند- به قدرت مي رسند، آنها هم راه و شيوه ي ناعادلانه ي پيشين را ادامه مي دهند، زيرا آن ها نمي توانند بر قدرت فائق آيند ...»
گفتم شايد يادآوري اين نكته براي صاحبان عكسهايي كه اين روزها در شهر مي بينيم بد نباشد!
یکشنبه 1385/09/12
برف

امروز صبح چشمانمان به ديدن برف روشن شد، قدم نرم و فرخنده اش به روي چشم
برف كه مي آيد نمي دانم چرا به ياد يادهاي تلخ و شيرين گوناگوني مي افتم، نوستالژي همه وجود آدم را فرا مي گيرد، هواي قدم زدن با دوست يا محبوبش در برف به سرش مي افتد و ...
مي خواهد با همه دوستانش در همان آن دور هم جمع شوند و از هردري با هم سخن بگويند ...
من در برف به ياد شعر زمستان شادروان اخوان ثالث مي افتم يا دوباره دلم براي دخترك كبريت فروش مي سوزد، گاهي نيزبخش آغازين سروده آرش كمانگير سياوش كسرايي در ذهنم مرور مي شود و كمي بعد به ياد صحنه هايي از فيلمهاي گوناگون مي افتم: صحنه گورستان فيلم مسافران بهرام بيضايي و آدم هاي چتر به سر ايستاده و دو دستي كه به هم نزديك مي شوند و پس مي كشند! يا صحنه اي گنگ و مبهم از فيلم دكتر ژيواگو ساخته ديويد لين كه از درون كلبه و شيشه اي كوچك و كثيف آخرين نگاه هاي دو دلداده رد وبدل مي شود يا صحنه اي از فيلم همشهري كين اثر ماندگار اورسن ولز و برفي كه آن سورتمه كذايي كين نوجوان را مي پوشاند...
اما بيش و پيش از همه من به ياد سروده اي از شادروان فروغ فرخزاد مي افتم:
آن روزها
آن روزها رفتند / آن روزهاي خوب / آن روزهاي سالم سرشار ....
...................................................................................
آن روزها رفتند / آن روزهاي برفي خاموش / كز پشت شيشه، در اتاق گرم،
هردم به بيرون، خيره مي گشتم
پاكيزه برف من، چو كركي نرم،
آرام مي باريد ...
شنبه 1385/09/11
کم رنگی!
دوستي در بخش پيغام هاي نوشته زيرين (پيشين)، نوشته كه چرا كم رنگ شده ام؛ خدمت اين دوست نازنين نگران و سايريني كه اين پرسش برايشان پيش آمده عرض مي كنم كه:
كم رنگي ما از بي رنگي ماست! (يعني در اختيار نداشتن رنگ) چراكه همه رنگ ها در اختيار اختيار داران ماست تا بتوانند بگونه اي شايسته پيشامدهاي ناگوار را رنگ و رويي از دخالت دست استكبار جهانخوار
- كه هميشه از آستيني بدر مي آيد – بدهند يا اینکه رنگ تساهل و بي بند وباري و غارت بيت المال اصلاح طلبان بدون قيچي بر آن بكشند. از طرفي رنگِ در اختيارِ دوستان مي تواند كارهاي اختيار داران ما را دگرگون كرده و زيبا و اصولي نشان دهد، بگونه اي که همه باور كنيم واي ما چقدر حق مسلم داشته ايم و تا كنون بي خبر بوده ايم! و بدین سان بی خیال چیزهای اساسی دیگر شویم!!
همه اينها را گفتم تا باور كنيد كه اگر ما رنگي نداريم باكي نيست، رنگ بايد در اختيار رنگ كار باشد كه به كارش بيايد........
........... هيس! .....
چه كسي گفت مديركل ...شاد يزد؟؟؟؟!!!!
پنجشنبه 1385/09/02
روز دختر
پیشگفتار:از آنجایی که امروز در یک اقدام بسیار خلاقانه و شگرف همچون دیگر کارهای انگشت به دهان وادارنه اخیر، روز دختر نامگذاری شده و در راستای پند و اندرز به این جماعت لطیف و ظریف و در عین حال شریف و شریر، برای حفظ و نگهداری حجاب که همانا ارزشهاست، قطعه شعری را تقدیم می دارد:
شنیدم نوشته به دیوار دل
بدست کسی ناقلا و زبل
دو چشم تو شعر و نگاهت غزل
چرا خط خطیش می کنی با ریمل؟
پس گفتار: در راستای عدالت محوری و برای اینکه سایر آحاد ملت و جامعه دچار معصیت حسودی نشوند عاجزانه از مبتکران و متصدیان و ماموران نام یابی و نامگذری می خواهم (البته به نمایندگی از مدعی العموم همیشه نا پیدا!) که روزهایی را به نام نوزاد، پسر، پیرمرد، پیرزن و ... نامگذاری نمایند.
این کاری سهل و ساده است چون چیزی که این سال ها در مملکت باب شده پست و منصب و مقام تراشی و نامگذاری برای روز و هفته ماه و سال است!

